گشتي در دانشگاه تهران | خاطرات دانشگاه 24 مرداد 1389
اووف.امروز تشنگي حسابي اذيتم كردا.
صبح تا ساعت 3 دانشگاه بودم 38 .دانشگاه تهران .براي طرح ضيافت انديشه.(15-20 روز بچه ها ميرن سركلاساي 8.5 تا 10 و 10.5 تا 12-حالا ساعت دقيقشو يادم نيست -از ساعت 12 به بعد هم برنامه هاي تربيتي ( lol ) شروع ميشه.موضوع كلاس ها هم بيشتر مذهبيه كه اگه با موفقيت اين كلاسارو بگذروني 4 واحد درسي از گروه معارف برات حساب ميشه 14 )
كلاساي پسرا تو دانشكده ادبيات بود،براي دخترا هم دانشكده ي فني.
جاتون خالي ،محيط فيزيكي كلاس ها (اعم از معماري در،پنجره،نيمكت ،شير دستشويي) خيلي درپيت،قزميت و كلا سه نقطه اي تشريف داشت 3 .اصلا نميشد به نيمكتاش تكيه داد.اين جاكيفيشم يه جور ناجوري بود.كلا وضعيت داغون داغون،اصلا روشون آزادي عمل نداشتي 13 .من فكر كنم نيمكتارو به قصد اونجوري ساخته بودن.به قصد ساخته بودن تا بچه ها جاشون راحت نباشه كه اگه جاشون راحت باشه،خوابشون رو به راه ميشه .(جمله بندي رو داشتيد.تحت تاثير سريال زير هشت بود lol )
استادا هم كه ماشالله افتاده بودن تو سراشيبي سخنراني،اونم با موتور بدون ترمز.استراحت هم نميدادن.يعني مجبور بودي 1.5 ساعت روي نيمكتاي از سنگ بدتر بشيني و دم نزني 17
واقعا براي مني كه وول خوردن روي نيمكتا و نشستن 20-30 دقيقه اي تو كلاساي دانشگاه خودمون ،كار لايتغيرم بود شرايط اسفناكي ساخته و پرداخته شده و سيماي جد بزرگم را جلوي ديدگانم نشاند.
حالا كلاسا كه تموم شد،رفتم دانشگاه گردي،اين دانشكده هاشو تك تك ميرفتم و ديد ميزدم bully .دانشكده ي داروسازيش منو ياد ساختمون هاي فرسوده اي انداخت كه شهرداري تازه مجوز تخريبشو گرفته.چند تا ديگه از دانشكده هاشم (مثل همين دانشكده ي ادبيات،دانشكده ي علوم و دانشكده ي فني) يه موزه ي زنده بودن.فكر كنم يكي دو سال ديگه بتونن پابرجا بمونن، ميراث فرهنگي دست ميزاره روشون و دورشو حصار ميكشه و ....
دانشكده ي پزشكيش خيلي گنده منده بود.خيلي.ساختمون هاي جداگونه اي هم داشت.هر چندتا گروه با هم يه تيم تشكيل داده بودنو يه ساختمونشو تصرف كرده بودن.ولي اونجا هم واقعا قديمي بود. recourse
بافت دانشگاه كه موزه اي بود.اما يه خصوصيت خيلي مشتي داشت.بزرگ بود.مثل پاركا پر بود از درخت و چمن و گونجيشگ. laughing
ساعت 1.5 اينا بود كه از ولگردي دست شستمو رفتم مسجد دانشگاه.مسجد قشنگي داشت.اين مسجدو دانشگاه علوم پزشكي تهران و دانشگاه تهران با هم شريك بودن.آقا رفتم اونجا ديدم حلقه هاي پرسش و پاسخ تشكيل دادن.يكي براي انتقاد از برگزاري مراسم بود،يكي طرح مسايل سياسي بود،يكي براي مسايل مذهبي.تو يكيش هم موضوع اثبات خدا بود.آقا پسري خدا رو قبول نداشت و داشت با حاج آقاي مربوطه جدال ميكرد.منم سريع خودمو جا كردم بينشون. 4
حاجي هر چي برهان مياورد،پسره در جوابش،انكار مياورد.پسره اصلا وجود نظم در جهان رو قبول نداشت،ميگفت همه چي اتفاقيه و چيز اتفاقي هم نظم نداره.آخرشم حاج آقا خسته شد و گفت ادامه باشه براي فردا. lol
اين بحث هم كه تموم شد،بلند شدم اومدم خونه.تشنه ي تشنه. am

پ ن 1‌:قرار نبود تو اين طرح شركت كنم،يعني ثبت نام نكرده بودم و ظرفيت هم تكميل شده بود .همينجوري به طور اتفاقي خانم دكتر فلاني پيشنهاد رفتنمو دادو گفت تو برو،بقيش با من. 39
پ ن 2: تو همه ي اين ماجرا به جز (ولگردي در محيط دانشگاه)، بابك و دوستاش هم با من بودن.بقيه ي دوستام شركت نكردن. recourse
پ ن 3: ديگه شايد نرم.كتابشو گرفتم ، همونو ميخونم. 4
نويسنده : رضا | بازديد : 84 | نظر (3) |

محله ي آدم بدا | مطالب جالب 14 مرداد 1389
چند متري خونمون داشتم طي مسير ميكردم كه صداي يه پسره رو شنيدم كه داشت روي مخ يه پسره ديگه كار ميكرد: laughing
سايز پسره(پسرها) : نيم وجب ،اگه جوراباي منو از طول كنار هم قرار بدي،ميتونستي به راحتي مترشون كني.ديگه زياد بخوام گندشون كنم اندازه يه مشت آجر سه سانتي. 4
حالا چي ميگفت؟

-بريم بالا،بريم بالا.برو از مامانت اجازه بگير ،بريم كوچه بالايي دعوا . bully

گفتم احسنت به اين محله ي قهرمان پرور.جون من تروريست تروريست كه ميگن ايناان ها.بچه ي نيم وجبي با چه ذوق و شوقي داره برنامه ي دعوا رو ميچينه.
حالا من هر چي تو راه فكر كردم،نتونستم رابطه ي دعوا رفتن با اجازه ي مادر رو بفهمم.اينا از اون تروريستايي ميشن كه بدون اجازه ي مامانشونون ،تي ان تي هم نميتركونن.

--مادري را گفتند:پسرت را به تو شباهتي نباشد.
گفت:اگر همسايگان باري ما را رها كنند فرزندمان را به ما شباهتي خواهد افتاد.


------------------------------------------
بعدا نوشت:امشب امين از حج عمره برگشت.گفت كه به نيابت از تو يه دور عمره ي كامل انجام دادم.خيلي بهم حال داد.دمش گرم. 10 .
نويسنده : رضا | بازديد : 71 | نظر (4) |