| به وبلاگ برمیگردیم | تازه ها | 7 آذر 1388 |
| عیدت مبارک. اخطار:لطفا قبل از خوندن این متن یه تخته ی چوبیه فرد اعلا ,تهیه کرده و دم دست داشته باشید.(کاربرد آن را متعاقبا خواهید فهمید الان که دارم مینویسم,عید قربانه,ولی فکر کنم,الان که تو داری اینو میخونی عید غدیر رو هم رد کرده باشی,البته احتمال داره چند قدمی نوروز هم باشیم,یا این که .... میبینم که ماه هاست آپ نکردم و بسی حال کردم حالا تا اونجایی که حافظم مدد میرسونه,4 تا اتفاق مهم تو این دوماه افتاده که اینجا ننوشتم,ولی الان میگم خدممتتون: 1-وبلاگ گروهی کلاسمون به حالت نیمه معلق در اومد.به هرحال نوشته های به حق و ناحق اینجانب در وبلاگ مرحوم فوق الذکر و حواشی ایجاد شده در کامنتدونی و همچنین قلم فرسایی دوتن از نویسندگان دیگر آن وبلاگ دست به دست هم داده تا نماینده ی محترم کلاس زیر فشارهای جوی ایجاد شده از طرف گروهی از جمعیت نامرد کلاس-نسوان,جمعیت مونث,دختران کلاس,جمعیتی بی خود که پی نخود میگردند(دیگه اصرار نکنید که معانیه دیگش یادم نیست 2-به مقام عظمای برادری نایل گشتم (بسیجی شدم 3-مجوز یه نشریه(ماهنامه) گرفتم.این دیگه جدا تهشه.میدونید کلا از بچگی (اونوقتی که با روزنامه کتابامو جلد میکردم و ساندویچی سر کوچمون با روزنامه ساندویچشو میپیچوند و بابای مدرسمون با روزنامه شیشه های مدرسه رو پاک میکرد) دوست داشتم,از این کاغذا بدم بیرون.تا بلکه خدمتی هر چند ناچیز به ملت کرده باشم 4-هیچ چیز ضایع نیست یکساله شد.چقدر زود گذشت.همین پارسال بود که تو نمایشگاه الکامپ این جمله در توجیه بعضی کارای ..... از دهنم پرید بیرون امروزم که میبینید که آپ کردم,آفتاب از یه طرف دیگه طلوع نکرده,بلکه جشن تولد این جمله ی قصاره. یک سال از تولدش میگذره و من هرروز احساس میکنم دارم بهش نزدیک تر میشم,میترسم وقتی بهش برسم که شب باشه و نبینمشو و ازش رد شم.(حال میکنی؟منم بلدم فلسفی بنویسم.) در ذکر اهمیت این جمله همین بس که من برای تولد فرزند بزرگ ترم(همین پزشک ایرانی رو میگم),که همین یکی دوماه پیش بود,جشن تولد نگرفتم,ولی برای این .... -------------------------------------- خوب دیگه میدونم زیاد وراجی کردم,دیگه به بزرگی خودت ببخش.(نبخشیدی هم اصلا مشکلی پیش نمیادا),نصف شب بود,رضا بیکار بود,کیبورد دم دستش بود و اتفاقا یکم حال هم موجود بود,این شد که رضا بود و نبودشو یکی کردو آورد روی صفحه ی مانیتور. امیدوارم از اون تخته ای که اول گفتم آماده کن,به خوبی استفاده کرده باشی. پ ن 1:آقای محمدرضای عزیز,دوست گرامی,این هم از آپ.دیگه بهونه نداری ,پشت گوشی بهم فحش بدی پ ن 2:به هرحال دلم نمیاد که از محبوبیت فوق العاده ی وبلاگم چیزی نگم.دوماه از انتشار آخرین مطلبش میگذره و اون آخرین مطلب بیچارش فقط یه نظر تونسته جمع کنه,این اگه محبوبیت نیست,پس چیست؟ ---غضنفر مياد تهران مي بينه همه لباس آستين کوتاه پوشيدن تعجب مي کنه مي گه :اوا پس اينا چه جوري دماغاشونو پاک مي کنن؟ --اگر میخواهی قواعد بازی را عوض کنی,نخست قواعد را یاد بگیر. |
|
|
|
|
| #1 توسط: امین (7/09/1388 - 09:19) | |||||
|
|||||
| #2 توسط: مریم (7/09/1388 - 22:00) | |||||
|
|||||
| #3 توسط: مریم (7/09/1388 - 22:09) | |||||
|
|||||
| #4 توسط: رضا (7/09/1388 - 23:05) | |||||
|
|||||
| #5 توسط: yeki (10/09/1388 - 21:12) | |||||
|
|||||
| #6 توسط: taymaz (14/09/1388 - 01:46) | |||||
|
|||||
| #7 توسط: الی (14/09/1388 - 23:23) | |||||
|
|||||
| #8 توسط: محمدرضا (16/09/1388 - 21:56) | |||||
|
|||||




