یه شغل ,با چند کارگر (قسمت آخر) | --- 4 شهريور 1388
بچه های عزیز,با چند روز تاخیر میریم سراغ قسمت آخر از مجموعه ی یک شغل,چند کارگر 33


خبر فردای روز انتشار,به منظور ایجاد باورپذیریه صد در صدی برای کسانی که خبر رو مطالعه کردند,از وبلاگ برداشته شد. 36
امروز جمعس,عوامل پروژه بعد از ثبت چندین جعل موفقیت آمیز bully ,این بار مبادرت به جعل تاریخ تولد محمدرضا میکنند. laughing
قراره امروز ,سه ستاره ی ما به بهانه ی تولد دوستشون,اونو ملاقات کنن 32 .طراحان صحنه تمام سعیشونو کردن تا قرار ملاقات رو تو خونه ی محمدرضا بذارن,اما مکان ملاقاتی بهتر از پارک محله پیدا نکردن.پس میریم به پارک محل (بوستان گفتگو) تا ببینیم چی میشه:
نزدیکای ظهره و هادی و محمدرضا همراه واکرش ,تو سایه نشستن,هادی هم هی داره به محمدرضا غر میزنه که پاشو بریم سر لوکیشنمون 24 ,الان بچه ها میرسنا.اما کارگردان قصه ما تنبل تر از این حرفاس که از جاش بلند شه و میگه:حالا با چند دقیقه اینجا موندن که آسمون به زمین نمیاد 4 .ملت رهگذر هم که محمدرضا رو با این وضعش,همراه واکر میبینن,کلی به حالش غصه میخورن و از خدا طلب شفای عاجل میکنن.مجید,سینا و تایماز هم چند قدمیه پارکن.ولی از اونجایی که هادی و محمدرضا رو اون طرفا نمیبینن,مجید جهت ردیابی یه زنگی به هادی میزنه:

مجید:سلام هادی,ما رسیدیم پارک,شما کجاید؟ 6
هادی:خب ما دم فلان چیز ,نزدیک فلانی جا هستیم lol بیاید اونجا
مجید:اه,چه خوب,ما هم نزدیک همونجایم.تا لحظاتی دیگه پیشتیم. 4
هادی: 12


هادی یکی میزنه تو سر خودشو به محمدرضا میگه بدو که الان میرسن. 15
محمدرضا:مگه چی شده؟
هادی:آخه گفتم,ما فلان جا هستیم.اونا هم گفتن اتفاقا ما هم نزدیک اونجاییم.بدو محمدرضا الان میرسین
محمدرضا:خاک بر سرت .آخه اینم جا بود تو گفتی؟ 13
هادی:به من چه,مرتیکه مثل اینکه یادت رفته با هم روی اون لوکیشن توافق کردیما.همش تقصیره تو اه ,من که این همه گفتم پاشو بریم,پاشو بریم. 30
محمدرضا:پس بدو هادی.بدو.


محمدرضا و هادی ,حالا با سرعتی هم تراز با فشنگ,از جاشون بلند میشن و میدوند و فقط میدوند.
رهگذرها,حسابی کف کردن.اونا هم به خیال این که معجزه ای شده که مریضی با اونحالش,حالا اینجوری داره میدوه,صد بار به درگاه خدا بابت گناهاشون توبه میکنند و طلب استغفار. 24
همینجوری که دارن میدون و گینس منتظر ثبت رکورد جدیدی در دوی سرعت هست, چشم دونده های ما,به صور نورانی ستاره ها روشن میشه.حالا دیگه ناخود آگاه دونده ها پاشون میره رو ترمز و متوقف میشن.هادی رو به محمدرضا میکنه و میگه:دیگه بازی تموم شد,لو رفتیم. recourse
محمدرضا:عیب نداره,بشین بشین,بشین و سرتو بنداز پایین,شاید اونا هنوز مارو ندیده باشن. 14
چند ثانیه بعد,با افتادن سایه ی کادو به دستان lol روی چمن,محمدرضا و هادی سرشونو میارن بالا. lol
لحظاتی سکوت فضا رو در برمیگیره .قیافه های خشمگین ستاره ها,پرده از پایان بازی برمی کشد belay .طراحان صحنه حالا میفهمن که دیگه بدبخت شدند.محمدرضا راهی به جز ترجیح دادن فرار,بر قرار رو پیش روی خودش نمیبینه.استارت فرار رو همراه با خنده ای ناخودآگاه میزنه و به سرعت صوت به متواری شدن از محل همت میگمارد. wink
اما خشم,سرعت ستاره های ما رو به حدود سرعت نور میرسونه و به راحتی محمدرضا رو اسیر چنگال هاشون میکنن.حالا حکایت""حالا نزن,کی بزن"" روی محمدرضا اجرا میشه. belay
محمدرضا هم زیر دست و پای ستاره ها فقط میتونه بگه:پس کجاست حقوق بشر؟پس کجاست؟نزنید نامردا!!,حالا یاد اون جملش میفته که چند دقیقه پیش به هادی گفته بود:"حالا با چند دقیقه اینجا موندن که آسمون به زمین نمیاد" recourse
ادامه ندارد



یک شغل,چند کارگر

تهیه کنندگان:
محمدرضا فردوسی-رضا شیخ شعربافان

کارگردان:
محمدرضا فردوسی

نویسنده:
رضا شیخ شعربافان

مدیر روابط عمومی و طراح صحنه:
هادی بیاتی

بازیگران:
محمدرضا فردوسی
هادی بیاتی
رضا شیخ شعربافان

با حضور:
مجید کریمی
سینا بیات شهبازی
تایماز بهادری

با تشکر از:
نسیم کمال احمدی
مریم مهدوی دوست
پویان رزمی نیا
سعید صوفیان
شهرداری خزر شهر
شهرداری منطقه 22
مدیریت بوستان گفتگو
و کلیه ی عواملی که ما را در اجرای این پروژه یاری نمودند.

تابستان 1388


پ ن 1:دوستان همونطور که میبینید,همزمان با انتشار آخرین قسمت این داستان,قالب وبلاگ هم پس از حدود 10-11 ماه تغییر کرد. laughingهمچنین سیستم وبلاگ آپگرید و مشکلات قبلی تا حد امکان مرتفع شد. 4
پ ن 2:بزودی نقد (به صورت مصاحبه ی مجازی با کارگردان,نویسنده و یکی دوتا بازیگر) و پشت صحنه ی فیلم هم میاد روی وبلاگ bully ,از دوستانی که منتقد این شوخی بودن و اصلا این کار رو در دامنه ی شوخی ها نمیدونستن,دعوت میشه که شکایات و انتقادات خودشون رو جهت پاسخ گویی (شفاف سازی) مطرح کنن.
 ( امتيازها: 2)
بازديد: 332 | نويسنده: رضا | نظر (30)

#1 توسط: رضا (7/06/1388 - 15:57)
مشکل کد امنیتی برای ارسال نظر حل شد.
با تشکر از دوستانی که اطلاع دادن.


--------------------
#2 توسط: بابک (7/06/1388 - 23:26)
هه هه هه


--------------------
#3 توسط: tethys (8/06/1388 - 00:28)
مشكل ارسال نظراتتون حل شد يا نه؟ حالا كه ازم خواستي نظر بدم يه چيزي هم بگم قالب عوض كردي جاي همه چي گم شده!!! 3 بايد يه دوره كلاس برامون بذاري چه‌جوري با قالب جديد كار كنيم!!! laughing
#4 توسط: بصيرت (8/06/1388 - 00:38)
درست شد؟؟ lol belay
#5 توسط: نسيم (8/06/1388 - 11:16)
خواهش ميکنم . خوب بگو من اطلاع دادم!

پايان جالبي داشت. ولي اگه اينجوري نمي شد مگه نمي خواستين بلاخره بهشون بگين ؟...

در ضمن در اين جنايت هيچ نقشي نداشتم . چرا از من تشکر کردي؟ اونم با اسم کامل؟ من که مي دونم تو م يخواستي فقط از شهرت من واسه جذاب تر شدن فيلم آبکيتون استفاده کني!
#6 توسط: نسيم (15/06/1388 - 11:03)
چرا شما ها آپ نميکنين؟ هر چي ميام وبلاگتون هيچ چي به جز همون قسمت آخر نيست. فکر کنم اينقدر از شيرين کاريتون خوشحالين که دلتون نمي خواد مطلب جديد بذارين.
رضا به من سر بزن.