<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
<channel>
<title>به هم بخندیم - دري بري هاي يك دانشجو</title>
<link>http://irpezeshk.ir/</link>
<language>fa</language>
<description>به هم بخندیم - دري بري هاي يك دانشجو</description>
<generator>DataLife Engine</generator><item>
<title>دی وانگی</title>
<guid isPermaLink="true">http://irpezeshk.ir/index.php?newsid=139</guid>
<link>http://irpezeshk.ir/index.php?newsid=139</link>
<description><![CDATA[پزشك قانونی به تیمارستان دولتی سركشی می‌كرد. مردی را میان دیوانگان دید كه به نظر خیلی باهوش می‌آمد. او را پیش خواند و با كمال مهربانی پرسید كه: شما را به چه علت به تیمارستان آورده‌اند؟<br /><br />مرد در جواب گفت: آقای دكتر! بنده زنی گرفته‌ام كه دختر هجده‌ساله‌ای داشت. یك روز پدرم از این دختر خوشش آمد و او را گرفت و از آن روز، زن من مادرزن پدر شوهرش شد. چندی بعد دختر زن بنده كه زن پدرم بود پسری زایید. این پسر، برادر من شد زیرا پسر پدرم بود<br /><br />اما در همان حال نوه زنم و از اینقرار نوه بنده هم می‌شد و من پدر بزرگ برادر ناتنی خود شده بودم. چندی بعد زن بنده هم زایید و از آن روز زن پدرم خواهر ناتنی پسرم و ضمنا مادر بزرگ او شد. در صورتی كه پسرم برادر مادربزرگ خود و ضمنا نوه او بود<br /><br />از طرفی چون مادر فعلی من، یعنی دختر زنم، خواهر پسرم می‌شود، بنده ظاهرا خواهرزاده پسرم شده‌ام. ضمنا من پدر و مادر و پدربزرگ خود هستم، پسر پدرم نیز هم برادر و هم نوه من است <br /><br />آقای دكتر!‌ اگر شما هم به چنین مصیبتی گرفتار می‌شدید،‌ قطعا كارتان به تیمارستان می‌كشید<br />]]></description>
<category><![CDATA[به هم بخندیم]]></category>
<dc:creator>بابک</dc:creator>
<pubDate>Mon, 13 Apr 2009 15:18:48 -0400</pubDate>
</item><item>
<title>24 ساعت زندگی دخترهای دانشگاهی</title>
<guid isPermaLink="true">http://irpezeshk.ir/index.php?newsid=135</guid>
<link>http://irpezeshk.ir/index.php?newsid=135</link>
<description><![CDATA[سلام به همتون  <!--smile:33--><img style="vertical-align: middle;border: none;" alt="33" src="http://www.irpezeshk.ir/engine/data/emoticons/33.gif" /><!--/smile--> <br />اولین پست امسال رو من می زارم آخه کلی حال می ده رضا هم نیست منم شدم مدیر فنی <!--smile:36--><img style="vertical-align: middle;border: none;" alt="36" src="http://www.irpezeshk.ir/engine/data/emoticons/36.gif" /><!--/smile--> <br /><br />5صبح: دیدن رویای شاهزاده سوار بر اسب در خواب…..  <!--smile:wink--><img style="vertical-align: middle;border: none;" alt="wink" src="http://www.irpezeshk.ir/engine/data/emoticons/wink.gif" /><!--/smile--> <br />7صبح: شروع می کنه به آماده شدن . آخه ساعت 12 ظهر کلاس داره!!!!!!!!  <!--smile:what--><img style="vertical-align: middle;border: none;" alt="what" src="http://www.irpezeshk.ir/engine/data/emoticons/what.gif" /><!--/smile--> <br />9صبح: آغاز عملیات حساس زیر سازی بر روی صورت (جهت آرایش)  <!--smile:lol--><img style="vertical-align: middle;border: none;" alt="lol" src="http://www.irpezeshk.ir/engine/data/emoticons/lol.gif" /><!--/smile--> <br />11 صبح: عملیات آرایش و نقاشی و لنز کاری و فیشیل و فوشول با موفقیت به پایان می رسد و پس از اینکه دختر خودش رو به مدت نیم ساعت از زوایای مختلف در آیینه بررسی کرد و مامان جون 19 تا عکس از زوایای مختلف ازش گرفت، به امید خدا به سمت دانشگاه میره .  <!--smile:20--><img style="vertical-align: middle;border: none;" alt="20" src="http://www.irpezeshk.ir/engine/data/emoticons/20.gif" /><!--/smile--> <br />1 ظهر: وسط کلاس موبایل دختر می زنگه و دختر با عجله از کلاس خارج میشه تا جواب منیژه جون رو بده. و منیژه جون بعد از 1.5 ساعت که قضیه خاستگاری دیشبش رو + قضیه شکست عشقی دوست مشترکشون رو براش تعریف کرد گوشی رو قطع می کنه.  <!--smile:11--><img style="vertical-align: middle;border: none;" alt="11" src="http://www.irpezeshk.ir/engine/data/emoticons/11.gif" /><!--/smile--> اما دیگه کلاس تموم شده . <br />3 ظهر: دختر همچنان در جستجوی کیس مناسب جهت دریافت جزوه!!!!!  <!--smile:18--><img style="vertical-align: middle;border: none;" alt="18" src="http://www.irpezeshk.ir/engine/data/emoticons/18.gif" /><!--/smile--> <br />5 عصر: یکدفعه ماشین همون پسر پولداره که جزوه هاشم خیلی کامله جلوی پای دختره ترمز می کنه و ازش می خواد که برسونتش.  <!--smile:25--><img style="vertical-align: middle;border: none;" alt="25" src="http://www.irpezeshk.ir/engine/data/emoticons/25.gif" /><!--/smile--> <br />7 عصر: دختر دیگه باید بره خونه و پسر تا دم خونه می رسونتش.   <!--smile:28--><img style="vertical-align: middle;border: none;" alt="28" src="http://www.irpezeshk.ir/engine/data/emoticons/28.gif" /><!--/smile--> <br />9 شب: دختر در حال چیدن میز شام در خانه سه تا ظرف چینی گل سرخی جهیزیه مامانش رو میشکونه (از عواقب عاشقی)  <!--smile:37--><img style="vertical-align: middle;border: none;" alt="37" src="http://www.irpezeshk.ir/engine/data/emoticons/37.gif" /><!--/smile--> <br />2شب: دختر داره خواب میبینه رفته ماه عسل.  <!--smile:32--><img style="vertical-align: middle;border: none;" alt="32" src="http://www.irpezeshk.ir/engine/data/emoticons/32.gif" /><!--/smile--><br />راستی سوال نظر سنجی رو عوض کردم<br />اگر با حظور رضا تو این سایت مشکل دارید بگید تا حذفش کنم اگه نه که هیچی<br />من فعلا مدیر فنی هستم و همه کاری می تونم بکنم <!--smile:16--><img style="vertical-align: middle;border: none;" alt="16" src="http://www.irpezeshk.ir/engine/data/emoticons/16.gif" /><!--/smile-->]]></description>
<category><![CDATA[به هم بخندیم]]></category>
<dc:creator>بابک</dc:creator>
<pubDate>Tue, 24 Mar 2009 15:45:29 -0400</pubDate>
</item><item>
<title>عزدواج</title>
<guid isPermaLink="true">http://irpezeshk.ir/index.php?newsid=110</guid>
<link>http://irpezeshk.ir/index.php?newsid=110</link>
<description><![CDATA[> هر وقت من يک کار خوب مي کنم<br />> مامانم به من مي گويد بزرگ که شدي<br />> برايت يک زن خوب مي گيرم. تا به حال<br />> من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم<br />> قول پنج تايش را به من داده است.<br />> حتمن ناسرادين شاه خيلي کارهاي<br />> خوب مي کرده که مامانش به اندازه<br />> استاديوم آزادي برايش زن گرفته<br />> بود. ولي من مؤتقدم که اصولن انسان<br />> بايد زن بگيرد تا آدم بشود ، چون<br />> بابايمان هميشه مي گويد مشکلات<br />> انسان را آدم مي کند. در عزدواج<br />> تواهم خيلي مهم است يعني دو طرف<br />> بايد به هم بخورند. مثلن من و ساناز<br />> دختر خاله مان خيلي به هم مي خوريم.<br />> از لهاز فکري هم دو طرف بايد به هم<br />> بخورند، ساناز چون سه سالش است<br />> هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولي<br />> مامانم مي گويد اين ساناز از تو<br />> بيشتر هاليش مي شود. در عزدواج سن و<br />> سال اصلن مهم نيست چه بسيار آدم<br />> هاي بزرگي بوده اند که کارشان به<br />> تلاغ کشيده شده و چه بسيار آدم هاي<br />> کوچکي که نکشيده شده. مهم اشق است !<br />> اگر اشق باشد ديگر کسي از شوهرش<br />> سکه نمي خواهد و دايي مختار هم از<br />> زندان در مي آيد. من تا حالا کلي<br />> سکه جم کرده ام و مي خواهم همان اول<br />> قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز<br />> بدهم تا بعدن به زندان نروم. مهريه<br />> وشير بلال هيچ کس را خوشبخت نمي<br />> کند. همين خرج هاي ازافي باعث مي<br />> شود که زندگي سخت بشود و سر خرج<br />> عروسي دايي مختار با پدر خانومش<br />> حرفش بشود. دايي مختار مي گفت پدر<br />> خانومش چتر باز بود.خوب شايد حقوق<br />> چتر بازي خيلي کم بوده که نتوانسته<br />> خرج عروسي را بدهد. البته من و<br />> ساناز تفافق کرده ايم که بجاي شام<br />> عروسي چيپس و خلالي نمکي بدهيم. هم<br />> ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست<br />> تازه وقتي مي خوري خش خش هم مي کند!<br />> اگر آدم زن خانه دار بگيرد خيلي<br />> بهتر است و گرنه آدم مجبور مي شود<br />> خودش خانه بگيرد. زن دايي مختار هم<br />> خانه دار نبود و دايي مختار مجبور<br />> شد يک زير زميني بگيرد. مي گفت چون<br />> رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند<br />> پايين! اما خانوم دايي مختار هم مي<br />> خواست برود بالا! حتمن از زير<br />> زميني مي ترسيد . ساناز هم از زير<br />> زميني مي ترسد براي همين هم برايش<br />> توي باغچه يک خانه درختي درست<br />> کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و<br />> دستش شکست. از آن موقه خاله با من<br />> قهر است. قهر بهتر از دعواست.آدم<br />> وقتي قهر مي کند بعد آشتي مي کند<br />> ولي اگر دعوا کند بعد کتک کاري مي<br />> کند بعد خانومش مي رود دادگاه<br />> شکايت مي کند بعد مي آيند دايي<br />> مختار را مي برند زندان! البته<br />> زندان آدم را مرد مي کند.عزدواج هم<br />> آدم را مرد مي کند، اما آدم با<br />> عزدواج مرد بشود خيلي بهتر است!<br />> اين بود انشاي من<br /><br />زنده باد عشق زنده باد هرچی جوان عاشقه<br />زنده باد عشق زنده باد هرچی گل شقایقه(سلطان مشکی)<br />این بار اون جمله قشنگه به دلیل طولانی بودن اومده تو ادامه ی مطالب]]></description>
<category><![CDATA[به هم بخندیم]]></category>
<dc:creator>بابک</dc:creator>
<pubDate>Fri, 13 Feb 2009 15:38:23 -0500</pubDate>
</item><item>
<title>چلچراغ یا...</title>
<guid isPermaLink="true">http://irpezeshk.ir/index.php?newsid=102</guid>
<link>http://irpezeshk.ir/index.php?newsid=102</link>
<description><![CDATA[سلام...<br />امیدوارم این مطلب ضربه ی روحی به کسی وارد نکنه پس اگر فکر میکنید روحیات شما پذیرای این مطلب هست بخوانید و نظر دهید(بیان هر نظری آزاد هست):<br />می گويند زن، چراغ خانه است.  <img style="border: none;" alt="what" align="absmiddle" src="http://www.irpezeshk.ir/engine/data/emoticons/what.gif" /> لابد شنيده ايد که در همين راستا، بعضی ها طرفدار”چهلچراغ” شده اند <img style="border: none;" alt="wink" align="absmiddle" src="http://www.irpezeshk.ir/engine/data/emoticons/wink.gif" /> <br /><br />و بعضی ها طرفدار”صرفه جويی در مصرف برق“! <img style="border: none;" alt="29" align="absmiddle" src="http://www.irpezeshk.ir/engine/data/emoticons/29.gif" /> <br /><br />با اين حساب می شود اين تعاريف را نيز ارائه داد:<br /><br />* دوست دختر: <br />چراغ گرد سوز! (در بلاد کفر، آن را GF می گويند.)<br /><br />تحقيقات نشان داده اين لغت، مخفف عبارت Gerdsooz Fitile (فتيله گردسوز) می باشد.<br /><br />که در شرايط اضطراری، روشنايی اندکی می افروزد و خاموش شدنش سه سوته است و يک فوته!) <img style="border: none;" alt="20" align="absmiddle" src="http://www.irpezeshk.ir/engine/data/emoticons/20.gif" /> <br /><br />* معشوق:<br />لامپ مهتابی! (در راستای رمانتيک بودن قضيه!) <img style="border: none;" alt="7" align="absmiddle" src="http://www.irpezeshk.ir/engine/data/emoticons/7.gif" /> <br /><br />* همسر موقت:<br />لامپ کم مصرف!<br /><br />* همسر دائم:<br />همان چراغ خانه. <img style="border: none;" alt="33" align="absmiddle" src="http://www.irpezeshk.ir/engine/data/emoticons/33.gif" /> <br /><br />* همسر مطلقه:<br />لامپ سوخته! <img style="border: none;" alt="lol" align="absmiddle" src="http://www.irpezeshk.ir/engine/data/emoticons/lol.gif" /> <br /><br />* همسر ايده آل:<br />چراغ جادو!( هردو افسانه اند!)<br /><br />شعر مرتبط:<br />با غول چراغ ، آرزويی بکنيد<br />از او طلب فرشته خويی بکنيد<br />يک دانه بس است زن، مگر نشنيديد<br />“در مصرف برق صرفه جويی بکنيد”؟! <img style="border: none;" alt="32" align="absmiddle" src="http://www.irpezeshk.ir/engine/data/emoticons/32.gif" /> <br /><br />* سوال کنکور ۸۸:<br />هدف وزارت نيرو از ايجاد خاموشی های اخير چیست؟<br />۱. يادآوری ارزش های فراموش شده به مردان هوسباز!<br />۲. دريافت ماليات بر همسر!<br />۳. چند دقيقه سکوت نوری(!) به احترام بنياد ارزشمند خانواده!<br />۴. آيا شما هم شنيده ايد که لذت خانواده داشتن(!) در تاريکی چند برابر می شود؟!<br /><br /><!--colorstart:#FF0000--><span style="color:#FF0000"><!--/colorstart-->آدمک آخر دنیاست بخند...آدمک مرگ همین جاست بخند<br />آن نامه ای که تو را عاشق کرد ...شوخیه کاغذیه ماست بخند<br />آدمک خر نشوی گریه کنی...کل دنیا سرابست بخند<br />آن خدایی که بزرگش خواندی آدمک مثل تو تنهاست بخند<!--colorend--></span><!--/colorend--> <img style="border: none;" alt="33" align="absmiddle" src="http://www.irpezeshk.ir/engine/data/emoticons/33.gif" /> <br /><br />ما به هر حال میپریم بی چشم ودل بی پر و بال<br />ما به مشکی دلخوشیم دو رنگی ها رو بی خیال      (سلطان مشکی پوش).]]></description>
<category><![CDATA[به هم بخندیم]]></category>
<dc:creator>بابک</dc:creator>
<pubDate>Mon, 26 Jan 2009 08:10:57 -0500</pubDate>
</item></channel></rss>