خاطرات غیر پزشکی » پزشک ایرانی-خاطرات دانشگاه علوم پزشکی ایران به روایات مختلف


ما شبی دست بر آریم و دعایی بکنیم / غم هجران تو را چاره زجایی بکنیم

دل بیمار شد از دست رفیقان مددی / تا طبیبی به سر آریم و دوایی بکنیم

آخرین ارسال های انجمن

منوی کاربری

نظر سنجی


صد در صد bully
فيفتي فيفتي 14
نه 38


آمار

آمار مطالب يک ساعت پيش: 0
امروز: 0
اين ماه: 3
کل: 97
کل نظرات: 1543
آمار کاربران يک ساعت پيش: 2
امروز: 4
اين ماه: 7
کل: 157
بن شدگان: 0
جديدترين عضو: mitiazueff
آمار پست هاي انجمن يک ساعت پيش: 0
امروز: 0
اين ماه: 0
کل: 84
کل تاپيک ها: 16
بازدید هفتگی
شنبه0
یکشنبه0
دوشنبه0
سه شنبه224
چهارشنبه152
پنجشنبه0
جمعه0
بازدیدهای این هفته: 376

افراد آنلاین اعضا: 0
هيج

روبات ها: 0
هيج

ميهمانان: 2
مجموع: 2


از خوشحالی به قلم در میاییم

موضوع: خاطرات غیر پزشکینویسنده: رضا تاریخ: 16 آذر 1388

lol
چقدر من بچه ی باحالی ام. 9
فکر کنم آخرین نسخه ی مدار تنبلی روم نصب باشه,لاکردار روز به روز به صورت اتوماتیک آپگرید میشه bully .البته سازنده ی روی این مدار تنبلی,مدار اعتماد به نفس کاذب رو هم به صورت اشانتیون نصب کرده که دیگه حسابی شرمندمون نموده 8 .از این 4 روز تعطیل فکر کنم 3 روزشو یا خواب بودم,یا داشتم سعی میکردم که بخوابم,ما به التفاوتشم یا داشتم جنس وارد شکم مبارک میکردم یا مشغول صادرات بودم lol .حالا هم که دیگه آخرای شبه آخره,به خودم میگم:
رضا دمت گرم,باز تو یکم به بدنت رسیدی,بقیه مردم که تو این 4 روز فقط وقتشونو هدر میدادن.
مثلا قرار بود تو این روزا کلی برای نشریه مطلب بنویسم.وای وای,تازه فردا زبان کوییز میگیره,حتی اینقدر همت نکردم که چند تا لغتشو برای امتحان ریدینگ حفظ کنم. am
ولش بابا.تصمیم گرفتیم از هر دوجهان آزاد باشیم lol
جون داداش از همین امروز تصمیم گرفتم که از همین فردا!!! یه دقیقه از وقتمم هدر ندم lol البته مردم میگن اگه از شنبه شروع کنی خیلی اساسی جواب میده 4 .(رو اینم فکر مکینم)
امروز رفتم چند تا از وبلاگای دوستانو خوندم, انگیزه گرفتم که دوباره شروع به ثبت چرت و پرتام کنم.این دوماهی ام که وبلاگو آپ نکردم دلیل داشت:
یادتونه خیلی وقت پیشا در بیاناتم فرموده بودم: مینوسیم وبلاگی تا اگه خواستند بسازند سریالی بیایند اینجایی و بخوانند خاطراتی که نوشته رضایی در روزگاری؟
این دو ماهو از قصد ننوشتم تا یکم نویسنده های اون سریال آینده به خودشون زحمت بدن و بگردن دنبال منابع دیگر,دیگه زیاد خوبیت نداره همه چی رو براشون ساخته و پرداخته کنم lol .از قدیم هم گفتند :هر که طاووس خواهد ....
کی به کیه؟؟!!!,بذار یکم کلاس بذاریم.ملت که نمیدونن چون حالی نمیداشتیم,آپی نمیکردیم. 38
خوب دیگه خودم خسته شدم از بس از وجنات و کمالات و کراماتم تعریف کردم. 3
پ ن 1:به امید خدا میخوایم به زودی 10 سایت جدید هسته ای بزنیم,این اورانیوم معروف رو هم میخوایم شکمشو گنده تر کنیم و تا 20 درصد غنیش کنیم. laughing
پ ن 2:امروز خیلی خوشحال بودم bully ,گفتم بیام یه آپی بزنیم به بدن.(الحمدالله)
پ ن 3:نمایشگاه الکامپم ,نمایشگاه های قدیم.اشانتیون هم اشانتیون های قدیم recourse .دیگه حرصم گرفته 13 ,خودم باید همت کنم یه جشنواره راه بندازم همراه با اشانتیون بادکنکی 4 ,همه ی بادکنکاشم اختلاص کنم lol
پ ن 4: فردا اولین روز دانشجومه .... اینم شانس ماست دیگه. 17

---رنج سختی شروع امروز با لذت زیبایی پایان فردا قابل مقایسه نیست.


--دو تا ماشين با هم تصادف مي‌كنند. افسر مياد و مي‌پرسه: كدومتون مقصر بوديد؟ غضفر ميگه: والله من خواب بودم، نديدم از ايشون بپرسيد.

یه شغل ,با چند کارگر (قسمت آخر)

موضوع: خاطرات غیر پزشکینویسنده: رضا تاریخ: 4 شهريور 1388

بچه های عزیز,با چند روز تاخیر میریم سراغ قسمت آخر از مجموعه ی یک شغل,چند کارگر 33


خبر فردای روز انتشار,به منظور ایجاد باورپذیریه صد در صدی برای کسانی که خبر رو مطالعه کردند,از وبلاگ برداشته شد. 36
امروز جمعس,عوامل پروژه بعد از ثبت چندین جعل موفقیت آمیز bully ,این بار مبادرت به جعل تاریخ تولد محمدرضا میکنند. laughing
قراره امروز ,سه ستاره ی ما به بهانه ی تولد دوستشون,اونو ملاقات کنن 32 .طراحان صحنه تمام سعیشونو کردن تا قرار ملاقات رو تو خونه ی محمدرضا بذارن,اما مکان ملاقاتی بهتر از پارک محله پیدا نکردن.پس میریم به پارک محل (بوستان گفتگو) تا ببینیم چی میشه:
نزدیکای ظهره و هادی و محمدرضا همراه واکرش ,تو سایه نشستن,هادی هم هی داره به محمدرضا غر میزنه که پاشو بریم سر لوکیشنمون 24 ,الان بچه ها میرسنا.اما کارگردان قصه ما تنبل تر از این حرفاس که از جاش بلند شه و میگه:حالا با چند دقیقه اینجا موندن که آسمون به زمین نمیاد 4 .ملت رهگذر هم که محمدرضا رو با این وضعش,همراه واکر میبینن,کلی به حالش غصه میخورن و از خدا طلب شفای عاجل میکنن.مجید,سینا و تایماز هم چند قدمیه پارکن.ولی از اونجایی که هادی و محمدرضا رو اون طرفا نمیبینن,مجید جهت ردیابی یه زنگی به هادی میزنه:

مجید:سلام هادی,ما رسیدیم پارک,شما کجاید؟ 6
هادی:خب ما دم فلان چیز ,نزدیک فلانی جا هستیم lol بیاید اونجا
مجید:اه,چه خوب,ما هم نزدیک همونجایم.تا لحظاتی دیگه پیشتیم. 4
هادی: 12


هادی یکی میزنه تو سر خودشو به محمدرضا میگه بدو که الان میرسن. 15
محمدرضا:مگه چی شده؟
هادی:آخه گفتم,ما فلان جا هستیم.اونا هم گفتن اتفاقا ما هم نزدیک اونجاییم.بدو محمدرضا الان میرسین
محمدرضا:خاک بر سرت .آخه اینم جا بود تو گفتی؟ 13
هادی:به من چه,مرتیکه مثل اینکه یادت رفته با هم روی اون لوکیشن توافق کردیما.همش تقصیره تو اه ,من که این همه گفتم پاشو بریم,پاشو بریم. 30
محمدرضا:پس بدو هادی.بدو.


محمدرضا و هادی ,حالا با سرعتی هم تراز با فشنگ,از جاشون بلند میشن و میدوند و فقط میدوند.
رهگذرها,حسابی کف کردن.اونا هم به خیال این که معجزه ای شده که مریضی با اونحالش,حالا اینجوری داره میدوه,صد بار به درگاه خدا بابت گناهاشون توبه میکنند و طلب استغفار. 24
همینجوری که دارن میدون و گینس منتظر ثبت رکورد جدیدی در دوی سرعت هست, چشم دونده های ما,به صور نورانی ستاره ها روشن میشه.حالا دیگه ناخود آگاه دونده ها پاشون میره رو ترمز و متوقف میشن.هادی رو به محمدرضا میکنه و میگه:دیگه بازی تموم شد,لو رفتیم. recourse
محمدرضا:عیب نداره,بشین بشین,بشین و سرتو بنداز پایین,شاید اونا هنوز مارو ندیده باشن. 14
چند ثانیه بعد,با افتادن سایه ی کادو به دستان lol روی چمن,محمدرضا و هادی سرشونو میارن بالا. lol
لحظاتی سکوت فضا رو در برمیگیره .قیافه های خشمگین ستاره ها,پرده از پایان بازی برمی کشد belay .طراحان صحنه حالا میفهمن که دیگه بدبخت شدند.محمدرضا راهی به جز ترجیح دادن فرار,بر قرار رو پیش روی خودش نمیبینه.استارت فرار رو همراه با خنده ای ناخودآگاه میزنه و به سرعت صوت به متواری شدن از محل همت میگمارد. wink
اما خشم,سرعت ستاره های ما رو به حدود سرعت نور میرسونه و به راحتی محمدرضا رو اسیر چنگال هاشون میکنن.حالا حکایت""حالا نزن,کی بزن"" روی محمدرضا اجرا میشه. belay
محمدرضا هم زیر دست و پای ستاره ها فقط میتونه بگه:پس کجاست حقوق بشر؟پس کجاست؟نزنید نامردا!!,حالا یاد اون جملش میفته که چند دقیقه پیش به هادی گفته بود:"حالا با چند دقیقه اینجا موندن که آسمون به زمین نمیاد" recourse
ادامه ندارد



یک شغل,چند کارگر

تهیه کنندگان:
محمدرضا فردوسی-رضا شیخ شعربافان

کارگردان:
محمدرضا فردوسی

نویسنده:
رضا شیخ شعربافان

مدیر روابط عمومی و طراح صحنه:
هادی بیاتی

بازیگران:
محمدرضا فردوسی
هادی بیاتی
رضا شیخ شعربافان

با حضور:
مجید کریمی
سینا بیات شهبازی
تایماز بهادری

با تشکر از:
نسیم کمال احمدی
مریم مهدوی دوست
پویان رزمی نیا
سعید صوفیان
شهرداری خزر شهر
شهرداری منطقه 22
مدیریت بوستان گفتگو
و کلیه ی عواملی که ما را در اجرای این پروژه یاری نمودند.

تابستان 1388


پ ن 1:دوستان همونطور که میبینید,همزمان با انتشار آخرین قسمت این داستان,قالب وبلاگ هم پس از حدود 10-11 ماه تغییر کرد. laughingهمچنین سیستم وبلاگ آپگرید و مشکلات قبلی تا حد امکان مرتفع شد. 4
پ ن 2:بزودی نقد (به صورت مصاحبه ی مجازی با کارگردان,نویسنده و یکی دوتا بازیگر) و پشت صحنه ی فیلم هم میاد روی وبلاگ bully ,از دوستانی که منتقد این شوخی بودن و اصلا این کار رو در دامنه ی شوخی ها نمیدونستن,دعوت میشه که شکایات و انتقادات خودشون رو جهت پاسخ گویی (شفاف سازی) مطرح کنن.

یه شغل ,با چند کارگر (قسمت سوم)

موضوع: خاطرات غیر پزشکینویسنده: رضا تاریخ: 28 مرداد 1388

بعله
مثل این که قرار شد قسمت سوم فیلم ,باز هم از همون زاویه ی دو فیلم قبلی روایت بشه bully

درحالی که یک طرف فیلم برای ملاقات محمدرضا لحظه شماری میکنن و دوست دارن هرچه زودتر قرار ملاقات گذاشته بشه,طراحان صحنه کار شیطون (عجله) رو میذارن کنار 4 ,اینقدر به دلایل مختلف جلسه ی ملاقات رو عقب میندازن,تا موفق به خلق صحنه هایی به یاد ماندنی شوند bully .وقتی لوکیشن با نهایت جزییات آماده شد,روز موعود فرار میرسه. laughing

این طرف داستان رضا با اینکه خارج از تهرانه,ولی نمیخواد رسالت خودشو تو اجرای فاز 2 پروژه کنار بذاره belay .با ارسال پیامک به یکی دونفر از دوستاش,خبر تیرخوردن محمدرضا رو مثلا لو میده و ازشون خواهش میکنه,این خبرو تاجایی که میتونن به صورتی که دیگر اعضای 5 ستاره نفهمن پخش کنن lol .به همت خبررسان های داستان,قصه خیلی عالی پیش رفت.اون چند نفری که از خبررسان ها,خبر رو دریافت کردند,جهت اطمینان از صحت خبر با نزدیک ترین دوستان محمدرضا (که همین 3 بودند) تماس گرفتند. am
حالا این سه نفر مات و مبهوت درجای خودشون میخکوب میشن 13 .اولش تا جاداره رضا رو به باد فحش میگیرن,در اقدام بعدی سعی میکنن با هر ترفندی که شده,چه با لحن زور,چه با لحن خواهش و چه با نرمی و ملاطفت آب رفته رو به جوی برگردونن و به رضا بقبولونن تا خودش این خبری رو که پخش کرده,تکذیب کنه . belay
هر چه کردند ,نتونستن رضا رو از خرش پیاده کنن bully ,خودشون دست به کار شدند و خبر رو به شدت تکذیب کردند.
حالا بعد از ظهر روز یک شنبست,همه چی حاضره,طبق قرار ملاقات تا لحظاتی دیگر زنگ خونه ی مامان بزرگ محمدرضا به صدا در میاد.محمدرضا داره آخرین تست های بازیگریشو انجام میده,هادی هم اینور اونور باند پیچی پای محمدرضا رو چک میکنه,تا هیچ چیزی غیر واقعی به نظر نیاد. bully
زنگ میزنن,سه ستاره وارد حیاط خونه میشن.محمدرضا مثل دخترای دم بخت که نظاره گر اسب رویاهشه,چشم به حرکات این سه نفر دوخته lol .هادی چه حرصی میخوره آقا,هی محمدرضا رو میزنه و میگه:گمشو برو بخواب سرجات,الان هرچی زحمت کشیدیم لو میره 13 .برو دیگه.برو.محمدرضا لبخند میزنه و میره رو تختش دراز میکشه.

جماعت کمپوت به دست وارد اتاق مجروح میشن.اوه اوه.لحظه ی دیدار فرارسید.بالاخره فرارسید.این تیکه خیلی رمانتیکه,از توصیف این قسمت میگذریم. 7 33
چه میکنه این محمدرضا با نقشش.چه میکنه.
اجازه بدید,هنر بازیگریشو با یه جمله از سینا که در همین ملاقات گفته شد,توصیف کنم:
سینا:دیگه اون برق شیطنتو تو چشمات نمیبینم,ان شاالله که زود تر خوب شی. 29
دامنه ی مراسم فحش کشی رضا به خونه ی مامان بزرگ هم کشیده میشه.هر چهار نفر,از کارهای احمقانه ی رضا میگن و هر یک در حد بضاعت خود,برگی از ناسزا رو به دفترچه افتخارات رضا الصاق میکنند 14 .تو میون این فحش دادنشون,هر کدوم تاکید میکنند : کاشکی رضا اینجا بود و تا حد مرگ میزدیمش,تا آدم بشه,مرتیکه ی ... lol
ملاقات تموم میشه و سه نفر از خونه ی مامان بزرگ میان بیرون,هرچند بین خودمون باشه,که چقدر هم پیش خودشون از کله شقی و زبون نفهمی محمدرضا گفتند و خندیدند,که چه قدر این پسر احمقه که رهسپار خیابان های خون و گلوله شده.و چقدر هم از واقع بینی و نکته سنجی خودشون تعریف کردند که: ""من که چون میدونم تو این جور اغتشاشات بکش بکش زیاده,اصلا موقع اغتشاش 2 متر از در و پنجره ی خونمون فاصله میگیرم,اونوقت این احمق پاشده رفته ماجراجویی.چقدر احمقه خداوکیلی."" 20
حالا با خیالی راحت و با چشمانی مملو از برق شیطنت 16 , 38 محمدرضا رو به هادی میکنه و میگه: بعد از یه بازیه نفس گیر ,خوردن کمپوت آناناس چه حالی میده خداییش,بگیر هادی اینم سهم تو. 39
محمدرضا طی تماسی با رضا,اونو از آخرین شاهکارش با خبر میکنه, 37 به طوریکه که چنیدن بار,تنها صدایی که از گوشی ها به گوش میرسه,صدای قهقه ی خندنس. wink 20 16
گوشی قطع میشه,رضا آهی میکشه که :چرا من نبودم؟ recourse
ادامه دارد...

پ ن 1:عکس ها بیانگر این اعتقاد هست که: یا کاری رو انجام نمیدیم,یا انجام میدیم,قشنگ انجام میدیم. 2
پ ن 2:از دوستانی که طبق بیانات خودشون بیننده ی خاموش این وبلاگ بودن و به یک باره بعد از انتشار قسمت های این فیلنامه روشن شدن,کمال تشکر رو بابت نظرات گرانقدرشون دارم. 33

یه شغل ,با چند کارگر (قسمت دوم)

موضوع: خاطرات غیر پزشکینویسنده: رضا تاریخ: 28 مرداد 1388

خوب
قسمت اول قصه ی ""یک شغل با چند کارگر"" رو با هم دیدیم,بدون مقدمه میریم سراغ قسمت دوم: 32


اونطرف قضیه هاله ی غمی دوستان شفیق محمدرضا رو در بر میگیره recourse ,این سه نفر در اقدامی دیگر,تصمیم میگیرن که بدلیل مسایل امنیتی,سیاسی هیچ شخصی خارج از گروه (5 ستاره) از موضوع با خبر نشه,تا مبادا قضیه جایی نشت کنه و مشکل سیاسی برای دوستشون پیش بیاد.
یک شب کابوس وار انتظار این سه دوست قصه ی ما رو میکشید 16 .شاید برای اولین بار بود که دردی مشترک رو تجربه میکنن,غصه ای که نمیتونن به هرکسی بگن 17 .هر سه چهار دقیقه یه بار سکوت سه نفرشون شکسته میشه و یکیشون با صدای آروم به جمع میگه:بچه ها فقط تورو خدا هیچ کسی به غیر از ما نفهمه ها و دوتای دیگه صراحتا تایید میکنن که :نه بابا,مگه بچه شدیم,فقط دهن رضا رو باید ببندیم,فعلا نذاریم بفهمه بهتره.میدونید که ... lol
فقط خدا میدونه اونشب در جواب سایرین که از این سه نفر علت ناراحتیشون رو جویا میشدن,چه توجیهاتی ارایه میشده,فقط خدا میدونه. 18
حدود دو سه ساعت بعد از کوبیده شدن خبر اسف بار تیر خوردن محمدرضا بر پیکره ی سه ستاره,مجید با تماسی که با پرستار داستان ما داره , از موضوع التیام بخشی مطلع میشه 4 .پرستار به مجید میگه که محمدرضا آسیب جدی ندیده و خوشبختانه,گلوله ی فشنگ به پای ماجراجو اصابت کرده bully ,تازه به استخون پا هم آسیبی نرسیده. laughing (اینجا نقطه ی عطف داستان و اوج هنرمایی کارگردان فیلم رو نشون میده 2 .)
در تماس های بعدی با هادی بیاتی (همراه محمدرضا-دانشجوی رشته ی تربیت بدنی دانشگاه تهران) ,داروهای آرام بخش بیشتری به این سه نفر تزریق میشه 14 .هادی به مجید میگه از اونجایی که محمدرضا مشکل خاصی نداره با مساعدت دایی محمدرضا ,نامبرده از بیمارستان مرخص شده و به خونه ی مامان بزرگش اینا انتقالش دادن. 39
فاز یک این اشتغالزایی بعد از دو سه ساعت کذایی تموم میشه و بدین ترتیب برای این 3 نفر مجوز خوش گذرونی در سایر اوقات اردو صادر شد 36 .بعد از این مقدمات فاز 2 پروژه آروم آروم آماده میشه.
بعد از ظهر روز بعد پیامکی از طرف رضا به این سه نفر با این متن ارسال میشه:

""نامردا محمدرضا اونجوری شده,بعد من الان باید بفهمم؟""

اینقدر این 3 نفر واقعیت این موضوع رو باور کردن که اصلا کاری ندارن,رضا چجوری بعد از یه روز متوجه تیرخوردن محمدرضا شده.گوشی محمدرضا که خاموش بوده و .... 38
به هرحال در جواب این پیامک , پیامکی به رضا ارسال میشه با این متن:

""خوب ما میخواستیم وقتی برگشتیم تهران بهت بگیم تا همون روز با هم بریم ملاقاتش,رضا توروخدا به هیچکس نگی ها,ما اینجا خودمونو کشتیم تا هیچکی به جز خودمون متوجه نشه.""

بالاخره بعد از بازگشت از اردو رایزنی های مجید که حالا برای خودش سخنگو و مدیر روابط عمومی شده ,با هادی جهت تعیین روز ملاقات بعد از پایان اردو شروع میشه.
ادامه دارد ....

پ ن 1:همون طور که قبلا گفتم,ما در طرح و اجرای این نقشه,بی تجربه نبودیم 35 .تجربه ی اجرای همین نقشه روی پسرخاله های من,به ما اطمینان میداد که گرچه ممکنه,یه سری دلگیری های ابتدایی پیش بیاد,اما نتیجه اونقدر دلچسب خواهد بود,که سال های بعد وقتی این 5 نفر به هم میرسن,اولین چیزی که به خندشون میاره,همین داستانه. 2
پ ن 2:خوب دوستان تو این یه روز فاصله تا پخش قسمت دوم,کرکره ی وبلاگو با امواج فحش های قشنگتون کشیدید پایین lol .همونطور که دیدید اونقدر کارگردان باریک بین بود,تا اردوی دوستاشو به عزا تبدیل نکنه 29 .همونطور که دیدید,ما فقط دو سه ساعت از وقت دوستامونو گرفتیم.اگه هدف ما تبدیل کردن اردو به ماتمکده بود,اگه ما احمق بودیم( lol ),اگه ما بی شعور بودیم,اگه ما .... دوسه ساعت بعد از ارسال خبر تیر خوردن,داروی مسکن براش تجویز نمیکردیم.ما بعد از اینکه به تمام اهدافمون(که یکیش هدف والای اشتغال زایی بود) رسیدیم,دیگه اجازه ندادیم دوستامون به خاطر ما اردوشون خراب بشه.اجازه ندادیم و اصلا نمیخواستیم شادی دوستامون رو خراب کنیم.نخواستیم و اجازه ندادیم.میدونید که میتونستیم به جای این که بگیم تیر به پاش خورده (اونم طوری که به استخون آسیب نرسیده), بگیم .... 16
آخی.آخی.
میبینم که شرمنده ی اخلاق ورزشیمون شدی 9 .من که تو پست قبلی نوشته بودم این داستان ادامه دارد و همچنان ادامه دارد.ولی هیچ عیبی نداره,اشکال از فرستنده بود,گیرنده هاتون نیاز به تعمیر ندارن.
پ ن 3:یک بار گفتم,یک بار دیگه میگم,اصلا ما به این کار افتخار نمیکنیم 35 .اصلا این کار رو کردیم,این شوخی رو به صورت عمومی مطرح کردیم,تا داد بزنیم,فریاد بزنیم,که ایهاالکارفرمایان( جماعت سرکار گذار),سرکارگذاشتن ملت حتی در غیرقابل باور ترین سطحش,اونم وقتی که طرف مقابلت,تیمی از اسطوره ها باشن اصلا کاری نداره.پس اصلا شهره شدن به القاب مثل کارفرما,سرکارگذار و امثالهم افتخار نیست.پس ...

اولین امتحان

موضوع: خاطرات غیر پزشکینویسنده: رضا تاریخ: 22 فروردين 1388

حیف که وبلاگ عمومیه.
وگرنه...
امروز اولین امتحان دانشجوییمونو دادیم.تازه جالبش اینه که این اولین امتحان پایان ترممون هم بود-->بافت شناسی به ارزش 1 واحد lol
به هرحال برگزار کنندگان واقعا ...
آخه کجای دنیا از 3-4 تا رفرنس (کوییرا-سلیمانی-نوبخت-مهرآیین) سوال بافت میدن؟تازه قبلش اعلام میکردن خوب بود,سرجلسه فهمیدیم خانومای محترم ورداشتن حدود 100 تا سوال اونم به بدترین شکل (اینجاست که ناخودآگاه به روح پدر و مادر طراحان کنکور صلوات میفرستیم) اونم در کمترین وقت و با بالاترین ضریب امنیتی(80 نفرو تو 3 تا سالن 200-300 نفره پخش کرده بودن what سر هر کلاس هم یه اکیپ کماندو مستقر شده بود-->فقط بیسیم نداشتن دیگه.به گوشی ها و کیف و کتابمونم رحم نکردن 13 )
به هرحال در خفت انگیز ترین فضا(انگاری دزد گرفته بودن) امتحانو دادیم رفت.
البته این امتحان نشون داد:
1-دانشگاه دبیرستان نیست.(همه میگنا.ولی تا خودت نبینی باورت نمیشه recourse )
2-اسطوره ی تقلب هم باشی,بودی(چی گفتم lol ).اینجا باید یا بیخیال تقلب بشی یا خودت از روش های ابتکاری استفاده کنی 16

خب با این سری که از ما به سنگ خورد(البته کله ی من که نشکست,ولی کله ی خیلی ها داغون شد lol ) فکر کنم دیگه کسی جرات درس نخوندن نداشته باشه.

پ ن:حالا فکر نکنید میفتما lol احتمالا در بدترین حالت 17 رو میارم 12 12 (خوبه نه؟)