| تذکرةالاساتید-استاد محمد شعبانی | خاطرات دانشگاه, مطالب جالب | 22 اسفند 1387 | |
| چه زود عید شدا,نه؟ میدونم دیگه,دلم برای همه ی همکلاسیهای گلم تنگ میشه,برای اون خندیدنا و تیکه پرونی های سرکلاس تنگ میشه,برای آنتراکت های کلاس که با التماس از استادا میگرفتیم تنگ میشه(خودمونیما خود استادا بیشتر پایه ی آنتراکت دادن بودن,بنده خدا ها ناز میکردن اما جونم براتون بگه از دانشگامون و اساتید مرد و نامردمون قراره که با نویسندگان دیگه ی این وبلاگ مجموعه ای بنام <<تذکرةالاساتید>> رو به نگارش در بیارم با خود عهد میبندم سخنی نرانم که بعدها خوانندگان نعره برآورند که شرم باد رضا را. استاد محمد شعبانی: آن استاد توانای بیو شیمی,آن سلطان های کلاسان*,آن راهنمای مریدان*,محمد شعبانی کلاساً زیادا,بیاناً فصیحا در خبر است شیخ ما مکتب بیوشیمی را متحول نمودی و آن را با آرایش الشیمی یکسان فرض بکردی,اکمل امثال او در باب بیوشیمی به آلات آرایش اشاره کردی و ساختار ماتیک و رژلب را نیکوتر از ATP دانستی. شیخ ما مکتب صاحب کلاسی را نیز متحول بساختی,بدان سان که نتانستی از کامبیوتر سود جستی و باوربوینت برای او معنای نداشتی و به سبک باکلاسان قرن ماقبل خویش تدریس نمودی. دیده های پاک وی به صورت محیرالعقولی به سمت زیبارویان کلاس انحراف داشتی , به قسمی که در کتب آمده است, بود و نبود مرید ذکور برای شیخنا معنایی نداشتی.شیخ رضا در اوراقش چنین آورده که استاد مرا بسان شلغمی, بل بدتر, دانستی و در همه حال اراجیف جنس انوث را بر بیانات من ترجیح بدادی و تنها آنان را ستودی. *های کلاس000>با کلاس *راهنمای مریدان000>استاد راهنما *کلیکوز000>گلیکوز ------------------------------------- خدای ابراهیم منو ببخشه اما جدا بعضی از صفات استاد منو خیلی جذب کرد.مثلا وقتی یه چیزیرو نمیدونست(که معمولا همینطور بود پ ن 1:اگر شما هم بخواید میتونید در نگارش <<تذکرة الاساتید>> به ما کمک کنید.حقیقتا یادگاریه زیبایی خواهد شد پ ن 2:بچه ها جون من و بعضی از همکلاسی ها قرار گذاشتیم هر شب دور و برای ساعت 10 همدیگرو تو چت روم ببینیم --به غضنفر ميگن شنيديم آدم شدي! غضنفر ميگه: نامردا شايعه كردن! ---ارزش هر کس به پهنای آرزوهای باورکردنیه اوست. |
||
|
|
||
| رضا عارف میشود!!!! | مطالب جالب | 18 اسفند 1387 | |
| رسم من آسان است کار من آسانتر ليک چرا ديگران ديده ي توهين به من ميکنن؟ ---چقدر راحت با توهين به دوستمان,خودمان را مسخره ميکنيم. پ ن 1 :تا اینجاش در و دل خودم بود.اما مسعود جان حال دادن و یه قطعه شعر برامون فرستادن: دردهای من اگر چه مثل درد های مردم زمانه نیست,درد مردم زمانه است...مردمی که چین روی پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نامهایشان جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد می کند... درد های پوستی کجا درد دوستی کجا... پ ن 2:روزگاري مردم دنيا دلشان درد نداشت هر كسي غصه اينكه چه مي كرد نداشت چشمهء سادگي از لطف زمين مي جوشيد خودمانيم زمين اين همه نا مرد نداشت اینم سینا جون فرستاده پ ن 3:اینم یه خاطره از مجتبی جان: خسته و کلافه رفتیم سمت دبیر خونه دانشگاه ؛ ایندفعه دیگه باید کار اشتغال به تحصیل برای آموزشگاه رانندگی رو تموم میکردم ! از بس اینور و اونور رفته بودم دیگه کلافه شده بودم یه کلمه درس تو این چند روز از حلقوممون پائین نرفته بود ! داشتم دستگاه حضور و غیاب رو که ته راهرو دبیرخونه بود نیگاه میکردم ، یکدفعه یکی از کارمندای آموزش با عجله اومد و کیفش رو گرفت جلوی دستگاه و دستگاه یه بوق مسخره زد !!! من یه دفعه زدم زیر خنده ! همه از تو اتاقاشون سرک کشیدن و منو نیگاه کردن ، کارمنده همون جور که داشت میرفت گفت : چی شد ؟ من گفتم هیچی فقط منتظر سوژه هستم ! همین مونده که به ترک دیوار هم بخندم ! پ ن 4:دیشب یه جشنی بودم(از اون خفناش پ ن 5:اولین منفیه کلاسیم رو هم گرفتم --مادر: احمد! اگر من به تو ده تا بادام بدهم که آنها را به طور مساوي با جواد تقسيم کني، چند تا به او مي دهي؟ احمد: سه تا!مادر: ببينم! مگر تو حساب کردن بلد نيستي؟احمد: چرا مامان من بلدم، ولي جواد که بلد نيست ---چقدر راحت با توهين به دوستمان,خودمان را مسخره ميکنيم |
||
|
|
||

