اولین امتحان | خاطرات غیر پزشکی 22 فروردين 1388
حیف که وبلاگ عمومیه.
وگرنه...
امروز اولین امتحان دانشجوییمونو دادیم.تازه جالبش اینه که این اولین امتحان پایان ترممون هم بود-->بافت شناسی به ارزش 1 واحد lol
به هرحال برگزار کنندگان واقعا ...
آخه کجای دنیا از 3-4 تا رفرنس (کوییرا-سلیمانی-نوبخت-مهرآیین) سوال بافت میدن؟تازه قبلش اعلام میکردن خوب بود,سرجلسه فهمیدیم خانومای محترم ورداشتن حدود 100 تا سوال اونم به بدترین شکل (اینجاست که ناخودآگاه به روح پدر و مادر طراحان کنکور صلوات میفرستیم) اونم در کمترین وقت و با بالاترین ضریب امنیتی(80 نفرو تو 3 تا سالن 200-300 نفره پخش کرده بودن what سر هر کلاس هم یه اکیپ کماندو مستقر شده بود-->فقط بیسیم نداشتن دیگه.به گوشی ها و کیف و کتابمونم رحم نکردن 13 )
به هرحال در خفت انگیز ترین فضا(انگاری دزد گرفته بودن) امتحانو دادیم رفت.
البته این امتحان نشون داد:
1-دانشگاه دبیرستان نیست.(همه میگنا.ولی تا خودت نبینی باورت نمیشه recourse )
2-اسطوره ی تقلب هم باشی,بودی(چی گفتم lol ).اینجا باید یا بیخیال تقلب بشی یا خودت از روش های ابتکاری استفاده کنی 16

خب با این سری که از ما به سنگ خورد(البته کله ی من که نشکست,ولی کله ی خیلی ها داغون شد lol ) فکر کنم دیگه کسی جرات درس نخوندن نداشته باشه.

پ ن:حالا فکر نکنید میفتما lol احتمالا در بدترین حالت 17 رو میارم 12 12 (خوبه نه؟)
 ( امتيازها: 1)
بازديد: 401 | نويسنده: رضا | نظر (25)

#1 توسط: sina (22/01/1388 - 07:15)
شدم با چت اسیر و مبتلایش-------- شبا پیغام می دادم از برایش

به من می گفت هیجده ساله هستم----- تو اسمت را بگو، من هاله هستم

بگفتم اسم من هم هست فرهاد-------- ز دست عاشقی صد داد و بیداد
بگفت هاله ز موهای کمندش ---------کمـــان ِابــروان ، قــد بلنــدش
بگفت چشمان من خیلی فریباست------ ز صورت هم نگو البته زیباست
ندیده عاشق زارش شدم ------------من اسیرش گشته بیمارش شدم من
ز بس هرشب به او چت می نمودم------ به او من کم کم عادت می نمودم
در او دیدم تمام آرزوهام------------ که باشد همسر و امید فردام
برای دیدنش بی تاب بودم ----------- ز فکرش بی خور و بی خواب بودم
به خود گفتم که وقت آن رسیده --------که بینم چهره ی آن نور دیده
به او گفتم که قصدم دیدن توست -------زمان دیدن و بوییدن توست
ز رویارویی ام او طفره می رفت -----هراسان بود او از دیدنم سخت
خلاصه راضی اش کردم به اجبار ----- گرفتم روز بعدش وقت دیدار
رسید از راه، وقت و روز موعود ------زدم از خانه بیرون اندکی زود
چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت------- تو گویی اژدهایی بر من آویخت
به جای هاله ی ناز و فریبا------------ بدیدم زشت رویی بود آنجا
ندیدم من اثر از قـــد رعنـــا -----------کمـــان ِابــرو و چشم فریبـــا
مسن تر بود او از مادر من------------ بشد صد خاک عالم بر سر من
ز ترس و وحشتم از هوش رفتم--------- از آن ماتم کده مدهوش رفتم
به خود چون آمدم، دیدم که او نیست------- دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست
به خود لعنت فرستادم ----------------که دیگر نیابم با چت از بهر خود همسر
بگفتم سرگذشتم را به "شاعر"---------- به شعر آورد او هم آنچه بشنید
که تا گیرید از آن درسی به عبرت ------- سرانجامی نـدارد قصه ی چت
#2 توسط: يه همكلاسي (22/01/1388 - 13:25)
بات كاملا موافقم. پدرمونو در آئردن با اين سوالاي چرتشون خداييش اكثر بچه‌ها خراب كردن
#3 توسط: بابک (22/01/1388 - 14:46)
خوب خدارو شکر bully


--------------------
#4 توسط: محمدرضا (22/01/1388 - 18:03)
تازه دارم میفهمم چرا بچه های سال بالایی میگفتن که درسای علوم پایه اکثرشون به درد نخوره!! 6امتحان امروز هم فکر نکنم بیفتم bully ولی اگه خیلی هم بالا بشم فکر کنم 11-12 بشم. recourse البته برام مهم نیست! lol
#5 توسط: (23/01/1388 - 08:34)
#6 توسط: taymaz (23/01/1388 - 13:46)
کـــره ای گــفــت بـــه بابای خرش// پــــدر از هـــمـــه جــا بـی خبرش

وقـــت آن اســــت بــــرای پســرت// ایـــــن الاغ نـــــــرّه ی کــــره خــرت

مــاده ای خـــوشگـل و زیـبا گیری// تـــو کــه هر روز به صحرا میری

وقـــت آن اســت کـه زن دار شـوم// ورنـــه از بـــی زنـــی بــیمار شوم

پـــدرش گــفــت کــه ای کـره خَرَم// ای عــزیـــز دل بـــابــــا ، پــســرم

تـــو کـــه در چــنــتــه نداری آهی// نـــه طــویـــلــه ، نه جُلی نه کاهی

تـــو کـــه جــز خـوردن مال پدرت// پـــــــدر نـــــــرهّ خـــــر دربــــدرت

هـــیـــچ کـــار دگــری نیست تورا// یک جو از عقل به سر نیست تورا

به چه جرأت تو زمـن زن طـلــبی// بـــاورم نـیــست کـــه ایـنقدر جَلبَی

بـــایـــد اول تـــو بــگـیـری کاری// بــهـــر مــــردم بــبـــری تــو باری

بعـد از آن یک دو تا پالان بخـری// بـهــر آن کُــرّه خـــوشگـــل بـبـری

یک طــویــلـه بکنی رهن و اجار// تــا کــه راضــی شــود از تو آن یار

بـعــد بـایــد بـخری رخت عروس// بـهـر آن مـاده خــر خـوب و ملوس

جُـــلـی از جــنـــس کــتـــان اعلا// روی جُـــل نـقــش و نـگـاری زیـبـا

بــعـــد بـــایـــد بـــکـــنی گلکاری// بــهــر مــاشـیـن عروس یـک گاری

وقــتی ایـــنـهــا بـــشـــود آمــاده// بــعـــد از ایـــن زنـــدگــیـــّت آغـازه

می بــری مـــاده خــرت را حجله // بــا تـــأنــی نَـکــه بـــا ایـــن عـجـله

بــشـنــو ایــن پــنــد زبابای خرت// پــــــدر بـــــا ادب و بــــا هــــنـــرت

تــا کـــه اســبــاب مــهــیــا نشود// موسم عــقــد تــو بــر پا نشود

پــس از امــروز بــرو بر سرِ کار// تــا نـــهـــنـــد آدمـــیـــان پــشتت بار


--------------------
#7 توسط: yeki (23/01/1388 - 20:56)
بیچاره ماها که باید تاوان کل کل خانومها رو بدیم wink
1-حالا چرا ناراحتی؟ 9
2-خیلی ابتکار لازم داره که،فک نکنم بیارزه به زحمتش.حالاشاید کم کم روشی کشف کردیم 16

زهی خیال باطل... lol

پ.ن: 20
#8 توسط: الی (25/01/1388 - 04:05)
سلام
ما هم میان ترمامون به احتمال زیاد جامع هستن ! what و از 17 اردیبهشت شروع میشن.
17 خوبه که ! بابا درس خون ....
نیم ساعت بعد آناتومی عملی داریم باید برم
درساتو خوب رسوندی؟ من بیوشیمی و فیزیک ÷زشکیو که اصلا بازم نکردم.بافتو خوب خوندم.از آناتومیم می ترسم چون از اول اون طور که باید نخوندم.تازه تو 2 جلسه قراره صفاق رو برامون درس بدن.یکی که امروز بود یکیم فردا... می بینی چه بیچاره شدم
#9 توسط: http://medlog.blogfa.com (31/01/1388 - 14:50)
منتظریم...
medlogger@gmail.com
http://medlog.blogfa.com
#10 توسط: نسيم (7/02/1388 - 12:15)
سلام اقا رضا. ما هم امروز اولين امتحان تاريخ دانشجو بودنمون را داديم. امتحان ميان ترم زبان بود. خداييش ها من همش به فکر کنکور بودم. آخه خيلي وقته امتحان ندادم. کلا يادم رفته بود امتحان دادن يعني چي. ولي يه چيزي رو تو خودم کشف کردم. اونم اينه که بعد از کنکور من اساسا واسه هيچ امتحان ديگه اي استرس به خرج نميدم. به قول شما حالا فوق فوقش ميشم هيفده!
#11 توسط: link (21/02/1388 - 02:43)
http://blog.thewestminsterpractice.com/alopecia-hair-loss-video-nhs-choices/

http://www.belgraviacentre.com/blog/hair-loss-video-diary-6-month-compilation/

http://blog.thewestminsterpractice.com/alopecia-claires-story/