مدتی بود که این وبلاگ,خصوصیات یه وبلاگ شخصی رو از دست داده بود.پرت و پلاهای زیادی درباره ی مسایل عمومی نوشته می شد که چرت و پرتای مرتبط با خود نویسنده(که خودم باشم) رو پوشش نمی داد
.خوب پس دیگه اینبار رو از خودم مینویسم.
چند روز پیش که از ثبت نام کلاس آموزش رانندگی داشتیم برمیگشتیم(با بابک بودم) ,مهمترین تحولات خلقیمو داشتم براش توضیح میدادم
,آخرش فهمیدم چیز بدی هم نشدا
.تصمیم گرفتم اینجا تو دفترچه خاطراتم هم بنویسم.پس اگه خواستید,میتونید شما هم بخونید.
برداشت اول:(زمان:زمانی که رضا سوم راهنمایی بود,مکان:همایش زلزله)
مجری برنامه یه سوال میپرسه و تاکید میکنه هرکی بلد باشه بهش جایزه ی نفیسی میدیم
.رضا جوابو بلده,به دوستش میگه:مجید من جوابو بلدم
.مجید که میدونه رضا روش نمیشه از جاش بلند شه و جوابو بده,به رضا میگه خوب پس سریع جوابشو به من بگو تا من بگم.جایزشم نصف نصف.
تا رضا جوابو برای مجید توضیح میده,یکی از اون سر سالن اجازه میخواد برای دادن جواب
.جواب رو میده و جایزه رو به انضمام کلی تشویق نصیب خودش میکنه.
مجید عصبانی میشه و به رضا میگه:خاک بر سرت,تو با این روحیه ی خجالتی ات هیچی نمیشی.خاک بر سرت.
برداشت دوم:(زمان:زمانی که رضا آخرای سوم دبیرستانه,مکان:تو خود دبیرستان)
دبیر پشت به بچه ها داره تند تند با گچ,تخته سیاه رو سفید میکنه.اعصاب رضا به هم میریزه و ییهو یه تیکه ای از دهنش میپره
,تیکش خنده داره.اما بچه ها سکوت میکنن,گوشای اونا اشتباه شنیده یا رضا واقعا تیکه انداخته؟
سکوت میشکنه و صدای خنده کلاس رو میترکونه.
دبیر روشو برنمیگردونه تا مبادا رضا خجالت بکشه و تبدیل به گوجه فرنگی بشه
(از شدت خجالت لپاش قرمز شه,کاری که عادت رضاست)
چند روز بعد از اون رویداد تاریخی,بعضی از بچه ها تصمیم گرفتن که آخرای دبیرستانو دیگه بپیچوننو و به جای حاضر شدن تو کلاس های مدرسه,از سبزه های پارک,سر در برآورند
اینجاست که رضا تصمیم میگیره بزرگترین خلاف عمرشو بکنه و به گروهک بپیچون ملحق بشه
.اعلام آمادگی رضا برای پیچوندن مدرسه, نه تنها انگشت حیرت رو بر دهان خیلی ها میگمارد,بلکه منجر به اعلام آمادگی چند نفر دیگه برای انجام این امر خطیر می شود.
برداشت سوم:(زمان:یکی از روزهای پاییز 87,مکان:نمایشگاه بین المللی فناوری اطلاعات)
یکی از غرفه دارها رضا و دوستش(حمید) رو خفت میکنه و ظاهرا میخواد جنسشو به این دو مرد بزرگ بندازه
.رضا به حمید یه چشمک میزنه و با هم به توضیحات پر هیجان غرفه دار گوش فرامیدن
.رضا هی سوالات تخصصی از غرفه دار میپرسه و از جنس تعریف میکنه.با این که چند تا بازدید کننده دیگه هم نیاز به توضیح دارن ,ولی مثل اینکه روشون نمیشه از فروشنده طلب توضیح کنند,رضا هم که با سوالاتش حواس غرفه دار رو کاملا متوجه خودش کرده.
بعد از حدود یک ربع فک زدن و گرفتن چند تا کاتالوگ از غرفه دار,رضا با گفتن جمله ی:"اگه میشه کارتتون رو بدید, حالا بریم یه دور بزنیم".دست حمید رو میگیره و از محل متواری میشه
.دوربین روی قیافه ی غضبناک غرفه دار برای مدت چند ثانیه زوم میشه
حمید فقط یه جمله میگه:دیگه پررویی هم حدی داره
تیتراژ برنامه
*************************************
خوب این هم از این:
تو این روند از خجالتی تا ... ,
من اساتید دلسوز
زیادی داشتم.مثل استاد نادرزاده,استاد مجید جودی,استاد مجتبی حیدری که هرکدومشون تو دوران دبیرستان برای خودشون اسطوره ای بودن.و جا داره من از همینجا ازشون تشکر کنم.
پ ن 1:بعد از اینکه به علت وجود یه سری از مشکلات شخصی و غیر شخصی ,این تابستون رو بی خیال سفر شدم.تصمیم گرفتم حداقل یه کار مفید انجام بدم ,به جز گرفتن گواهینامه ی رانندگی,کار مفید تری به ذهنم نرسید.تازشم از فردا کلاس های تیوریم شروع میشه.
پ ن 2:حیف که تصمیم گرفتم حرف سیاسی نزنم.وگرنه ...

پ ن 3:در برنامه ی بعد,نبرد رضا با استرس را خواهیم دید.
---غضنفر تو جبهه پشت ضد هوايي بوده ميزنه يه هواپيما رو ميندازه. خلبانه با چتر نجات ميپره بيرون، غضنفر ميگه: بچه ها در رين صاحابش اومد!
---از ميان موجودات زنده,انسان يگانه موجودري است که ميتواند بخندد "ارسطو"
چند روز پیش که از ثبت نام کلاس آموزش رانندگی داشتیم برمیگشتیم(با بابک بودم) ,مهمترین تحولات خلقیمو داشتم براش توضیح میدادم
برداشت اول:(زمان:زمانی که رضا سوم راهنمایی بود,مکان:همایش زلزله)
مجری برنامه یه سوال میپرسه و تاکید میکنه هرکی بلد باشه بهش جایزه ی نفیسی میدیم
تا رضا جوابو برای مجید توضیح میده,یکی از اون سر سالن اجازه میخواد برای دادن جواب
مجید عصبانی میشه و به رضا میگه:خاک بر سرت,تو با این روحیه ی خجالتی ات هیچی نمیشی.خاک بر سرت.
برداشت دوم:(زمان:زمانی که رضا آخرای سوم دبیرستانه,مکان:تو خود دبیرستان)
دبیر پشت به بچه ها داره تند تند با گچ,تخته سیاه رو سفید میکنه.اعصاب رضا به هم میریزه و ییهو یه تیکه ای از دهنش میپره
سکوت میشکنه و صدای خنده کلاس رو میترکونه.
دبیر روشو برنمیگردونه تا مبادا رضا خجالت بکشه و تبدیل به گوجه فرنگی بشه
چند روز بعد از اون رویداد تاریخی,بعضی از بچه ها تصمیم گرفتن که آخرای دبیرستانو دیگه بپیچوننو و به جای حاضر شدن تو کلاس های مدرسه,از سبزه های پارک,سر در برآورند
برداشت سوم:(زمان:یکی از روزهای پاییز 87,مکان:نمایشگاه بین المللی فناوری اطلاعات)
یکی از غرفه دارها رضا و دوستش(حمید) رو خفت میکنه و ظاهرا میخواد جنسشو به این دو مرد بزرگ بندازه
بعد از حدود یک ربع فک زدن و گرفتن چند تا کاتالوگ از غرفه دار,رضا با گفتن جمله ی:"اگه میشه کارتتون رو بدید, حالا بریم یه دور بزنیم".دست حمید رو میگیره و از محل متواری میشه
حمید فقط یه جمله میگه:دیگه پررویی هم حدی داره
تیتراژ برنامه
*************************************
خوب این هم از این:
تو این روند از خجالتی تا ... ,
پ ن 1:بعد از اینکه به علت وجود یه سری از مشکلات شخصی و غیر شخصی ,این تابستون رو بی خیال سفر شدم.تصمیم گرفتم حداقل یه کار مفید انجام بدم ,به جز گرفتن گواهینامه ی رانندگی,کار مفید تری به ذهنم نرسید.تازشم از فردا کلاس های تیوریم شروع میشه.
پ ن 2:حیف که تصمیم گرفتم حرف سیاسی نزنم.وگرنه ...
پ ن 3:در برنامه ی بعد,نبرد رضا با استرس را خواهیم دید.
---غضنفر تو جبهه پشت ضد هوايي بوده ميزنه يه هواپيما رو ميندازه. خلبانه با چتر نجات ميپره بيرون، غضنفر ميگه: بچه ها در رين صاحابش اومد!
---از ميان موجودات زنده,انسان يگانه موجودري است که ميتواند بخندد "ارسطو"



