| گشتي در دانشگاه تهران | خاطرات دانشگاه | 24 مرداد 1389 | |
| اووف.امروز تشنگي حسابي اذيتم كردا. صبح تا ساعت 3 دانشگاه بودم كلاساي پسرا تو دانشكده ادبيات بود،براي دخترا هم دانشكده ي فني. جاتون خالي ،محيط فيزيكي كلاس ها (اعم از معماري در،پنجره،نيمكت ،شير دستشويي) خيلي درپيت،قزميت و كلا سه نقطه اي تشريف داشت استادا هم كه ماشالله افتاده بودن تو سراشيبي سخنراني،اونم با موتور بدون ترمز.استراحت هم نميدادن.يعني مجبور بودي 1.5 ساعت روي نيمكتاي از سنگ بدتر بشيني و دم نزني واقعا براي مني كه وول خوردن روي نيمكتا و نشستن 20-30 دقيقه اي تو كلاساي دانشگاه خودمون ،كار لايتغيرم بود شرايط اسفناكي ساخته و پرداخته شده و سيماي جد بزرگم را جلوي ديدگانم نشاند. حالا كلاسا كه تموم شد،رفتم دانشگاه گردي،اين دانشكده هاشو تك تك ميرفتم و ديد ميزدم دانشكده ي پزشكيش خيلي گنده منده بود.خيلي.ساختمون هاي جداگونه اي هم داشت.هر چندتا گروه با هم يه تيم تشكيل داده بودنو يه ساختمونشو تصرف كرده بودن.ولي اونجا هم واقعا قديمي بود. بافت دانشگاه كه موزه اي بود.اما يه خصوصيت خيلي مشتي داشت.بزرگ بود.مثل پاركا پر بود از درخت و چمن و گونجيشگ. ساعت 1.5 اينا بود كه از ولگردي دست شستمو رفتم مسجد دانشگاه.مسجد قشنگي داشت.اين مسجدو دانشگاه علوم پزشكي تهران و دانشگاه تهران با هم شريك بودن.آقا رفتم اونجا ديدم حلقه هاي پرسش و پاسخ تشكيل دادن.يكي براي انتقاد از برگزاري مراسم بود،يكي طرح مسايل سياسي بود،يكي براي مسايل مذهبي.تو يكيش هم موضوع اثبات خدا بود.آقا پسري خدا رو قبول نداشت و داشت با حاج آقاي مربوطه جدال ميكرد.منم سريع خودمو جا كردم بينشون. حاجي هر چي برهان مياورد،پسره در جوابش،انكار مياورد.پسره اصلا وجود نظم در جهان رو قبول نداشت،ميگفت همه چي اتفاقيه و چيز اتفاقي هم نظم نداره.آخرشم حاج آقا خسته شد و گفت ادامه باشه براي فردا. اين بحث هم كه تموم شد،بلند شدم اومدم خونه.تشنه ي تشنه. پ ن 1:قرار نبود تو اين طرح شركت كنم،يعني ثبت نام نكرده بودم و ظرفيت هم تكميل شده بود .همينجوري به طور اتفاقي خانم دكتر فلاني پيشنهاد رفتنمو دادو گفت تو برو،بقيش با من. پ ن 2: تو همه ي اين ماجرا به جز (ولگردي در محيط دانشگاه)، بابك و دوستاش هم با من بودن.بقيه ي دوستام شركت نكردن. پ ن 3: ديگه شايد نرم.كتابشو گرفتم ، همونو ميخونم. |
||
|
|
||
| محله ي آدم بدا | مطالب جالب | 14 مرداد 1389 | |
| چند متري خونمون داشتم طي مسير ميكردم كه صداي يه پسره رو شنيدم كه داشت روي مخ يه پسره ديگه كار ميكرد: سايز پسره(پسرها) : نيم وجب ،اگه جوراباي منو از طول كنار هم قرار بدي،ميتونستي به راحتي مترشون كني.ديگه زياد بخوام گندشون كنم اندازه يه مشت آجر سه سانتي. حالا چي ميگفت؟ -بريم بالا،بريم بالا.برو از مامانت اجازه بگير ،بريم كوچه بالايي دعوا . گفتم احسنت به اين محله ي قهرمان پرور.جون من تروريست تروريست كه ميگن ايناان ها.بچه ي نيم وجبي با چه ذوق و شوقي داره برنامه ي دعوا رو ميچينه. حالا من هر چي تو راه فكر كردم،نتونستم رابطه ي دعوا رفتن با اجازه ي مادر رو بفهمم.اينا از اون تروريستايي ميشن كه بدون اجازه ي مامانشونون ،تي ان تي هم نميتركونن. --مادري را گفتند:پسرت را به تو شباهتي نباشد. گفت:اگر همسايگان باري ما را رها كنند فرزندمان را به ما شباهتي خواهد افتاد. ------------------------------------------ بعدا نوشت:امشب امين از حج عمره برگشت.گفت كه به نيابت از تو يه دور عمره ي كامل انجام دادم.خيلي بهم حال داد.دمش گرم. |
||
|
|
||

