خوب
قسمت اول قصه ی ""یک شغل با چند کارگر"" رو با هم دیدیم,بدون مقدمه میریم سراغ قسمت دوم:
اونطرف قضیه
هاله ی غمی دوستان شفیق محمدرضا رو در بر میگیره

,این سه نفر در اقدامی دیگر,تصمیم میگیرن که بدلیل مسایل امنیتی,سیاسی هیچ شخصی خارج از گروه (
5 ستاره) از موضوع با خبر نشه,تا مبادا قضیه جایی
نشت کنه و مشکل سیاسی برای دوستشون پیش بیاد.
یک شب
کابوس وار انتظار این سه دوست قصه ی ما رو میکشید

.شاید برای اولین بار بود که
دردی مشترک رو تجربه میکنن,
غصه ای که نمیتونن به هرکسی بگن

.هر سه چهار دقیقه یه بار سکوت سه نفرشون شکسته میشه و یکیشون با صدای آروم به جمع میگه:بچه ها فقط تورو خدا هیچ کسی به غیر از ما نفهمه ها و دوتای دیگه صراحتا تایید میکنن که :نه بابا,مگه بچه شدیم,فقط دهن
رضا رو باید ببندیم,فعلا نذاریم بفهمه بهتره.میدونید که ...
فقط
خدا میدونه اونشب در جواب سایرین که از این سه نفر علت ناراحتیشون رو جویا میشدن,چه
توجیهاتی ارایه میشده,فقط خدا میدونه.
حدود
دو سه ساعت بعد از کوبیده شدن خبر
اسف بار تیر خوردن محمدرضا بر پیکره ی سه ستاره,مجید با تماسی که با
پرستار داستان ما داره , از موضوع
التیام بخشی مطلع میشه

.پرستار به مجید میگه که محمدرضا
آسیب جدی ندیده و خوشبختانه,گلوله ی فشنگ به پای ماجراجو اصابت کرده

,تازه به استخون پا هم آسیبی نرسیده.

(اینجا
نقطه ی عطف داستان و اوج هنرمایی کارگردان فیلم رو نشون میده

.)
در تماس های بعدی با
هادی بیاتی (همراه محمدرضا-دانشجوی رشته ی تربیت بدنی دانشگاه تهران) ,داروهای آرام بخش بیشتری به این سه نفر
تزریق میشه

.هادی به مجید میگه از اونجایی که محمدرضا مشکل خاصی نداره با مساعدت دایی محمدرضا ,نامبرده از بیمارستان مرخص شده و به خونه ی
مامان بزرگش اینا انتقالش دادن.
فاز یک این اشتغالزایی بعد از دو سه ساعت کذایی تموم میشه و بدین ترتیب برای این 3 نفر مجوز
خوش گذرونی در سایر اوقات اردو صادر شد

.بعد از این مقدمات فاز 2 پروژه آروم آروم آماده میشه.
بعد از ظهر روز بعد پیامکی از طرف رضا به این سه نفر با این متن ارسال میشه:
""نامردا محمدرضا اونجوری شده,بعد من الان باید بفهمم؟""اینقدر این 3 نفر واقعیت این موضوع رو
باور کردن که اصلا کاری ندارن,رضا چجوری بعد از یه روز متوجه تیرخوردن محمدرضا شده.گوشی محمدرضا که
خاموش بوده و ....
به هرحال در جواب این پیامک , پیامکی به رضا ارسال میشه با این متن:
""خوب ما میخواستیم وقتی برگشتیم تهران بهت بگیم تا همون روز با هم بریم ملاقاتش,رضا توروخدا به هیچکس نگی ها,ما اینجا خودمونو کشتیم تا هیچکی به جز خودمون متوجه نشه.""بالاخره بعد از بازگشت از اردو رایزنی های مجید که حالا برای خودش
سخنگو و مدیر روابط عمومی شده ,با هادی جهت تعیین روز
ملاقات بعد از پایان اردو شروع میشه.
ادامه دارد .... پ ن 1:همون طور که قبلا گفتم,ما در طرح و اجرای این نقشه,
بی تجربه نبودیم

.تجربه ی اجرای همین نقشه روی پسرخاله های من,به ما اطمینان میداد که گرچه ممکنه,یه سری دلگیری های ابتدایی پیش بیاد,اما نتیجه اونقدر
دلچسب خواهد بود,که سال های بعد وقتی این 5 نفر به هم میرسن,اولین چیزی که به
خندشون میاره,همین داستانه.
پ ن 2:خوب دوستان تو این یه روز فاصله تا پخش قسمت دوم,کرکره ی وبلاگو با امواج
فحش های قشنگتون کشیدید پایین

.همونطور که دیدید اونقدر کارگردان
باریک بین بود,تا اردوی دوستاشو به
عزا تبدیل نکنه

.همونطور که دیدید,ما
فقط دو سه ساعت از وقت دوستامونو گرفتیم.اگه هدف ما تبدیل کردن اردو به ماتمکده بود,اگه ما احمق بودیم(

),اگه ما بی شعور بودیم,اگه ما .... دوسه ساعت بعد از ارسال خبر تیر خوردن,داروی مسکن براش تجویز نمیکردیم.ما بعد از اینکه به تمام اهدافمون(که یکیش هدف والای اشتغال زایی بود) رسیدیم,دیگه
اجازه ندادیم دوستامون به خاطر ما اردوشون خراب بشه.اجازه ندادیم و
اصلا نمیخواستیم شادی دوستامون رو خراب کنیم.نخواستیم و اجازه ندادیم.میدونید که میتونستیم به جای این که بگیم تیر به پاش خورده (اونم طوری که به استخون آسیب نرسیده), بگیم ....
آخی.آخی.میبینم که
شرمنده ی اخلاق ورزشیمون شدی

.من که تو پست قبلی نوشته بودم این داستان ادامه دارد و همچنان ادامه دارد.ولی هیچ عیبی نداره,اشکال از فرستنده بود,گیرنده هاتون نیاز به
تعمیر ندارن.
پ ن 3:یک بار گفتم,یک بار دیگه میگم,اصلا ما به این کار
افتخار نمیکنیم 
.اصلا این کار رو کردیم,این شوخی رو به صورت
عمومی مطرح کردیم,تا داد بزنیم,فریاد بزنیم,که ایهاالکارفرمایان( جماعت سرکار گذار),سرکارگذاشتن ملت حتی در
غیرقابل باور ترین سطحش,اونم وقتی که طرف مقابلت,
تیمی از اسطوره ها باشن اصلا کاری نداره.پس اصلا شهره شدن به القاب مثل کارفرما,سرکارگذار و امثالهم افتخار نیست.پس ...