| سال 88 در ... نگاه | خاطرات گذشته | 7 فروردين 1389 | |
| دينگ دينگ تموم شد،سال 88 رو ميگم دينگ دينگ شروع شد،خودت ديگه ميدوني چيو ميگم. عرضم به خدمتتون كه در اين پست ميپردازيم به آنچه كه در اين يك سال گذشت سال پيش با كنفرانس هاي شبانه شروع شد،خيلي ها ميومدن،ميگفتيم و ميخنديديم،سركار ميذاشتيم و سركار ميرفتيم.يادتونه بچه ها؟: هنوز جوهر Sign In ياهو مسنجرتون خشك نشده بود،كه شيشه ي مانيتورتون با پنچره ي كنفرانس چت ملاقات ميكرد؟يادتونه؟ اولين امتحان دانشجوييمون چه خاطره سازي اي كرد.بافت شناسي بود،سخت بود،سوالاش دري و بري بود. براي اون امتحان اول همه خونده بودن،همه ها.حتي محمدرضا هم آماده ي امتحان دادن بود نمايشگاه كتاب تهران هم خيلي حال داد.من كه سه چار بار رفتم يه خاطره ي اسف بار از اون باري كه با همكلاسيام رفتيم،دارم: آقا خيلي شاد و خرامان از گرفتن يك عدد بادكنك باد شده و گرد و قلمبه به سوي دوستام داشتم پرواز ميكردم،(فعل پرواز كردن نشان از بسيار شاد بودن نگارنده دارد.)داشتم پرواز ميكردم كه اين محمدرضا ي نامرد با همكاري سينا،طي يه عمليات ناجوانمردانه،بادكنك عزيزمو تركوندن تولد سينا هم بود،يه شعر باحال براش قرايت كردم كه با تركيدن حضار مواجه شد.يه هاپوي ناز هم براش كادو برديم.در عوض حدود 80 تا راني(به اندازه ي بچه هاي كلاس)تيغيده شد يه حادثه ي خيلي فجيع هم داشتم،كه هروقت يادم ميادا،از خودم خجالت ميكشم همين ديروز هم،بعد از چند ماه عصبي نشدن، در خونمونو آنچنان محكم كوبيدم كه گچ هاي دورو برش ريخت خوب ديگه ابراز ندامت بسه.ادامه ميديم همون روز هاي نمايشگاه كتاب بود كه عوامل محترم منظقه آزاد تشريف آورده بودن دانشگاهمون.منم كه اونوقت جوان بودم و جوياي نام بعدا كه جهت گيري 180 درجه من نسبت به حرف اونروز منظقه ي آزاد مشخص شد،دوستي ازم پرسيد؟پس اونروز براي چي اونحرفارو زدي؟ گفتم:فقط ميخواستم برام دست بزنن البته تو همين دوران بود كه من بالاخره بعد از مدت ها بي طرفي،رفتم يه طرفي حالا اين قضيه ي سير تفكرات سياسي و تاريخچه ي تغيير و تحولاتش در مخيله ي بنده روز و شب هاي نزديك انتخابات،با اون مناظره هاش چه حالي ميداد.ولي يه چيز ضد حال هم اين وسط بود.اونم تلاقيه شب هاي امتحانات با شب هاي انتخابات.روزا خر ميزديم،شبا ميرفتيم بيرون عر ميزديم.(معادل انسانيه عر،هان جيغ است.جيغ ها و شعارهاي انتخاباتي.) حالا چند تا از اون شعار هارو جهت ثبت در تاريخ در ذيل مينگاريم: 1-پرونده ها رو ميزه،هي ميگه چيزه چيزه. 2-مناظره به پا شده،... كله پا شد. 3-هر چي جواد مواده،با احمدي نژاده. 4-دكتر برو دكتر.دكتر برو دكتر. حافظه ي من بيش از اين مرا ياري نميدهد شرط بنديه پيش بينيه آرا هم داشتيم.كه من اونجا يك بار ديگه به جهانيان ثابت كردم،نستر آداموس هيچ چاره اي جز لنگ شويي در جوار بنده نخواهد داشت. هرچند از اين شرط بندي هم هيچي به ما نماسيد بابك هم اين وسط جالب بود،چند روز درميون تماس ميگرفت،ميگفت: رضا محمود چقدر راي مياره.يادمه از 13 ميليون شروع كردم و چند روز قبل از انتخابات اون عددو رسوندم به بالاي 20 ميليون.(فكر كنم بالاي 22 ميليون هم گفته بودم) روز بعد از انتخابات هم خيلي فاز داد.فرداش امتحان آناتومي داشتيم،ولي بنا به اين گفته ي محمدرضا كه:"دانشجو بايد در جريان باشه." با محمدرضا پاشديم و زديم به دامن اغتشاشات.خيلي روز پر هيجان و پر خاطره اي بود. تصور كنيد:پنج چهارم از حجم مثانه ي محترمتون پر شده باشه(اون يه چهارم اضافي بين مسير كليه و مثانه ميباشد لحظات رويايي اي خواهد بود اون روز مسير پارك وي تا پايينتر از چهارراه ولي عصر رو دويديم.اگه نقشه ي تهران دم دستت باشه و يه نگاهي به اين مسير كني،شك نكن كه ناخود آگاه اين چنين = من يك بار ديگه تكرار ميكنم كه فرداي اونروز امتحان آناتومي داشتيم خوب ديگه،براي جلوگيري از طويل شدن هر چه بيشتر اين مطلب: اين داستان،ادامه دارد.... |
||
|
|
||
| از اون رضا تا این رضا(قسمت اول) | خاطرات گذشته | 12 مرداد 1388 | |
| مدتی بود که این وبلاگ,خصوصیات یه وبلاگ شخصی رو از دست داده بود.پرت و پلاهای زیادی درباره ی مسایل عمومی نوشته می شد که چرت و پرتای مرتبط با خود نویسنده(که خودم باشم) رو پوشش نمی داد چند روز پیش که از ثبت نام کلاس آموزش رانندگی داشتیم برمیگشتیم(با بابک بودم) ,مهمترین تحولات خلقیمو داشتم براش توضیح میدادم برداشت اول:(زمان:زمانی که رضا سوم راهنمایی بود,مکان:همایش زلزله) مجری برنامه یه سوال میپرسه و تاکید میکنه هرکی بلد باشه بهش جایزه ی نفیسی میدیم تا رضا جوابو برای مجید توضیح میده,یکی از اون سر سالن اجازه میخواد برای دادن جواب مجید عصبانی میشه و به رضا میگه:خاک بر سرت,تو با این روحیه ی خجالتی ات هیچی نمیشی.خاک بر سرت. برداشت دوم:(زمان:زمانی که رضا آخرای سوم دبیرستانه,مکان:تو خود دبیرستان) دبیر پشت به بچه ها داره تند تند با گچ,تخته سیاه رو سفید میکنه.اعصاب رضا به هم میریزه و ییهو یه تیکه ای از دهنش میپره سکوت میشکنه و صدای خنده کلاس رو میترکونه. دبیر روشو برنمیگردونه تا مبادا رضا خجالت بکشه و تبدیل به گوجه فرنگی بشه چند روز بعد از اون رویداد تاریخی,بعضی از بچه ها تصمیم گرفتن که آخرای دبیرستانو دیگه بپیچوننو و به جای حاضر شدن تو کلاس های مدرسه,از سبزه های پارک,سر در برآورند برداشت سوم:(زمان:یکی از روزهای پاییز 87,مکان:نمایشگاه بین المللی فناوری اطلاعات) یکی از غرفه دارها رضا و دوستش(حمید) رو خفت میکنه و ظاهرا میخواد جنسشو به این دو مرد بزرگ بندازه بعد از حدود یک ربع فک زدن و گرفتن چند تا کاتالوگ از غرفه دار,رضا با گفتن جمله ی:"اگه میشه کارتتون رو بدید, حالا بریم یه دور بزنیم".دست حمید رو میگیره و از محل متواری میشه حمید فقط یه جمله میگه:دیگه پررویی هم حدی داره تیتراژ برنامه ************************************* خوب این هم از این: تو این روند از خجالتی تا ... , پ ن 1:بعد از اینکه به علت وجود یه سری از مشکلات شخصی و غیر شخصی ,این تابستون رو بی خیال سفر شدم.تصمیم گرفتم حداقل یه کار مفید انجام بدم ,به جز گرفتن گواهینامه ی رانندگی,کار مفید تری به ذهنم نرسید.تازشم از فردا کلاس های تیوریم شروع میشه. پ ن 2:حیف که تصمیم گرفتم حرف سیاسی نزنم.وگرنه ... پ ن 3:در برنامه ی بعد,نبرد رضا با استرس را خواهیم دید. ---غضنفر تو جبهه پشت ضد هوايي بوده ميزنه يه هواپيما رو ميندازه. خلبانه با چتر نجات ميپره بيرون، غضنفر ميگه: بچه ها در رين صاحابش اومد! ---از ميان موجودات زنده,انسان يگانه موجودري است که ميتواند بخندد "ارسطو" |
||
|
|
||

