سلام به همه ی بچه های با صفای دانشگاه ...
این پستی که می زارم رو امیدوارم همه بخونن .
هیچ ربطی به مساعل دانشگاه و دعواهای اخیر هم نداره....
راستشو بخواین یه نمه داره...
در واقع خاطرات یکی از دوستامه که داره تو دانشگاه بابل درس می خونه ...
من با اجازش این تیکه ی اول خاطراتش رو براتون می زارم ، تا تیکه ی دومش رو برام بفرسته ...
البته برام تعریف کرده ولی هنوز تو وبلاگش نذاشته
اما هدفم چی یه از این پست ....
راستشو بخوایین این درگیری ها تو هر جایی یک چیزه طبیعی یه اما این که آخرش چی می شه رو باید خودمون در موردش تصمیم بگیری
م
چرا اصلا ما باید با هم مشکل داشته باشیم .... واقعا نمی دونیم ...
به جون خودم خسته شدم از بس گفتم بس کنی
د.ولی مثل این که بعضی ها از این بگو مگو ها خوششون می یاد
.... ( همین الان خودش می شه موضوع جرو بحث بعدی )
این تن بمیره کوتاه بیاین ...
من می گم بریم تو یه فضای رمانتیک مثل سالن تشریح
بشینیم مثل چند تا دکتر متشخص حرفامون رو با هم بزنیم ( به قول رضا جون از خودمون هم پذیرایی کنیم )
دیگه واقعا نمی دونم چی بگم ...
========================
فقط داستان رو گذاشتم تو ادامه مطلب تا حجم صفحه ی اول زیاد نشه ...
داستان رو خوندین نگین این چه ربطی به ماجرا داشتا ...
خودم میدونم زیاد ربط نداره ولی می خواستم بهونه ای بشه تا حرفام رو بزنم
این پستی که می زارم رو امیدوارم همه بخونن .
هیچ ربطی به مساعل دانشگاه و دعواهای اخیر هم نداره....
راستشو بخواین یه نمه داره...
در واقع خاطرات یکی از دوستامه که داره تو دانشگاه بابل درس می خونه ...
من با اجازش این تیکه ی اول خاطراتش رو براتون می زارم ، تا تیکه ی دومش رو برام بفرسته ...
البته برام تعریف کرده ولی هنوز تو وبلاگش نذاشته
اما هدفم چی یه از این پست ....
راستشو بخوایین این درگیری ها تو هر جایی یک چیزه طبیعی یه اما این که آخرش چی می شه رو باید خودمون در موردش تصمیم بگیری
چرا اصلا ما باید با هم مشکل داشته باشیم .... واقعا نمی دونیم ...
به جون خودم خسته شدم از بس گفتم بس کنی
این تن بمیره کوتاه بیاین ...
من می گم بریم تو یه فضای رمانتیک مثل سالن تشریح
دیگه واقعا نمی دونم چی بگم ...
========================
فقط داستان رو گذاشتم تو ادامه مطلب تا حجم صفحه ی اول زیاد نشه ...
داستان رو خوندین نگین این چه ربطی به ماجرا داشتا ...
خودم میدونم زیاد ربط نداره ولی می خواستم بهونه ای بشه تا حرفام رو بزنم




تو محیط دانشکده پزشکی با دوستان,
پ ن 1:من یکی از تیکه هام که موقع لباس پوشوندن پروفسور مینداختم این بود: کلاه سرش گذاشتن کلاه سرش گذاشتن.