| سه بار مصرف | خاطرات دانشگاه | 3 ارديبهشت 1389 | |
| به به پس از مدتي تشريف آوردم چشتون روشن تو برنامه ي درسيمون 9 واحد زبان داريم،در 3 ترم.اين زندانيا رو ديديد تو فيلما؟هر شب كه روز ميشه يه چوب خط ميندازن.منم مثل اونا.هر ساعت كه از اين درس تموم ميشه يه چوب خط ميندازم تو دلم.الانم ديگه آخراشه.الان سومين ترميه كه زبان داريم و فقط 10 ساعت مونده تا پايان .فقط 10 ساعت مونده تا آزادي حالا كل كلاساي زبان يه طرف،پرزنتيشناش يه طرف. باز اون دوتا پرزنتيشناش يه طرف،اين پرزنت آخري يه طرف. در نهايت مجموع اينا همه يه طرف،بازي استثناييه منم يه طرف تو پرزنتيشناي زبان،هر گروهي بايد يه بيماري رو انتخاب كنه،بعد بياد به زبان انگليسي اونو تو كلاس توضيح بده. از اونجايي كه من به توانايي هاي خودم واقف بودم و ميدونستم كه اگه خودم رو تيكه تيكه كنم هم نميتونم 3-4 صفحه متن انگليسي رو حفظ كنم،از همون اول روي مسايل حاشيه ايه پرزنتيشن كار كردم موقع ارايه ي پرزنتيشن كه شد،(همونطور كه همگان انتظار داشتند)واقعا گند زدم اما تو ترم 2 يه ساختار شكنيه ملس كرديم روز پرزنتيشن رسيد و كار رو ارايه داديم.اونروز موفق شديم كه كلاسو بتركونيم.اونروز تصميم گرفتيم پزشكي رو ول كنيم،بزنيم تو كار تيأتر.اونروز براي بار دوم من كلي تلفظ جديد به دايره ي لغات انگليسي اضافه كردم تو ترم سوم ،استاد عوض شد.ما هم كه فرصت طلب.موقع گروه بندي همون گروه 3 نفره ي ترم پيشو تشكيل داديم تا همون پرزنتيشنو اجرا كنيم. پرزنتيشن همون پرزنتيشن بود،ولي استادش فرق ميكرد. بالاخره اين ترم هم،همون Roleplay- Persentation ترم پيشو با يكي دوتا تغيير كوچولو (مثل اضافه كردن صداي ميتيكومان و ميگ ميگ) مثل آب خوردن اجرا كرديم. با اين كه، ايندفعه رسما تقلب كرده بوديم،ولي نتيجه خيلي بهتر بود بعد در آخر اضافه كرد:مثل اينكه خيلي خيلي براي اينكار وقت گذاشتيد.(اينجا بود كه ....) هر چند من اين بار هم نشون دادم رضا همون رضاست.ميدونيد چرا؟ چون طبق فرمايش استاد همه چي عالي بود به غير از تلفظ هاي من. اينبار فكر كنم با توجه به اين كه استاد خيلي حال كرد،نمره ي كامل رو بگيريم هيچ،يه نمره هم به عنوان جايزه بگيريم. پس دوستان از اين داستان نتيجه ميگيريم كه .... بعله... پ ن 1:كلنگ 2 هم اومد بيرون.طبق شواهد موجود اينبار ديگه تركونديم. پ ن 2:ما نخوايم بدونيم بالاي توبركل سلا،در مجاورت كلينوييد هاي قدامي و نبش سوكلوس كياسماتيك ،كدوم شاخه از وريد نميدونم چي چي جدا ميشه،بايد كيو ببينيم؟بگيد سريع برم ببينم. پ ن 3:هر چه قدر از آناتومي بدم مياد،با فيزيولوژي و بيوشيمي حال ميكنم. به ايزد ميسپرمتون |
||
|
|
||
| اينبار تغديه ما را ميخورد | خاطرات دانشگاه | 18 دي 1388 | |
| بعد از چند هفته نوشت:نمرات تغذيه اومد،12.75 حاصل اين همه تلاش لينك نمرات براي اوني كه خواسته بود: http://www.irpezeshk.ir/3.jpg http://www.irpezeshk.ir/2.jpg http://www.irpezeshk.ir/1.jpg عرضم به حضور انورتون كه يه هفته و يه روز يا به تعبيري هشت روز هر چي از كمالات اين دو واحد بگم،كم گفتم. يادمه روز اولي كه رفته بودم دانشگاه،نمرات تغذيه رو برد بود.ارزش كمديه ديدن نمرات اين درس شونه به شونه ي ديدن و شنيدن اخراجي هاي 2 ميزد: نصف كلاس،بل بيشتر 10،چند نفري هم زير 10، ماكس كلاس(كسي كه نمره اش از همه بيشتر است،شاخ كلاس،سعيدرضا مشفقي نمونه اي عالي از اين پديده هست) هم 16 حالا كه 2 ترم گذشته و خودم در باتلاق چربي ها و ويتامينهاي غذاها گير افتادم،به اين فكر ميكنم كه فيلم كميكي كه با بازي بازيگران تواناي ورودي ما خلق خواهد شد،چقدر تو سينماهاي ديدگان ورودي هاي جديد (بهمن 88) به فروش ميره. درسي با مطالبي بسيار بدرد آينده بخور و غير فرار با نيمه عمر يادآوري مطالب 1 ساعت.(يعني اگه پدر مباركمون بياد جلوي چشم مبارك ترمون ،يك ساعت بعد نصف اون انرژي كه صرف اياب و ذهاب پدرمون شد ، به فنا ميره.طبيعيست كه يك ساعت بعد،نصف اون نصف هم از مغز سفر خواهد كرد و .... ) اعتراف ميكنم.اعتراف ميكنم كه جلوي اين يه مشت آجيل و شيريني و پروتيين و امثالهم كم آوردم. بابا 6 روزه دارم به طور ميانگين 5 ساعت در روز با تغذيه ور ميرم (ميشه 30 ساعت)، ولي هنوز از طراوت و تازگي مطالبش هيچي كم نشده حالا ميفهمم كه كار كريم آقا فلافلي و هفت كچلاي رستوران دار، چه پيچ و خم هايي داشته. فردا ديگه آخرين مهلته. از امشب بايد شروع كنم به دعا كردن.دعا كنم كه تو شماره صندلي شانس بيارم.دعا كنم كه شانس بيارم و با اسطوره هاي كتاب و دفتر كلاس (كساني كه تعريف ماكس درشون ميگنجه به جز سعيدرضا مشفق،چون نميرسونه خيلي خفنه پسر. پ ن 1:تغذيه از اون سري درساس كه كل حضورم در كلاس به 2 ساعت همنميرسه. پ ن 2:من براي 20 ميرم سر جلسه --اميد دارويي است كه اگر شفا ندهد حداقل درد را قابل تحمل ميكند. "مارسل آشار" ---غضنفر ميره کتابخونه کتابشو پس بده. کتابدار ازش مي پرسه کتاب چطور بود؟ غضنفرميگه: شخصيت زياد داشت ولي داستان و محتوا نداشت! کتابدار : دفتر تلفن من دست تو چيکار مي کنه؟ |
||
|
|
||

