| ميخواي چيكاره بشي ،كوچولو؟ | خاطرات گذشته | 5 شهريور 1389 | |
| دوره ي ابتدايي ، موضوع انشامون وقتي ميشد : در آينده ميخواهيد چكاره شويد، من با اون خط قشنگم يك صفحه توضيح ميدادم كه ميخوام مهندس بشم،اونوقت دوست داشتم خونه بسازم.دوست داشتم اونجوري كه خودم دوست دارم خونه بسازم. يه بار هم يادمه براي اينكه از دست معلممون نمره ي 20 بگيرم،دروغكي نوشتم ميخوام معلم بشم تو دوران راهنمايي دوست داشتم دامپزشك بشم.به همه ي بچه هاي دور و برم هم ميگفتم.ميگفتم ميخوام دامپزشك بشم تا به حيوونا خدمت كنم همينجوري من ميخواستم دامپزشك بشم ، تا اينكه تو سال سوم راهنمايي بهترين دوست اون زمونم گفت ميخوام من جراح قلب بشم.منم گفتم پس منم همينكاره ميشم. اون دوستم بعدا خونشونو عوض كردنو،دبيرستانش از من جدا شد.بعد از سال اول دبيرستان كه ديدمش،بهش گفتم ،بالاخره كدوم رشته رفتي.گفت :رياضي فيزيك ولي من رفتم تجربي.گرچه ابرو و خورشيد و ماه و فلك و از اينجور چيزا همه دست به دست هم داده بودن كه منو بكشونن به رشته ي رياضي.مادرم گير داده بود كه بايد مهندس بشي.معلما هم ناجور پيچ شده بودن كه تجربي بدرد تو نميخوره و بر تو واجب است كه بري رياضي.ولي از اونجايي كه من مرغم يه پا بيشتر نداره (تقصير مرغسا روز اول كه من تازه كلاس دومي (دبيرستاني ها) شده بودم،خيلي باحال بود.يه معلمي كه به آينده ي من خيلي علاقه داشت ( اونوقتا من خيلي دوست داشتم دكتر صدام كنن.يعني يكي از آرزوهام شنيدن نواي روح بخش = (آقاي دكتر شعربافان به بخش عمل) بود. اما الان. ..... فكر كرديد نظرم عوض شده؟ كور خونديد هنوز هم دوست دارم پزشك بشم،هنوز هم دوست دارم جراح بشم و هنوز هم قلب رو دوست دارم. ولي اصلا دوست ندارم دكتر صدام كنن.اگه بگم متنفرم از اينكه دكتر صدام كنن باور ميكنيد؟دليلشم نميدونم پ ن 1:جديدا خيلي هوس كردم كه مردم شناس و جامعه شناس بشم.به طرز شگفت انگيزي به علوم انساني علاقه مند شدم. |
||
|
|
||
| سال 88 در ... نگاه | خاطرات گذشته | 7 فروردين 1389 | |
| دينگ دينگ تموم شد،سال 88 رو ميگم دينگ دينگ شروع شد،خودت ديگه ميدوني چيو ميگم. عرضم به خدمتتون كه در اين پست ميپردازيم به آنچه كه در اين يك سال گذشت سال پيش با كنفرانس هاي شبانه شروع شد،خيلي ها ميومدن،ميگفتيم و ميخنديديم،سركار ميذاشتيم و سركار ميرفتيم.يادتونه بچه ها؟: هنوز جوهر Sign In ياهو مسنجرتون خشك نشده بود،كه شيشه ي مانيتورتون با پنچره ي كنفرانس چت ملاقات ميكرد؟يادتونه؟ اولين امتحان دانشجوييمون چه خاطره سازي اي كرد.بافت شناسي بود،سخت بود،سوالاش دري و بري بود. براي اون امتحان اول همه خونده بودن،همه ها.حتي محمدرضا هم آماده ي امتحان دادن بود نمايشگاه كتاب تهران هم خيلي حال داد.من كه سه چار بار رفتم يه خاطره ي اسف بار از اون باري كه با همكلاسيام رفتيم،دارم: آقا خيلي شاد و خرامان از گرفتن يك عدد بادكنك باد شده و گرد و قلمبه به سوي دوستام داشتم پرواز ميكردم،(فعل پرواز كردن نشان از بسيار شاد بودن نگارنده دارد.)داشتم پرواز ميكردم كه اين محمدرضا ي نامرد با همكاري سينا،طي يه عمليات ناجوانمردانه،بادكنك عزيزمو تركوندن تولد سينا هم بود،يه شعر باحال براش قرايت كردم كه با تركيدن حضار مواجه شد.يه هاپوي ناز هم براش كادو برديم.در عوض حدود 80 تا راني(به اندازه ي بچه هاي كلاس)تيغيده شد يه حادثه ي خيلي فجيع هم داشتم،كه هروقت يادم ميادا،از خودم خجالت ميكشم همين ديروز هم،بعد از چند ماه عصبي نشدن، در خونمونو آنچنان محكم كوبيدم كه گچ هاي دورو برش ريخت خوب ديگه ابراز ندامت بسه.ادامه ميديم همون روز هاي نمايشگاه كتاب بود كه عوامل محترم منظقه آزاد تشريف آورده بودن دانشگاهمون.منم كه اونوقت جوان بودم و جوياي نام بعدا كه جهت گيري 180 درجه من نسبت به حرف اونروز منظقه ي آزاد مشخص شد،دوستي ازم پرسيد؟پس اونروز براي چي اونحرفارو زدي؟ گفتم:فقط ميخواستم برام دست بزنن البته تو همين دوران بود كه من بالاخره بعد از مدت ها بي طرفي،رفتم يه طرفي حالا اين قضيه ي سير تفكرات سياسي و تاريخچه ي تغيير و تحولاتش در مخيله ي بنده روز و شب هاي نزديك انتخابات،با اون مناظره هاش چه حالي ميداد.ولي يه چيز ضد حال هم اين وسط بود.اونم تلاقيه شب هاي امتحانات با شب هاي انتخابات.روزا خر ميزديم،شبا ميرفتيم بيرون عر ميزديم.(معادل انسانيه عر،هان جيغ است.جيغ ها و شعارهاي انتخاباتي.) حالا چند تا از اون شعار هارو جهت ثبت در تاريخ در ذيل مينگاريم: 1-پرونده ها رو ميزه،هي ميگه چيزه چيزه. 2-مناظره به پا شده،... كله پا شد. 3-هر چي جواد مواده،با احمدي نژاده. 4-دكتر برو دكتر.دكتر برو دكتر. حافظه ي من بيش از اين مرا ياري نميدهد شرط بنديه پيش بينيه آرا هم داشتيم.كه من اونجا يك بار ديگه به جهانيان ثابت كردم،نستر آداموس هيچ چاره اي جز لنگ شويي در جوار بنده نخواهد داشت. هرچند از اين شرط بندي هم هيچي به ما نماسيد بابك هم اين وسط جالب بود،چند روز درميون تماس ميگرفت،ميگفت: رضا محمود چقدر راي مياره.يادمه از 13 ميليون شروع كردم و چند روز قبل از انتخابات اون عددو رسوندم به بالاي 20 ميليون.(فكر كنم بالاي 22 ميليون هم گفته بودم) روز بعد از انتخابات هم خيلي فاز داد.فرداش امتحان آناتومي داشتيم،ولي بنا به اين گفته ي محمدرضا كه:"دانشجو بايد در جريان باشه." با محمدرضا پاشديم و زديم به دامن اغتشاشات.خيلي روز پر هيجان و پر خاطره اي بود. تصور كنيد:پنج چهارم از حجم مثانه ي محترمتون پر شده باشه(اون يه چهارم اضافي بين مسير كليه و مثانه ميباشد لحظات رويايي اي خواهد بود اون روز مسير پارك وي تا پايينتر از چهارراه ولي عصر رو دويديم.اگه نقشه ي تهران دم دستت باشه و يه نگاهي به اين مسير كني،شك نكن كه ناخود آگاه اين چنين = من يك بار ديگه تكرار ميكنم كه فرداي اونروز امتحان آناتومي داشتيم خوب ديگه،براي جلوگيري از طويل شدن هر چه بيشتر اين مطلب: اين داستان،ادامه دارد.... |
||
|
|
||

