خاطرات پزشکی » پزشک ایرانی-خاطرات دانشگاه علوم پزشکی ایران به روایات مختلف


ما شبی دست بر آریم و دعایی بکنیم / غم هجران تو را چاره زجایی بکنیم

دل بیمار شد از دست رفیقان مددی / تا طبیبی به سر آریم و دوایی بکنیم

آخرین ارسال های انجمن

منوی کاربری

نظر سنجی


صد در صد bully
فيفتي فيفتي 14
نه 38


آمار

آمار مطالب يک ساعت پيش: 0
امروز: 0
اين ماه: 3
کل: 97
کل نظرات: 1589
آمار کاربران يک ساعت پيش: 0
امروز: 2
اين ماه: 7
کل: 157
بن شدگان: 0
جديدترين عضو: mitiazueff
آمار پست هاي انجمن يک ساعت پيش: 0
امروز: 0
اين ماه: 0
کل: 84
کل تاپيک ها: 16
بازدید هفتگی
شنبه0
یکشنبه0
دوشنبه0
سه شنبه224
چهارشنبه276
پنجشنبه119
جمعه0
بازدیدهای این هفته: 619

افراد آنلاین اعضا: 0
هيج

روبات ها: 0
هيج

ميهمانان: 2
مجموع: 2


عبرت بگیرید ....

موضوع: خاطرات پزشکینویسنده: taymaz تاریخ: 15 اسفند 1387

سلام به همه ی بچه های با صفای دانشگاه ... 7
این پستی که می زارم رو امیدوارم همه بخونن . 24
هیچ ربطی به مساعل دانشگاه و دعواهای اخیر هم نداره.... 28
راستشو بخواین یه نمه داره... wink
در واقع خاطرات یکی از دوستامه که داره تو دانشگاه بابل درس می خونه ...
من با اجازش این تیکه ی اول خاطراتش رو براتون می زارم ، تا تیکه ی دومش رو برام بفرسته ...
البته برام تعریف کرده ولی هنوز تو وبلاگش نذاشته
اما هدفم چی یه از این پست .... 18
راستشو بخوایین این درگیری ها تو هر جایی یک چیزه طبیعی یه اما این که آخرش چی می شه رو باید خودمون در موردش تصمیم بگیری belay م
چرا اصلا ما باید با هم مشکل داشته باشیم .... واقعا نمی دونیم ...
به جون خودم خسته شدم از بس گفتم بس کنی 26 د.ولی مثل این که بعضی ها از این بگو مگو ها خوششون می یاد 16 .... ( همین الان خودش می شه موضوع جرو بحث بعدی )
این تن بمیره کوتاه بیاین ... 17
من می گم بریم تو یه فضای رمانتیک مثل سالن تشریح lol بشینیم مثل چند تا دکتر متشخص حرفامون رو با هم بزنیم ( به قول رضا جون از خودمون هم پذیرایی کنیم )
دیگه واقعا نمی دونم چی بگم ... 38
========================
فقط داستان رو گذاشتم تو ادامه مطلب تا حجم صفحه ی اول زیاد نشه ...
داستان رو خوندین نگین این چه ربطی به ماجرا داشتا ...
خودم میدونم زیاد ربط نداره ولی می خواستم بهونه ای بشه تا حرفام رو بزنم bully

2 روز,2 بار تغییر عقیده

موضوع: خاطرات پزشکینویسنده: رضا تاریخ: 30 بهمن 1387

13 13 13
ببینم این نجمه چی میگه بیوشیمی رو عشقه؟
امروز مبحث کربوهیدارت ها بود,از یه فصل 10 صفحه ای بیش از 100 تا اسم جورباجور در اومده که باید همشونو حفظ کنی 13
نمیدونم این اساتید کی میخوان بفهمن که حفظیات اصلا بدرد نمیخورن؟اصلا به فرض که حفظشونم کردیم,خوب 7 سال دیگه یادمون میره دیگه.
بیوشیمی واقعا قشنگه,ولی نحوه ی آزمون گرفتنش اعصاب هر بنی و بشری رو خورد میکنه 13
بگذیریم lol
پستی که دیروز دادم عجب بازدیدی زدا,دیروز رکورد بازدید سایت زده شد bully
در کل نتیجه گیری کردیم که:
1-هر چی دخترا بکشن حقشونه,حقشونه bully (نظرم 180 درجه نسبت به نتیجه گیریه قبلی برگشت lol .)آخه وقتی چشم ندارن یه دختر رو به عنوان سرگروهشون بپذیرن,شما چجوری انتظار دارید مردسالاری ریشه کن شه؟چجوری انتظار دارید زنان کرسی هایی مناسب رو تو مجلس و دولت بدست بیارن؟میخوام بدونم چجوری انتظار دارید؟
جدا این چشم و هم چشمی چه ابعادی داشته و ما نمیدونستیما.
2-به نظرم در ابتدای خلقت گل آدم جنسش با گل حوا فرق داشته lol آخه این همه تفاوت؟؟؟؟؟
3-من جدیدا دارم خیلی یه طرفه تصمیم میگیرم.مثل این که مغزم قفل کرده.جدی میگما.قبلا استدلال هام منطقی تر و جامع تر بودن و بیشتر رو حرف خودم میموندم.الان خیلی منعطف شدم,اونقدری که دیگه دارم وا میرم lol الان روحیه ی غرورم و لج بازیمو از دست دادم,نمیدونم این الان خوبه,بده.هی میخوام جلوشو بگیرم,ولی نمیشه recourse
پ ن 1:امروز استاد بهداشت بعد از تبیین اصول سلامت,(این یه تیکه یعنی منم بلدم باکلاس بنویسم lol ) از کلاس 80 نفره پرسید:
کی تو این کلاس فکر میکنه سالمه؟؟ فقط خودم دستمو بردم بالا(یه جوری هم دستمو بلند کردم که کلم خورد به دیوار lol ( wink-البته منابع آگاه میگن یه دختره هم این شجاعتو به خرج داد.)
ولی نمیدونم چرا بعد از این که من دستمو بردم بالا کلاس خندش دراومد.
بعد پرسید چرا فکر میکنی سالمی؟گفتم آخه خیلی راحتم(اینبار دیگه کلاس ترکید 20 )-اتفاقا بعدا استاده گفت سلامتی یعنی انسان احساس آرامش کامل(همون راحتی رو که خودم گفتم) داشته باشه.من اصلا شوخی شوخی هم جواب درست میدم.(استعدادو حال کنید 4 )
پ ن 2: نمیدونم چرا جدیدا وقتی جدی هم به یه سوالی جواب میدم,کلاس فکر میکنه دارم شوخی میکنم و بهم میخنده lol
پ ن 3:رسما اولین نمره ی تشویقی کلاس رو خودم گرفتم laughing یک نمره ی تشویقی سرکلاس تاریخ امامت bully من از همین تریبون lol آمادگیمو برای کسب بهترین نمره های کلاسی اعلام میکنم. 4
رقیب میطلبیم 16 16 (حال میکنید چجوری احساساتو تحریک میکنم؟)

چرت نوشت:این سیناهه خیلی باحاله ها,در جدیدترین اظهاراتش به من اعلام داشته که :
من فقط به عشق تو میام دانشگاه lol (ضمیر تو به من یعنی رضا برمیگرده)
ببینم سینا تو سرعت تایپت خوب شد؟اسمتو تو وبلاگ بردما,حالا یه نظر مشتی بده lol ,تو رو هم مثل محمدرضا و بابک جهانی کردم 2 الان فکر کردی برای چی بابک نماینده کلاسشون شد؟به خاطر حمایت های بی دریغ من تو این وبلاگ از اون laughing یهویی دیدی تو هم فردا رییس جمهور شدی bully


---حكومت نظامي بود ، سروانه به غضنفر مي گه كه تو اينجا كشيك بده ، از هفت شب به بعد هر كسي رو تو خيابون ديدي در جا بزنش . حرفش كه تموم مي شه ، تا مياد بره سوار ماشينش بشه ، مي بينه صداي گلوله اومد .برميگرده مي بينه غضنفر زده يك بدبختي رو كشته !داد مي زنه : احمق ! الان كه تازه ساعت پنج بعد از ظهره !غضنفر مي گه : قربان اين يه آدرسي پرسيد كه ، عمراً تا ساعت نه شب هم پيداش نمي كرد! 20
---هرگز از کسي که هميشه با من موافق بود چيزي ياد نگرفتم. 28

ترم یک میفنیم؟

موضوع: خاطرات پزشکینویسنده: رضا تاریخ: 23 بهمن 1387

lol lol lol lol
تازه دارم میفهم چرا میگن آناتومی و بیوشیمی به خیلی ها رحم نمیکنه 16
حالا تو دانشگاه ما طرح اینتگریشن (ادغام) هم انجام میشه که دیگه اساسا بدبختیم 17
ترم یک به ما آناتومی 1 رو دادن که اجماعیه از (بافت شناسی 30 -جنین شناسی و آناتومی اندام)
حالا این ادغاما به کنار.سرگروه نامرد (یعنی این که مرد نیست -یه وقت برداشت بد نکنیداlol ) آناتومی رو بچسب که رسما خنجر رو از رو کشیده 15
طبق آخرین اخبار واصله این خانوم(دکتر نوبخت-همون مترجمی که اسمش تو بیشتر کتابای بافت شناسی هست) به کسی که 9.5 (واقعی)شده 10 نداده 12
البته خانوم دکتر انصافا بسیار با سوادند,یعنی اگه لب تابش اشتباه کنه,امرا اون اشتباه نمیکنه.یه جلسه اومد,30 صفحه رو خیلی عالی و بدون نقطه ی مبهم درس داد. 2
تازه این دکتر نوبخت انصافا به فکر بار علمی دانشجوهاشم هست,برای مثال تو جلسه ی اولش برنامه ی کلی درسشو داد(آناتومی توسط 4 استاد درس داده میشه-اونم فقط نظریش what ) که توی برنامش 6 جلسه جبرانی نظری گذاشته بود 4
در وصف بیوشیمی هم فقط اینو میگم که:
ما یه همکلاسی داریم که لیسانس شیمیه,بیوشیمیه هارپر رو رفت خوند,اومد گفت:هیچی نفهمیدم 6
البته ما بادی نیستیم که به این بیدا بلرزیم lol 2 تصمیم گرفتم آناتومی 1 و بیوشیمی رو 20 شم 4 (میدونم که شوخیشم زشته,ولی ...)
در ضمن همچنان موج ضایع شدن ها و ضایع بازی های اینجانب ادامه داره.
در اقدامی جدید استاد تربیت بدنی به من گفت: اصلا شما دانشجویی؟؟؟؟؟؟
تو کلاس آناتومی خانوم دکتر پرسید کی با میکروسکوپ تا حالا کار نکرده؟؟تنها کسی که دستشو بالا برد(حداقل تا اونجا که من دیدم) خودم بودم.بعد دکتره با تعجب گفت: جدی میگی؟منم گفتم YES 8
در همین زمینه یه خاطره بگم دلتون واشه:
دوران پیش دانشگاهی یه بچه از دبیرستان ما رفت پای تخته مساله ریاضی(در حد کودکستان lol ) حل کنه,ولی هر کاری کرد نتونست lol ,دبیره ازش پرسید کدوم دبیرستان بودی؟تا اسمه دبیرستانو شنید,گفت:
برو بشین برو بشین,من از تو انتظار ندارم 20


--غضنفر تو جاده داشته رانندگي مي كرده ، يهو ميبينه يه كاميون داره از روبروش مياد، ميزنه رو ترمز ميبينه ترمزش نمي گيره .رفيقشو صدا مي كنه مي گه : اصغر اصغر پاشو تصادفو ببين . 20
---زندگي تاس خوب آوردن نيست! زندگي تاس بد را خوب بازي کردن است! 28

از ضایع بازی من تا کلاه برداری دانشگامون!!!

موضوع: خاطرات پزشکینویسنده: رضا تاریخ: 20 بهمن 1387

امروز چه حالی دادا
کیف کردم
نمیخوام همه ی خاطرات امروزو براتون بگم,چون اونجوری هم من انگشتامو از دست میدم ,هم شما چشماتونو belay
امروز پروفسور توماس لنارز رو دعوت کرده بودن دانشگامون بهش استادی افتخاری بدن 4 ایشون بزرگترین دپارتمان کاشت حلزون شنوایی رو داره,بچه فرانسه است و استاد دانشگاه هانوفر آلمانه(بعضی ها هم میگن بچه آلمانه-هم محلیم lol )
مراسم تو سالن 300 نفره همایش های رازی بود.
تو محیط دانشکده پزشکی با دوستان, علاف نشسته بودیم(کلاس زبان تشکیل نشد lol ) که یهو از بلندگو صدا در اومد:
دینگ دینگ,دانشجویان عزیز الان داریم به پروفسور استادی افتخاری میدیم,هرکی دلش خواست پاشه بیاد سالن 300 نفره.
ما هم که از خدا خواسته,سریع پریدیم مرکز همایش ها.
ملت اونجا باکلاس نشسته بودند,همه استاد دانشگاه , نمیدونم چرا وقتی ما اومدیم تو بعضی هاشون خندشون گرفته بود,ما هم گفتیم بیخیال بابا,بذا ملت شاد باشنlol
بعدش که مراسم اعطا شروع شد,هی تند تند عکس میگرفتم و تیکه مینداختم.بچه ها هم میگفتن بابا زشته, هوای آبروی خودتو نداری هوای آبروی دانشگاه و ایران رو داشته باش حداقل. lol
بعدشم که پروفسور لباس استادی رو پوشید,گفتن :اساتید محترم هرکی میخواد بیاد با پروفسور عکس یادگاری بندازه.
بعد من هی پیله شدم به بروبچ که بیاید بریم عکس بندازیم .بچه ها هم میگفتن:بابا ول کن اونا همه استادند که میرن عکس میندازن,اگه ما بریم پرتمون میکنن بیرون.ولی من سمج تر از این حرفا بودم belay بالاخره یکی از بچه ها(محمدرضا) مرام گذاشتو با هم رفتیم بالا که عکس بگیریم.
آقا رفتم رو سن رسیدم به پروفسور بهش گفتم:Hello
پروفسوره اومد دست بده,من یه لحظه حواسم نبود,دست ندادم,بنده خدا ضایع شد wink
هیچی دیگه افتخار بهش دادیمو چند تا عکس باهاش انداختیم 14
جون تو فردا میره به بچه محلاش کلی پز میده که رفتم ایران با رضا عکس گرفتم 37
پ ن 1:من یکی از تیکه هام که موقع لباس پوشوندن پروفسور مینداختم این بود: کلاه سرش گذاشتن کلاه سرش گذاشتن.
بعد اومدم اینجا عکسارو داشتم میدیدم,دیدم آره.واقعا کلاه سرش گذاشتن.روی اون شونه بندش نوشته بود:فارغ التحصیلی 20 20
میگن ایرانی ها کلاهبردارنا,حالا در سطح دانشگاهیشم دیدیم.بهترین جراح کاشت حلزون دنیا رو بنام خودشون زدن 29
پ ن 2:اولین ناهار دانشگاهیمونمونم با پروفسور خوردیم 12 دمشون گرم چه ناهار پروپیمونی داده بودن.ما بچه ها شیش نفر بودیم و کلا دانشجوهای حاضر اونجا هم همون شیش نفر بود و بقیه همه استاد دانشگاهlol .حالا مارو چطور بیرون نکردن دیگه نمیدونم.من که میگم استعدادهای منو از همین الان کشف کردن 39
سر میز غدا هم اونقدر ضایع بازی در آوردم که یکی از بچه ها گفت:عکسمونو گرفتم دادن حراست و بهشون تاکید کردن که دیگه نذارید اینا پاشونو تو مرکز همایشا بذارن.آخه میدونید تقصیر منم نبود,باید ایستاده غذا میخوردی what
پ ن 3:کلاس های اندیشه و تاریخ امامتمون برگذار شد 4
پ ن 4:Yeki تو با ما هم دانشگاهی هستی؟پس حتما دختری,چون اگه پسر بودی حتما میدیدمت.آخه من امروز با اکثریت پسرای همدانشگاهی رفیق شدم bully
--غضنفر دو تا خيار مي گيره دستش و مي ره توي سوپر به مغازه داره مي گه : آقا خيار شور داري ؟مغازه داره مي گه : بله که داريم مي گه : پس بي زحمت اين دوتا رو هم بشور
---دو چيز انتها ندارد. حماقت انسانها و پهنه‌‌ي کهکشنها. که البته در مورد کهکشنها مطمئن نيستم! آلبرت انشتين

و فقط آسمان به ما خوش آمد گفت

موضوع: خاطرات پزشکینویسنده: رضا تاریخ: 19 بهمن 1387

اووووووووووف-الان پام به شدت درد میکنه recourse ,حالا بهتون میگم چرا:
امروز ساعت 6.15 از خواب بیدار شدم (یعنی به زور بیدارم کردن lol )بعد تا یه نمازی بزنم به کمرو و یه صبونه ای بخورم(که نخوردم-چون من تازه چند ساعت قبلش شام خورده بودم 12 تازه 7 ماه بود که عادت کرده بودم ساعت 11 صبخونه بخورم lol ) ساعت 6.45 شد که از خونه زدم بیرون.
آقا مترو چقدر شلوغ بود 3 به جان خودم حدود 50 درصد راهی که با مترو رفتم رو مواظب بودم دنده هام نشکنه 30 (نیست به قول یکی از دوستان من خیلی اندامی ام باید اینجور جاها مواظب خودم باشم 4 )
خلاصه, چشاتونو درد نیارم lol ده دقیقه مونده به هشت رسیدم دانشگاه و پریدم آموزش دانشکده پزشکی(خانم طاهری-منشی آموزش-نبود 13 ),دیدم به به.همه هم کلاسی ها اینجاند,البته همه از هم جدا بودند. recourse تا من رسیدم رفتم پیش یکیشون بساط آشنایی رو به پا کردم.بعد یکی یکی بچه ها رو صدا کردم که:آقا اگه ترم اولی بیا اینجا 2
خلاصه یه 6-7 نفری شدیم bully و دیگه خانم طاهری هم اومد و ریختیم سرش که کلاس ما کجاس؟ 6
فرستادمون دانشکده پیراپزشکی .(چون آناتومی داشتیم و کلاسای آناتومی و سالن تشریح اونجا بودند)
آقا رفتیم اونجا و با هزار بدبختی و پرس و جو فهمیدیم که چون امروز آناتومی عملی داریم و هیچ چی هم به ما درس نداند پس امروز کلاس کنسله و از اونجایی که شنبه ها همون یه درسو داشتیم باید میرفتیم خونمون 13 .
ببینم
مگه برج میلاد نماد مهندسیه ایران نیست؟مگه چهارمین برج مخابراتی جهان نیست؟پس چرا در فاصله ی چند قدمیه اون گوشی ها آنتن نمیدادند؟ 6 what 12 13 همین آنتن ندادن لعنتی مجبورم کرد که 200-300 متر فضای دانشکده رو بدوم تا به محمدرضا(هم کلاسیی که از همین وبلاگ باهاش آشنا شدم) زنگ بزنم و هماهنگ کنم که کجا وایسه. 13 جالب اینه که وقتی هم جایی رو پیدا کردم که آنتن میداد,گوشیه محمد رضا آنتن نمیداد 13 13 .وقتی هم که از تماس منصرف شدم و برگشتم اون 6 تا همکلاسی رو گم کردم 3 recourse
بالاخره هرجوری بود محمدرضا رو پیدا کردم bully (یعنی اون زنگ زد و دم دانشکده پزشکی قرار گذاشتیم 2 )
بعدشم که همدیگه رو پیدا کردیم مثل کسایی که چند ساله با هم رفیقند کلی باهم حال کردیم.(محمد رضا هم مثل بابک پسره خوبیه-هی بابک و محمد رضایی که اینو میخونید حالا زیاد به خودتون نگیریدا belay lol )
تازه کلی هم عکس گرفتیم و کلی ضایع بازی در آوردم.اون عکسی هم که میبینید من پریدم روی فواره و به محمدرضا گفتم سریع عکسو بگیر.عکس قشنگی شدا.مگه نه؟ lol تازه در اثر این حرکت حسابی کفشم آب تنی کرد.فکر کنم چسباش باز شد lol
پ ن 1:نامردا هیچ پلاکارد یا حتی کاغذی برای خوش آمد گویی به دانشجویان جدیدالورود تهیه نکرده بودن recourse(ما رو باش که فکر میکردیم الان شتر زیر پامون میزنن زمین lol ) باز دم آسمون گرم که ..... بیشتر از مسیولینه دانشگاه بود و اولین برف رسمی تهرون رو تقدیم ما کرد 29
پ ن 2:امروز دانشگاه بابک اینا هم رفتم 4 از ساعت 11 رفتیم,من ساعت 19 رسیدم خونه(بابک رو نمیدونم الان زندست یا نه-چون مترو وحشتناک شلوغ بود,من که وارد شدم یهو دیدم بابک نیست 12 )-کلاسای اونا هم تشکیل نشده بود.ولی چند ساعتی رو با بچه های اونجا خوش گذرونیدیم.موقع خداحافظی همکلاسی های بابک هی میگفتن:بازم به ما سر بزن lol -آخه نمیدونید تو اون چند ساعت چیکارا که نکردیم laughing
پ ن 3:امروز صبحونه که نخوردم,ناهار چیپس خوردم what کلی هم تو سرما و برف پیاده رفتم و کلی هم تو مترو تحت فشار بودم.پس فکر کنم فهمیدید معنی جمله ی اولم چیه 38
راستی اگه روی عکس کلیک کنید تصویر کاملش تقدیمتون میشه. 33اینا رو هم در کمال خستگی نوشتم.دیگه ببخشید اگه بد شد.میخواستم تا هنوز قضیه داغه تعریف کنم 2 10
---به عضنفر مي گن : شما آشغالاتون رو تو چي مي ريزيد ؟مي گه : لاي نون مي گن : لاي نون ؟ مي گه : نمي دونم ، لاي نون يا ناي لون
---اگر ديگري توانسته شما هم مي توانيد اگر کسي نتوانسته شما مي توانيد.