| یه شغل ,با چند کارگر (قسمت آخر) | --- | 4 شهريور 1388 |
| بچه های عزیز,با چند روز تاخیر میریم سراغ قسمت آخر از مجموعه ی یک شغل,چند کارگر خبر فردای روز انتشار,به منظور ایجاد باورپذیریه صد در صدی برای کسانی که خبر رو مطالعه کردند,از وبلاگ برداشته شد. امروز جمعس,عوامل پروژه بعد از ثبت چندین جعل موفقیت آمیز قراره امروز ,سه ستاره ی ما به بهانه ی تولد دوستشون,اونو ملاقات کنن نزدیکای ظهره و هادی و محمدرضا همراه واکرش ,تو سایه نشستن,هادی هم هی داره به محمدرضا غر میزنه که پاشو بریم سر لوکیشنمون مجید:سلام هادی,ما رسیدیم پارک,شما کجاید؟ هادی:خب ما دم فلان چیز ,نزدیک فلانی جا هستیم مجید:اه,چه خوب,ما هم نزدیک همونجایم.تا لحظاتی دیگه پیشتیم. هادی: هادی یکی میزنه تو سر خودشو به محمدرضا میگه بدو که الان میرسن. محمدرضا:مگه چی شده؟ هادی:آخه گفتم,ما فلان جا هستیم.اونا هم گفتن اتفاقا ما هم نزدیک اونجاییم.بدو محمدرضا الان میرسین محمدرضا:خاک بر سرت .آخه اینم جا بود تو گفتی؟ هادی:به من چه,مرتیکه مثل اینکه یادت رفته با هم روی اون لوکیشن توافق کردیما.همش تقصیره تو اه ,من که این همه گفتم پاشو بریم,پاشو بریم. محمدرضا:پس بدو هادی.بدو. محمدرضا و هادی ,حالا با سرعتی هم تراز با فشنگ,از جاشون بلند میشن و میدوند و فقط میدوند. رهگذرها,حسابی کف کردن.اونا هم به خیال این که معجزه ای شده که مریضی با اونحالش,حالا اینجوری داره میدوه,صد بار به درگاه خدا بابت گناهاشون توبه میکنند و طلب استغفار. همینجوری که دارن میدون و گینس منتظر ثبت رکورد جدیدی در دوی سرعت هست, چشم دونده های ما,به صور نورانی ستاره ها روشن میشه.حالا دیگه ناخود آگاه دونده ها پاشون میره رو ترمز و متوقف میشن.هادی رو به محمدرضا میکنه و میگه:دیگه بازی تموم شد,لو رفتیم. محمدرضا:عیب نداره,بشین بشین,بشین و سرتو بنداز پایین,شاید اونا هنوز مارو ندیده باشن. چند ثانیه بعد,با افتادن سایه ی کادو به دستان لحظاتی سکوت فضا رو در برمیگیره .قیافه های خشمگین ستاره ها,پرده از پایان بازی برمی کشد اما خشم,سرعت ستاره های ما رو به حدود سرعت نور میرسونه و به راحتی محمدرضا رو اسیر چنگال هاشون میکنن.حالا حکایت""حالا نزن,کی بزن"" روی محمدرضا اجرا میشه. محمدرضا هم زیر دست و پای ستاره ها فقط میتونه بگه:پس کجاست حقوق بشر؟پس کجاست؟نزنید نامردا!!,حالا یاد اون جملش میفته که چند دقیقه پیش به هادی گفته بود:"حالا با چند دقیقه اینجا موندن که آسمون به زمین نمیاد" ادامه ندارد ![]() |
|
|
|
|
| #1 توسط: رضا (7/06/1388 - 15:57) | |||||
|
|||||
| #2 توسط: بابک (7/06/1388 - 23:26) | |||||
|
|||||
| #3 توسط: tethys (8/06/1388 - 00:28) | |||||
|
|||||
| #4 توسط: بصيرت (8/06/1388 - 00:38) | |||||
|
|||||
| #5 توسط: نسيم (8/06/1388 - 11:16) | |||||
|
|||||
| #6 توسط: نسيم (15/06/1388 - 11:03) | |||||
|
|||||



