رضا و دوستان در مشهد (3) | خاطرات غیر پزشکی 30 آذر 1387
.....زنگ گوشیمو برای نیم ساعت دیگه تنظیم کردم و راحت با دوستان چرت نیم ساعته رو شروع کردیم
از خواب که بیدار شدم دیدم همه جا روشنه 12 نور زرد لامپ بالای سرمون مقابل نور خورشید دیگه حرفی برای گفتن نداشت.
مثلا قرار بود نیم ساعت چرت بزنیم و بریم زیارت.دیدم صبح شده و دیگه از برنامه عقب افتادیم.گفتم :گور بابای برنامه lol بخواب حالتو بکن 26
هیچی دیگه.ظهر شد که دیگه هر سه تاییمون از خواب سیر, و بیدار شدیم 37 (چرت نیم ساعته 10 ساعت طول کشید)
وقتی بیدار شدیم هممون سردر داشتیم.کاشف به عمل اومد به خاطر نور زرد لامپ بالا سرمون بود که 10 ساعت مدام به کله های نازنینمون lol میتابید.
ناهار رو با همون دستور دیروز زدیم به بدن و یکم با هم جروبحث کردیم تقصیر کی بود که اینقدر خوابیدیم و حالا دیگه باید کجا بریم؟
بعد از کلی بحث و جدل دولت با رفتم به باغ وحش به توافق رسید (باغ وحش مشهد تو کوهستان پارکشه-تقریبا خارج از شهر-مثبت ترین نکتش اینه که اتوبوس خوره 9 )
تو اتوبوس بحث از دیار تبریز (دیار آینده ی دست خدا) شد.منو بابک هی میگفتیم فقط تهرانو عشقه ,اونم میگفت :فگت تبریز(البته اصلا لهجه نداره ها)
بعد هی ما دلیل میاوردیم که تهران بهتر از تبریزه (برای زندگی اونایی که تو تهران بزرگ شدن,وگرنه کی کثیفی و آلودگی تهران رو دوست داره؟) و اونم قانع نمیشد,تا این که رومونو برگردوندیم.دست خدای داستان ما هم از اونجایی که اصلا روحیه ی انتقاد پذیری نداره خواست با زدن چند ضربه به پای من دقو دلیشو در بیاره,منم نامردی نکردم,برگشتم همونجا تو اتوبوس چند تا چک (دوتا این ور دوتا اونور) خوابوندم زیر گوشش 13 16 .(چند بار هم شده بود که همینجوری شوخی میکرد و من بهش میگفتم:نکن بشر,کرم نریز ,یدفه چند تا میخوابونم زیر گوشتا . اما آدم نشد که نشد ,تا این که ایندفه کاسه ی صبرم لبریز شد 13 )
بعد از این چک ها اونم اومد بزنه,اما به خاطر داشتن عینک روی صورتم یکی بیشتر نزد lol (البته از اونجایی که من لاغر و نحیفم یکم هم مراعاتمو کرد 14 )
منو یدالله از این جا به بعد قهر کردیم 23 باغ وحش رفتیم و تو راه برگشت آشتی شدیم lol
تو برنامه هامون رفتن به خواجه ربیع هم بود,بابک میگفت اونجا یه بار من رفتم منظره ی خیلی قشنگی داره.از اونجایی که خط اتوبوس مستقیم از باغ وحش به خواجه ربیع موجود بود ما هم فرصتو غنیمت شمردیم و یک سر هم به آرامگاه خواجه ربیع زدیم,اما نه, نشد که زیارت کنیم what آرامگاه وقت غروب بسته بود 12 13
میدونستید مشهدی ها به نون خامه ای میگن نارنجک lol 6 ما اینو وقتی خواستیم از شیرینی فروشی بغل خواجه ربیع نون خامه ای بگیریم متوجه شدیم.
هوا تاریک شده بود و نا امید از زیارت برگشتیم هتل.اینبار تصمیم گرفتیم شام یه چیز خاطره انگیز و خنده دار بزنیم wink
نون+پنیر+خیار+گوجه ی دونه ای 400 تومن شام اون روزمون بود.
شامو که خوردیم زنگ زدم امین:
-سلام امین,بیا هتل بریم بگردیم
- (امین با صدای خواب آلود)سلام,الان نمیتونم,فردا میام
-بیا برات یه خودکار گرفتما,اسمتم روش حکاکی شده (دورو برای حرم از این جور حکاکی ها زیاد پیدا میشه که بهترینشو به نظر من اول خیابون امام رضاست)
-باشه باشه,الان راه میفتم (با یه خودکار بچه رو ... کردم lol )
امین بعد از یک ساعت رسید و ما تو این یک ساعت استراحت کردیم.وقتی رسید پا شدیم رفتیم حرم و این بار دیگه با معرفت زیارت کردیم و چیزایی که سفارش کرده بودند بهمون رو ضریح مال کردیم 2
اینجا بود که منو امین گروه رو ترک کردیم و رفتیم خونه ی خالمون
مثلا رفتیم که سه ساعته برگردیم.ساعت 2 نصف شب رسیدیم خونه ی خاله.
یه محله ای داشتند خفن.محله ی خفت گیرای مشهد بود.امین میگه تو اخبار حوادث مشهد بیشتر اتفاقاش مربوط به این محلس 15 از مواد فروش گرفته تا قاتل خونشون تو اون محله بود. (نام محلشونو افشا نمیکنم lol )
نصف شب رسیدیم دیگه,در نتیجه زنگ زدیم دخترخالم بیاد دم در درو باز کنه (بیچاره از سر شب تا نصف شب منتظر شرف یابی منو و امین بود lol ).
وقتی رسیدیم,همه خواب بودند,بروبچس یه خاله ی دیگمم از شهرستان اومده بودند خونشون مهمونی.دیگه اوضاع قاراشمیش بود اساسی.منو و امینم به زور یه جایی پیدا کردیم و کلمونو گذاشتیم زمین
و این داستان ادامه دارد....
پ ن 1:امروز رفتم واکسنمو بزنم,چند تا مرکز بهداشت هم رفتم,همه یا تموم کرده بودند یا گفتند یه روز دیگه بیا recourse 13
پ ن 2:حمید امروز دفترچه کنکور گرفت .اینبار میخواد برای پزشکی یا رشته ای مرتبط به پزشکی بخونه.از همین الانم قرار گذاشتیم انتخابای اولشو دانشگاه ایران بزنه 14 (هنوز نه به باره نه بداره حمید رو داره lol )
 ( امتيازها: 0)
بازديد: 157 | نويسنده: رضا | نظر (5)

#1 توسط: babak (1/10/1387 - 16:34)
این دعوا با میانجی گری غایمکی من به اتمام رسید[/i]