| عبرت بگیرید .... | خاطرات پزشکی | 15 اسفند 1387 |
| خاطرات یک ترم زندگی سلام.سلام به تک تک دوستایی که تو این کلاس نشستین و دارین وقت می زارین ببینین من چی نوشتم و چی می خونم . همین واسم کافیه . راستش فکر کنم باید زودتر از اینا میو مدمو این متنو می خوندم ولی میگن ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه هست . الان تو ترم ۲ هستیم پس قبل از اینکه وارد اصل متنم بشم ترم دومی شدنموم تبریک می گم و آرزو می کنم که آغازگر راهی بزرگ بشه . راستش حالا که ترم دومی شدیم دوست دارم یه بار دیگه خاطرات شیرینی که ترم قبل برامون اتفاق افتاده یا اینکه بی تفاوت از کنارشون گذشتیم رو زنده کنیم. ترم قبل ما دقیقا" یه هفته اول درگیر این بودیم که نماینده کلاس کی می خواد بشه که یه روز تو سالن مولاژ بعد از اینکه من اعلام آمادگی کردم آقای محمدی نیز همکاریشو اعلام کرد . بعد تا چند روز هممون داشتیم دیوونش می کردیم که آقا کلاس کجاست ؟ بالاخره کی از دست تالار ابن سینا که فقط ۵۴ تا صندلی و یک کولر داغون و سه چهارتایی در شیشه ای داشت راحت می شدیم. البته یادم نره که بگم اولین ساعت درسیمون رو با استاد کمالی شروع کردیم که از وقتی اومد تو کلاس بعد از یک دقیق شروع کرد به درس دادنو اولین درسش هم ناحیه اگزیلا بود . اولا" نمی دونستیم اگزیلا رو چه جوری باید بنویسیم که اما حالا یه دنیا اطلاعات راجع به شریان و ورید و عضلاتو اعصاب این ناحیه داریم . خداییش خوب استادی بود گل بود گل ! ساعت دوم که فکر کنم اخلاق داشتیم ما رو از ساعت ۱۰ تا ۱۲ نگه داشت. یادم میاد که اون روز چند نفر مثل آقای محمدی و فکر کنم آقای اسداللهی بودن که خودشونو نشون می دادند و یه سری سوالات بی ربط می پرسیدند ! البته کار آقای محمدی که از اولش هم همین بود . همش سوال می پرسید اه !!! باز این داره سوال می پرسه که اکثر بچه ها می گفتن ! جالب بود که ۲ هفته منو دوستم ساناز داشتیم اصرار می کردیم که جلسه معارفه که معمولا اولین روز می زارن که همه همدیگه رو بشناسیم که با حضور یکی بود ۲ تا نبود بچه ها همراه شد . اونجا بود که فهمیدیم آقای رحیمی متولد ۶۸ و محمدی هم گفت بزرگی به عقل است نه به قد ! و فهمیدیم که اسم پدر خانی محمده . بالاخره یه مدت گذشت کم کم یخ های بچه ها وا شد يه جورايي جايگاهمونو تو كلاس پيدا كرديم. اومديم تو كلاس ترم اول تو قسمت EDC چه كلاسي و... ! 60 تا صندلي قهوه اي لوكس اسلايد داشتفكر كن عين نديد بديد ها اومديم تو كلاس . جالب اين بود كه تو سرماي پاييز كولر روشن بود ! امان از دست اين آقاي ... و اسداللهي كه واقعا آدم هاي گرمايي بودند. بابا به خدا ما سردمونه اما بايد ظاهرا ما وقف مي شديم . اما جالب ترين خاطره واسه من تو كلاس ادبيات بود روزي كه ماجراي كولر پيش اومد ! اون روز كولر با روشن كردن آقاي ... شروع شد و ساناز خاموش كرد دوباره روشن كرد ( اين بار فاعلش نامشخص بود ) من خاموش كردم دوباره آقاي ... روشن كرد ساناز روشن محمدي خاموش . اما ديگه بلند نشديم چون استاد ديگه فهميده بود . ترجيح داديم سوئيشرت هامونو بپوشيم به قول آقاي محمدي ما كه نمي تونيم لباسامون دربياريم لااقل اينا مي تونن لباس بپوشن. من كه تمام جلسات ادبيات رو هندزفري گوش كردم البته ساناز هم ساپرتم مي كرد.كلا" 80% كلاس اين وضعيتو داشتن . كم كم پامون به مولاژ و لام ديدن وا شد. يه عالمه ميكروسكوپ هاي پاستوري با نور نارنجي كه واقعا" زيرشون توهم مي ديديم ! لام هايي كه مي گفتن بعضي از اونها 300 هزار تومان هزينه دارن كه من فكر مي كنم فقط 299 هزار تومانش واسه چسب هاي رويش هست ! چه چيزهايي به ما تو تلويزيون NEC نشون مي دادند و ما چه چيزهايي زير اون ميكروسكوپ ها مي ديديم ! كلاس بيوفيزيك هم داشتيم كه فكر كنم فقط 3 جلسه از 11 جلسه رو تو كلاس بودم البته يه ذره حق داشتم چون واقعا احساس بي سوادي بهم دست مي داد و به پوچي كامل مي رسيدم و ترجيح مي دادم زودتر برم خونه و بخوابم . بگذريم كه يه جلسه از سه جلسه رو هم دير اومديم چون سينما آزادي فيلم دعوت داشت و همه ي دختر هاي همشهري رفته بوديم ببينيم آخه مي دونين چيه قائمشهر سينما نداره ولي عوضش بچه هاي گلي داره ! كلاس هاي بيوشيمي هم مثل 4 فصل سال مي گذشت و ما توي يكي از اين كلاسا تولد نماينده كلاسو گرفتيم . جلسه آخر استاد قوجق كه فكر كنم 29 آبان بود . بچه ها خوب تولدي گرفتن و سنگ تموم گذاشتن البته مي تونستن بهتر هم برپا كنن .آخرش هم نفهميديم اين پسرها به نماينده چي هديه دادن شايدم هديه اي تو كار نبوده و باز دوباره سركاري بود ! كم كم نوبت اولين امتحان رسيد امتحان ميان ترم بافت ! واقعا جان كوئيرا رو 2 بار خونده بودم خيلي هم خونده بودم ولي آخرش فهميديم سوالات از سليماني راد بود ! اولش يه ذره داغون بوديم اما بعدا" فهميديم كه بايد تو كلاس گوش بديمو جزوه بنويسيم كه كار منو ساناز و خيلي هاي ديگه سخت شد بچه ها هم مثل آقاي خاني خيلي جدي گوش مي دادند ايول ! اما هميشه ته كلاس خيلي شلوغ بود بيچاره منو ساناز ! آخه حرفاي آقاي ... و محمدي و با گوشي حرفيدن آقاي لارتي و ياني ياني كردن آقاي اسداللهي تمومي نداشت ! هركي كه دلش مي گرفت و مي خواست درس گوش نده ميومد ته كلاس انگار يه پاتوق شده بود ! ما هم كم نمي ذاشتيم و تفكر مي كرديم ! اما چه فايده ؟ البته بايد بگم اين آقاي ضامني هم خيلي مي حرفيد و آهنگ پارميدا تو كلاسشو هيچ وقت يادم نمي ره !! جه سوتي عظيمي بود ! اما هميشه اين استاد خسته نباشيد آقاي ... واقعا جمله ي دلنشيني واسه كل كلاس بود . از همين جا از آقايان ... و ضامني بابت اين جملات زيبا تشكر مي كنم اما چرا اين ترم اين جملات رو نمي شنويم جاي تعجبه ! فكر كنم پر استرس ترين كلاس تو ترم اول آناتومي بود وقتي كه بچه ها رو مي برد جلو واقعا نفس تو سينه حبس مي شد كه وقتي استاد مي خواست اسم يه بدبختو بخونه ! يادمه يه بار ازم پرسيد اون خطي كه جلسه اول درس بازو گفتم كه پشت استخوان بازو بود چي بود ؟ آخه من از كجا بدونم ! مگه روي استخوان كه قربونش برم كم برجستگي و بريدگي و اسم داريم كه من برم اون استثنا رو حفظ كنم ؟ يه بار فهميدم كه خط سوپراكاندايلر به يك چهارم تحتاني مي گويند نه به يك دوم تحتاني ! يه مدت وقتي استاد مي خواست حال گيري كنه و سوال سخت بپرسه الكي ليستو نگاه مي كرد و بعدش مي گفت خانم فلاح بگه كه آخر شانس باهام يار بود و گير آقاي قاسمي شد ! بالاخره يه روز امتحان حذفي آناتومي رو هم داديم كه من 35 از 45 شدم اما همين حول و هوشا بود كه سازمان سنجش جواب انتخاب رشته دوم رو داد ... |
|
|
|
|
| #1 توسط: رضا (15/12/1387 - 13:25) | |||||
|
|||||
| #2 توسط: http://medlog.blogfa.com (16/12/1387 - 03:19) | |||||
|
|||||
| #3 توسط: yeki (16/12/1387 - 03:55) | |||||
|
|||||
| #4 توسط: MJ2008 (17/12/1387 - 04:45) | |||||
|
|||||
| #5 توسط: drcna! (18/12/1387 - 09:42) | |||||
|
|||||
| #6 توسط: dr30na (18/12/1387 - 10:10) | |||||
|
|||||



