خاطرات گذشته » پزشک ایرانی-خاطرات دانشگاه علوم پزشکی ایران به روایات مختلف


ما شبی دست بر آریم و دعایی بکنیم / غم هجران تو را چاره زجایی بکنیم

دل بیمار شد از دست رفیقان مددی / تا طبیبی به سر آریم و دوایی بکنیم

آخرین ارسال های انجمن

منوی کاربری

نظر سنجی


صد در صد bully
فيفتي فيفتي 14
نه 38


آمار

آمار مطالب يک ساعت پيش: 0
امروز: 0
اين ماه: 3
کل: 97
کل نظرات: 1589
آمار کاربران يک ساعت پيش: 0
امروز: 2
اين ماه: 7
کل: 157
بن شدگان: 0
جديدترين عضو: mitiazueff
آمار پست هاي انجمن يک ساعت پيش: 0
امروز: 0
اين ماه: 0
کل: 84
کل تاپيک ها: 16
بازدید هفتگی
شنبه0
یکشنبه0
دوشنبه0
سه شنبه224
چهارشنبه276
پنجشنبه115
جمعه0
بازدیدهای این هفته: 615

افراد آنلاین اعضا: 0
هيج

روبات ها: 0
هيج

ميهمانان: 2
مجموع: 2


از اون رضا تا این رضا(قسمت اول)

موضوع: خاطرات گذشتهنویسنده: رضا تاریخ: 12 مرداد 1388

مدتی بود که این وبلاگ,خصوصیات یه وبلاگ شخصی رو از دست داده بود.پرت و پلاهای زیادی درباره ی مسایل عمومی نوشته می شد که چرت و پرتای مرتبط با خود نویسنده(که خودم باشم) رو پوشش نمی داد lol .خوب پس دیگه اینبار رو از خودم مینویسم.
چند روز پیش که از ثبت نام کلاس آموزش رانندگی داشتیم برمیگشتیم(با بابک بودم) ,مهمترین تحولات خلقیمو داشتم براش توضیح میدادم 4 ,آخرش فهمیدم چیز بدی هم نشدا 2 .تصمیم گرفتم اینجا تو دفترچه خاطراتم هم بنویسم.پس اگه خواستید,میتونید شما هم بخونید. 14

برداشت اول:(زمان:زمانی که رضا سوم راهنمایی بود,مکان:همایش زلزله)
مجری برنامه یه سوال میپرسه و تاکید میکنه هرکی بلد باشه بهش جایزه ی نفیسی میدیم 39 .رضا جوابو بلده,به دوستش میگه:مجید من جوابو بلدم bully .مجید که میدونه رضا روش نمیشه از جاش بلند شه و جوابو بده,به رضا میگه خوب پس سریع جوابشو به من بگو تا من بگم.جایزشم نصف نصف. laughing
تا رضا جوابو برای مجید توضیح میده,یکی از اون سر سالن اجازه میخواد برای دادن جواب belay .جواب رو میده و جایزه رو به انضمام کلی تشویق نصیب خودش میکنه. recourse
مجید عصبانی میشه و به رضا میگه:خاک بر سرت,تو با این روحیه ی خجالتی ات هیچی نمیشی.خاک بر سرت. 13

برداشت دوم:(زمان:زمانی که رضا آخرای سوم دبیرستانه,مکان:تو خود دبیرستان)
دبیر پشت به بچه ها داره تند تند با گچ,تخته سیاه رو سفید میکنه.اعصاب رضا به هم میریزه و ییهو یه تیکه ای از دهنش میپره 12 ,تیکش خنده داره.اما بچه ها سکوت میکنن,گوشای اونا اشتباه شنیده یا رضا واقعا تیکه انداخته؟ 6
سکوت میشکنه و صدای خنده کلاس رو میترکونه. 20
دبیر روشو برنمیگردونه تا مبادا رضا خجالت بکشه و تبدیل به گوجه فرنگی بشه lol (از شدت خجالت لپاش قرمز شه,کاری که عادت رضاست)
چند روز بعد از اون رویداد تاریخی,بعضی از بچه ها تصمیم گرفتن که آخرای دبیرستانو دیگه بپیچوننو و به جای حاضر شدن تو کلاس های مدرسه,از سبزه های پارک,سر در برآورند lol اینجاست که رضا تصمیم میگیره بزرگترین خلاف عمرشو بکنه و به گروهک بپیچون ملحق بشه 36 .اعلام آمادگی رضا برای پیچوندن مدرسه, نه تنها انگشت حیرت رو بر دهان خیلی ها میگمارد,بلکه منجر به اعلام آمادگی چند نفر دیگه برای انجام این امر خطیر می شود. 36

برداشت سوم:(زمان:یکی از روزهای پاییز 87,مکان:نمایشگاه بین المللی فناوری اطلاعات)
یکی از غرفه دارها رضا و دوستش(حمید) رو خفت میکنه و ظاهرا میخواد جنسشو به این دو مرد بزرگ بندازه 38 .رضا به حمید یه چشمک میزنه و با هم به توضیحات پر هیجان غرفه دار گوش فرامیدن lol .رضا هی سوالات تخصصی از غرفه دار میپرسه و از جنس تعریف میکنه.با این که چند تا بازدید کننده دیگه هم نیاز به توضیح دارن ,ولی مثل اینکه روشون نمیشه از فروشنده طلب توضیح کنند,رضا هم که با سوالاتش حواس غرفه دار رو کاملا متوجه خودش کرده.
بعد از حدود یک ربع فک زدن و گرفتن چند تا کاتالوگ از غرفه دار,رضا با گفتن جمله ی:"اگه میشه کارتتون رو بدید, حالا بریم یه دور بزنیم".دست حمید رو میگیره و از محل متواری میشه 16 .دوربین روی قیافه ی غضبناک غرفه دار برای مدت چند ثانیه زوم میشه lol
حمید فقط یه جمله میگه:دیگه پررویی هم حدی داره 38
تیتراژ برنامه

*************************************
خوب این هم از این:
تو این روند از خجالتی تا ... , lol من اساتید دلسوز lol زیادی داشتم.مثل استاد نادرزاده,استاد مجید جودی,استاد مجتبی حیدری که هرکدومشون تو دوران دبیرستان برای خودشون اسطوره ای بودن.و جا داره من از همینجا ازشون تشکر کنم. 33

پ ن 1:بعد از اینکه به علت وجود یه سری از مشکلات شخصی و غیر شخصی ,این تابستون رو بی خیال سفر شدم.تصمیم گرفتم حداقل یه کار مفید انجام بدم ,به جز گرفتن گواهینامه ی رانندگی,کار مفید تری به ذهنم نرسید.تازشم از فردا کلاس های تیوریم شروع میشه. 4
پ ن 2:حیف که تصمیم گرفتم حرف سیاسی نزنم.وگرنه ... wink 20
پ ن 3:در برنامه ی بعد,نبرد رضا با استرس را خواهیم دید. 39

---غضنفر تو جبهه پشت ضد هوايي بوده ميزنه يه هواپيما رو ميندازه. خلبانه با چتر نجات ميپره بيرون، غضنفر ميگه: بچه ها در رين صاحابش اومد!

---از ميان موجودات زنده,انسان يگانه موجودري است که ميتواند بخندد "ارسطو"

جلادی که موش شد

موضوع: خاطرات گذشتهنویسنده: رضا تاریخ: 30 آذر 1387

سلام
بعد از نوشتن سه قسمت از داستان مسافرتمون میخوام یه تنوع بدم به وبلاگ ,تا هم خودم ,هم شما حالشو ببرید bully
میخوام یه خاطره ی باحال از بابک بگم wink wink wink (هنوز خاطره رو نگفتم خندم گرفت wink )
آقا سال دوم بود سر کلاس چرت جغرافی (دبیرشم از درسش چرت تر-یه آدم چهارشونه با لهجه ی خفن که ادعا میکرد اصلا لهجه نداره wink (واقعا متاسفم برای کسایی که از لهجه ی پاک و مادریشون فرار میکنن.آحه مگه بچه ی تهرون بودن چه افتخاری داره که کسی تا میاد تهران سعی میکنه لهجشو از بین ببره)-جدا چه جوکی بود)
آخرای تایم کلاس بود که دبیره گفت: ساعت چنده؟
بابک گفت:آقا زنگه,بعد از مکث کوتاهی گفت:البته 15 دقیقه دیگه lol 20
دبیره هم بلند شد,گوش بابکو گرفت و آن چنان چکی بهش زد که صداش کل کلاسو گرفت 15 15
کلاس یه لحظه کپید و فضای مرده ای بر کلاس حاکم شد
بالاخره اون زنگ تموم شد ولی بچه های کلاسمون نامردی نکردنو تا آخر سال نذاشتن یه آب خوش از دهن این جلاد بره پایین
همه جا مسخرش میکردیم و خلاصه بگم یارو رو بدبخت کردیم.طوری که سال بعد از دبیرستانمون فرار کرد bully 20 16 16
آره بچه ها جون.بدانید و آگاه باشید من و دوستام تو مدارسی درس خوندیم که معروفند به هتل
راستی میدونستید در دبیرستانمون رو به علت نداشتن بازده تخته کردند؟ 12
پ ن :از دوران دبیرستان خاطره زیاد دارم و حالاحالاها در خدمتتون هستم 14