| زندگی باید کرد | مطالب جالب | 1 بهمن 1387 | |
| پسرک از پدر بزرگش پرسید : پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟ پدربزرگ پاسخ داد : درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي. پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد: -اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام ! پدر بزرگ گفت: بستگي دارد چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري ، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي : صفت اول: مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد. صفت دوم: بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي. صفت سوم: مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است. صفت چهارم: چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است. و سر انجام پنجمين صفت مداد: هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني، ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني، هشيار باشي وبداني چه مي کني [/color][color=#CC0000]بخشندگی بوی خوش بنفشه بر ته کفش است که لگد مالش کرده ایم |
||
|
|
||
| زندگی رو دوست دارم با تمام بدبیاریش | مطالب جالب | 14 دي 1387 | |
| سلام امروز اولین متن رو براتون فرستادم امیدوارم لذت ببرید دو روز مانده به پایان جهان , تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است . تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود . پریشان شد و آشفته و عصبانی ، نزد خدا رفت تا روز های بیشتری از خدا بگیرد . داد زد و بد و بیراه گفت . خدا سکوت کرد . آسمان و زمین را بهم ریخت . خدا سکوت کرد . جیغ زد و جار و جنجال به راه انداخت . خدا سکوت کرد . کفر گفت و سجاده دور انداخت . خدا سکوت کرد . دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد . خدای بزرگ سکوتش را شکست و به او گفت : « عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت . تمام روز را به بد و بیراه و جنجال ازدست دادی ، تنها یک روز دیگر باقی است ، بیا و لااقل یک روز را زندگی کن . » لا به لای هق هقش گفت : « اما با یک روز ! با یک روز چه کار میتوان کرد ؟ » خدای بزرگ گفت : « آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است ، آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید .» و آنگاه سهم یک روز زندگی اش را در دستانش ریخت و گفت : « برو و زندگی کن . » او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید . اما میترسید که حرکت کند . میترسید که راه برود . میترسید که زندگی از لای انگشتانش بریزد . قدری ایستاد ... بعد با خودش گفت : « وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد . بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم . » آن وقت شروع به دویدن کرد ، زندگی را به سر و رویش پاشید ، زندگی را نوشید ، زندگی را بویید ، و چنان به وجد آمد که دید میتوتند تا ته دنیا بدود ، میتواند بال بزند میتواند ..... او در آن روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را بدست نیاورد ، اما ... اما در همان یک روز دست بر پوسته ی درخت کشید ، روی چمن ها خوابید ، کفش دوزکی را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابر ها را تماشا کرد ، و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد ، و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد . او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ، لذت برد ، سرشار شد و بخشید ، « عاشق » شد و عبور کرد و تمام شد . او همان یک روز زندگی کرد ، اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : « امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود ! » |
||
|
|
||

