| بيا بريم امامزاده | خاطرات غیر پزشکی | 4 مرداد 1389 | |
| سلام چشتون روشون،عيدتون مبارك زيارتم قبول.خوبم،خوشم،سلامتم. آقا تو اين وسطاي سفر،يه سر هم به يه امامزاده اي زديم.اسمش شاهزاده حسين علي اصغر بود.فكر كنم جزو شهرستان نيشابور حساب ميشه.البته يكم اينطرف ترش هم تابلو زده بود:قوچان --> 35 كيلومتر خيلي جاي باحالي بود آها،يادم رفت بگم.امامزاده يكم روي كوه واقع شده،به خاطر همين آب و هواي خفني داره. 2 شب اونجا مونديم.راستي پتو متو و پيك نيك ميك نيكو از اين جور چيزا هم داشتيم كه با خر (الاغ) رسونديمشون بالا. اونجا دوتا اتاق هم گرفته بوديم،كه يكيش مخصوص من و پسرخالم بود. بعد اينكه،مثل اينكه هرجا ميري بايد اين آدما يه گندي بهش زده باشن حالا خودمونيما.الان كه دارم فكر ميكنم،ميبينم خود منم تو كارنامه ي درخشانم كارهاي ابتر و ناقص كم ندارما. كلا منظورم از اين نوشته چي بود؟ سوزوندن دماغ شما؟ نه خير.منظورم اين بود كه هر وقت طرفاي مشهد و استان خراسان رضوي رفتيد،اين جاهاي زيارتي،سياحتي رو هم تو ذهنتون داشته باشيد. يه جاي ديگه هم بود كه يكي دو سال پيش رفتيم،الان آدرسش يادم رفته پ ن 1 : اين روزا خيلي وبلاگ هاي خفن (از اينايي كه مخالف اسلام و خدا و ...) هستن ميخونم. پ ن 2 : من تابستونا هم دانشگاه ميرما پ ن 3 : تازه دارم ميفهمم چقدر بيسوادم پ ن 4 : به ايزد ميسپارمتون. |
||
|
|
||
| اختتاميه ي سال دوم | خاطرات دانشگاه | 26 تير 1389 | |
| روز آخر اين ترممون مصادف بود،با اختتاميه ي واحد درسي-زنجيره ايه زبان انگليسي قرار بود اون روز با 15-16 تا از پسراي كلاس بريم "تنگه ي واشي" كه يهو يه سري اتفاقات عجيب و غريب دست به دست هم دادنو يه سنگ گنده منده انداختن جلو پامونو و موفق شدن حال مارو بگيرن. اما زانجايي كه روز آخر بود و بايد حتما دور همي به كار خفني دست مي يازيديم ( (آقا من از اين جور نوشتن خوشم نمياد،از اينجا به بعد رو يه جور ديگه ميگم خلاصه،سه تا تيم شديم و به سبك "برنده به جا" (يعني اينكه برنده ميمونه درجا و بازنده ميشه جابه جا) يه چند دستي زديم.اما متاسفانه متاسفانه من تو اين چند دست نتونستم شايستگي هاي خودمو ( اينجا بود كه يه لحظه فكر كردم" كاكرو" (رقيب سوباسا تو فوتبالسيتا) هستم و ميخوام شوت عقابي بزنم.پارو بردم عقبو با تمام قوا شليك كردم.----> گل،گل. ولي نه گل نشدن توپ همانا و در رفتن مچ پاي اين مدافع غيور هم همان ميگن لحظه ي در رفتن پا،يكي از اون لحظاتي هست كه مزش تا آخر عمر يادت نميره دقيقا در همين مكان و همين زمان بود كه بالاخره من موفق شدم يه نفرو از پا در آرم.(مصدوم كردم) حالا اين مصدوم افتاده و داره از درد به خودش ميپيچيه ، بين هر شيوني هم كه ميكشه يه تيكه ي خنده دارم ميپرونه.تيكه هايي مينداخت كه فكر نكنم تو شرايط عادي ميتونست بندازه.خودش غرق ناله بود و مارو از شادي مسرور ميكرد.اصلا حال ميكنيد چه رفيقايي دارم.آخرم بلندش كرديم و با آمبولانس شخصي ( 3-4 نفر با تايماز رفتن بيمارستان،بقيه هم رفتيم خوابگاه.سه چهار ساعت بعد هم مصدومو به صورت بسته بنده شده (البته فقط در ناحيه ي پا) آوردن خوابگاه. آخر آخرشم دم دماي ساعت 9 ،من و مجيد رفتيم خونمون.بقيه هم يا ميخواستن همون شب برن يا براي فرداشون برنامه ريزي ميكردن. تموم شد ديگه.اين آخره ترم 3 بود. پ ن 1:شايد فردا پس فردا بريم سفر.هنوز تصميم قطعي نگرفتيم ولي احتمال رفتن به مشهد هست. پ ن 2:هرچي هم اين كد امنيتي سخت تر ميشه،بازم اين ربات هاي روسي ميتونن توي وبلاگ نظر بدن،اعصاب منم خورد كردن پ ن 3:تازگي ها تلويزيون يه سريال نشون ميده ،به اسم "فاصله ها"،جاي بحث زيادي داره.اگه شد يه چيزايي ميخوام راجع بهش بگم. |
||
|
|
||

