دانشگاه دوستم (بابک) | خاطرات غیر پزشکی 1 آبان 1387
ثبت نام دانشگاه دوستم

امروز ما بعد از سحر کار داشتیم !!!دیگه مثل روزای دیگه نبود که تا لنگ ظهر کلمون زیر پتو باشه.چرا؟
چون قرار بود با دوستم(بابک) بریم برای ثبت نام دانشگاهش.چون دانشگاه خارج از تهران بود مجبور بودیم صبح خیلی زود بریم تا قبل از ظهر برگردیم و روزمون قضا نشه.برای اولین بار هر دومون میخواستیم بریم اونجا.رفتیم شهر ری که از اونجا مینی بوساشو سوار شیم ولی از شانس گنده اینجانب مینی بوساش امروز از ساعت 4 بعد از ظهر میومدند.ما هم مجبور بودیم دست به جیب بشیم و نفری هزار خرج کنیم تا با تاکسی تشریفمونو ببریم(البته بگذریم از این که کی حساب کرد-->شما هم نپرسید!!!)
آقا چه جاده ی خری داشت.بسیار کثیف و دودآلود.فکر کنم اندازه ی کل عمرم اونجا دود خوردم تازه تو راه برای اینکه جذابیت جاده حفظ شه وزارت راه محترم چندین پیچ مشتی تعبیه کرده بود(بالاخره باید رکورد کشتار در جاده برای ایران زنده بمونه دیگه!!)
دانشگاه اصلا تو شهر نبود .دو کیلومتر خارج از شهر.برهوت.یاد روستامون افتادم.باید نفری 200 میدادی ببرنت دانشگاه.البته دانشجویانی که بعدا میخواند اینجا رو انتخاب کنند نترسند.دانشگاه سرویس داره (نگران ایاب و ذهاب نباشید)
ولی توی دانشگاه خوب بود (گرچه به دانشگاه من که نمیرسه!!).دهنمون سرویس شد تا ثبت نام انجام شد.حدود 4 ساعت بدو بدو کردیم تا مدارک لازمو جور کنیم.تازه شانس آوردیم دانشگاه قبضه ی دخترا بود (بگم بیشتر از 90 درصد دختر بودند شاید باورتون نشه) و صف ثبت نام مثل نونوایی ها یکی زن یکی مرد بودم وگرنه پیرمون در میومد. آخرشم دقیقه ی 90 رسیدیم تهران.(خدا هم خودش راضی نبود من یک روز دیگه به زحمت بیفتم و روزه بگیرم)

 ( امتيازها: 1)
بازديد: 157 | نويسنده: رضا | نظر (8)

#1 توسط: آقا بابک (7/10/1387 - 15:02)
البته من تو تکمیل ظرفیت تو دانشگاه علم و فرهنگ که صادقیه هست قبول شدم