سال 88 در ... نگاه | خاطرات گذشته 7 فروردين 1389
دينگ دينگ
تموم شد،سال 88 رو ميگم am
دينگ دينگ
شروع شد،خودت ديگه ميدوني چيو ميگم. 2
عرضم به خدمتتون كه در اين پست ميپردازيم به آنچه كه در اين يك سال گذشت 36 ،اينم بگم كه امكان داره بعضي وقتا به جمله هايي بر بخوريد كه معنيشو نفهميد 38 .نه اين كه آي كيوتون پايين باشه ها،(كه البته... lol ).به خاطر اين كه مطالب ديگه خيلي خصوصي ميشه.در اين مواقع پيشنهاد ميكنم،به سرعت لاين عوض كنيد.(يعني اينكه بريد خط بعد 4 )
سال پيش با كنفرانس هاي شبانه شروع شد،خيلي ها ميومدن،ميگفتيم و ميخنديديم،سركار ميذاشتيم و سركار ميرفتيم.يادتونه بچه ها؟:
هنوز جوهر Sign In ياهو مسنجرتون خشك نشده بود،كه شيشه ي مانيتورتون با پنچره ي كنفرانس چت ملاقات ميكرد؟يادتونه؟ 6
اولين امتحان دانشجوييمون چه خاطره سازي اي كرد.بافت شناسي بود،سخت بود،سوالاش دري و بري بود. 13
براي اون امتحان اول همه خونده بودن،همه ها.حتي محمدرضا هم آماده ي امتحان دادن بود belay .محمدرضا يادته 3 تا كتاب براي بافت شناسي داشتي؟ 37
نمايشگاه كتاب تهران هم خيلي حال داد.من كه سه چار بار رفتم 9 .يه بار با بابك،يه بار با همكلاسيام.يكي دوبار هم تنهايي رفتم.
يه خاطره ي اسف بار از اون باري كه با همكلاسيام رفتيم،دارم:
آقا خيلي شاد و خرامان از گرفتن يك عدد بادكنك باد شده و گرد و قلمبه به سوي دوستام داشتم پرواز ميكردم،(فعل پرواز كردن نشان از بسيار شاد بودن نگارنده دارد.)داشتم پرواز ميكردم كه اين محمدرضا ي نامرد با همكاري سينا،طي يه عمليات ناجوانمردانه،بادكنك عزيزمو تركوندن 17 .منم درجا سقوط كردم.
تولد سينا هم بود،يه شعر باحال براش قرايت كردم كه با تركيدن حضار مواجه شد.يه هاپوي ناز هم براش كادو برديم.در عوض حدود 80 تا راني(به اندازه ي بچه هاي كلاس)تيغيده شدwink .
يه حادثه ي خيلي فجيع هم داشتم،كه هروقت يادم ميادا،از خودم خجالت ميكشم 8 .نفهميدن جايگاه استاد و شاگردي،عدم احترام به بزرگتر،اشتباه گرفتن محله ي لات و لوتا با دانشگاه و .... از افتخارات من تو اين حادثه بود.كوبيدن در كلاس روانشناسي رو ميگم.
همين ديروز هم،بعد از چند ماه عصبي نشدن، در خونمونو آنچنان محكم كوبيدم كه گچ هاي دورو برش ريخت 15 .واقعا اوج عصبيت من خيلي .... تو اون لحظه خودمم از خودم ميترسم.در همين راستا چند ماه پيش يه سيلي آب دار خوابوندم زير گوش يكي از نزديك ترين دوستام.دوست دارم سال ديگه اونقدر توانمند بشم كه بتونم اين لحظات هيجاني رو به خير و خوشي تموم كنم. bully
خوب ديگه ابراز ندامت بسه.ادامه ميديم lol
همون روز هاي نمايشگاه كتاب بود كه عوامل محترم منظقه آزاد تشريف آورده بودن دانشگاهمون.منم كه اونوقت جوان بودم و جوياي نام lol رفتم بالا و دانشگاه رو به وجد آوردم.خيلي حال داد. laughing چند روز بعدشم،تو تلويزيون نشونم دادن bully ،اونقت بود كه نمودار حالي كه به من داده شده از آستانه ي خرحالي(حالتي كه انگار به خر تي تاپ دادي) هم فراتر رفت.از اون روز بود كه جو دانشگاه سياسي شد. 16 (مادرجان!!!)
بعدا كه جهت گيري 180 درجه من نسبت به حرف اونروز منظقه ي آزاد مشخص شد،دوستي ازم پرسيد؟پس اونروز براي چي اونحرفارو زدي؟
گفتم:فقط ميخواستم برام دست بزنن 29 .ميخواستم خاطره شه،ميخواستم تو تلوزيون نشونم بدن.(تو رو خدا ميبينيد جووناي مردم چه آرزوها دارن 6 )
البته تو همين دوران بود كه من بالاخره بعد از مدت ها بي طرفي،رفتم يه طرفي lol
حالا اين قضيه ي سير تفكرات سياسي و تاريخچه ي تغيير و تحولاتش در مخيله ي بنده lol ،خودش براي خودش داستانيه و شرح داستانش در اين مقال نميگنجد lol
روز و شب هاي نزديك انتخابات،با اون مناظره هاش چه حالي ميداد.ولي يه چيز ضد حال هم اين وسط بود.اونم تلاقيه شب هاي امتحانات با شب هاي انتخابات.روزا خر ميزديم،شبا ميرفتيم بيرون عر ميزديم.(معادل انسانيه عر،هان جيغ است.جيغ ها و شعارهاي انتخاباتي.)
حالا چند تا از اون شعار هارو جهت ثبت در تاريخ در ذيل مينگاريم: am
1-پرونده ها رو ميزه،هي ميگه چيزه چيزه. 36
2-مناظره به پا شده،... كله پا شد. 38 (جاي خالي رو هر كسي،با هركسي كه عشقش ميكشيد پر ميكرد.)
3-هر چي جواد مواده،با احمدي نژاده. 20
4-دكتر برو دكتر.دكتر برو دكتر. 33
حافظه ي من بيش از اين مرا ياري نميدهد 35 .
شرط بنديه پيش بينيه آرا هم داشتيم.كه من اونجا يك بار ديگه به جهانيان ثابت كردم،نستر آداموس هيچ چاره اي جز لنگ شويي در جوار بنده نخواهد داشت. 39
هرچند از اين شرط بندي هم هيچي به ما نماسيد lol
بابك هم اين وسط جالب بود،چند روز درميون تماس ميگرفت،ميگفت: رضا محمود چقدر راي مياره.يادمه از 13 ميليون شروع كردم و چند روز قبل از انتخابات اون عددو رسوندم به بالاي 20 ميليون.(فكر كنم بالاي 22 ميليون هم گفته بودم)
روز بعد از انتخابات هم خيلي فاز داد.فرداش امتحان آناتومي داشتيم،ولي بنا به اين گفته ي محمدرضا كه:"دانشجو بايد در جريان باشه." با محمدرضا پاشديم و زديم به دامن اغتشاشات.خيلي روز پر هيجان و پر خاطره اي بود. 36
تصور كنيد:پنج چهارم از حجم مثانه ي محترمتون پر شده باشه(اون يه چهارم اضافي بين مسير كليه و مثانه ميباشد wink ) ولي از ترس باتوم 30 ،يك لحظه هم فرصت براي رهايي از فشار پيدا نكني.
لحظات رويايي اي خواهد بود 27 ،درست نميگم؟
اون روز مسير پارك وي تا پايينتر از چهارراه ولي عصر رو دويديم.اگه نقشه ي تهران دم دستت باشه و يه نگاهي به اين مسير كني،شك نكن كه ناخود آگاه اين چنين = what 12 خواهي گشت. 14
من يك بار ديگه تكرار ميكنم كه فرداي اونروز امتحان آناتومي داشتيم lol
خوب ديگه،براي جلوگيري از طويل شدن هر چه بيشتر اين مطلب:
اين داستان،ادامه دارد.... 34
نويسنده : رضا | بازديد : 161 | نظر (8) |

از اون رضا تا این رضا(قسمت اول) | خاطرات گذشته 12 مرداد 1388
مدتی بود که این وبلاگ,خصوصیات یه وبلاگ شخصی رو از دست داده بود.پرت و پلاهای زیادی درباره ی مسایل عمومی نوشته می شد که چرت و پرتای مرتبط با خود نویسنده(که خودم باشم) رو پوشش نمی داد lol .خوب پس دیگه اینبار رو از خودم مینویسم.
چند روز پیش که از ثبت نام کلاس آموزش رانندگی داشتیم برمیگشتیم(با بابک بودم) ,مهمترین تحولات خلقیمو داشتم براش توضیح میدادم 4 ,آخرش فهمیدم چیز بدی هم نشدا 2 .تصمیم گرفتم اینجا تو دفترچه خاطراتم هم بنویسم.پس اگه خواستید,میتونید شما هم بخونید. 14

برداشت اول:(زمان:زمانی که رضا سوم راهنمایی بود,مکان:همایش زلزله)
مجری برنامه یه سوال میپرسه و تاکید میکنه هرکی بلد باشه بهش جایزه ی نفیسی میدیم 39 .رضا جوابو بلده,به دوستش میگه:مجید من جوابو بلدم bully .مجید که میدونه رضا روش نمیشه از جاش بلند شه و جوابو بده,به رضا میگه خوب پس سریع جوابشو به من بگو تا من بگم.جایزشم نصف نصف. laughing
تا رضا جوابو برای مجید توضیح میده,یکی از اون سر سالن اجازه میخواد برای دادن جواب belay .جواب رو میده و جایزه رو به انضمام کلی تشویق نصیب خودش میکنه. recourse
مجید عصبانی میشه و به رضا میگه:خاک بر سرت,تو با این روحیه ی خجالتی ات هیچی نمیشی.خاک بر سرت. 13

برداشت دوم:(زمان:زمانی که رضا آخرای سوم دبیرستانه,مکان:تو خود دبیرستان)
دبیر پشت به بچه ها داره تند تند با گچ,تخته سیاه رو سفید میکنه.اعصاب رضا به هم میریزه و ییهو یه تیکه ای از دهنش میپره 12 ,تیکش خنده داره.اما بچه ها سکوت میکنن,گوشای اونا اشتباه شنیده یا رضا واقعا تیکه انداخته؟ 6
سکوت میشکنه و صدای خنده کلاس رو میترکونه. 20
دبیر روشو برنمیگردونه تا مبادا رضا خجالت بکشه و تبدیل به گوجه فرنگی بشه lol (از شدت خجالت لپاش قرمز شه,کاری که عادت رضاست)
چند روز بعد از اون رویداد تاریخی,بعضی از بچه ها تصمیم گرفتن که آخرای دبیرستانو دیگه بپیچوننو و به جای حاضر شدن تو کلاس های مدرسه,از سبزه های پارک,سر در برآورند lol اینجاست که رضا تصمیم میگیره بزرگترین خلاف عمرشو بکنه و به گروهک بپیچون ملحق بشه 36 .اعلام آمادگی رضا برای پیچوندن مدرسه, نه تنها انگشت حیرت رو بر دهان خیلی ها میگمارد,بلکه منجر به اعلام آمادگی چند نفر دیگه برای انجام این امر خطیر می شود. 36

برداشت سوم:(زمان:یکی از روزهای پاییز 87,مکان:نمایشگاه بین المللی فناوری اطلاعات)
یکی از غرفه دارها رضا و دوستش(حمید) رو خفت میکنه و ظاهرا میخواد جنسشو به این دو مرد بزرگ بندازه 38 .رضا به حمید یه چشمک میزنه و با هم به توضیحات پر هیجان غرفه دار گوش فرامیدن lol .رضا هی سوالات تخصصی از غرفه دار میپرسه و از جنس تعریف میکنه.با این که چند تا بازدید کننده دیگه هم نیاز به توضیح دارن ,ولی مثل اینکه روشون نمیشه از فروشنده طلب توضیح کنند,رضا هم که با سوالاتش حواس غرفه دار رو کاملا متوجه خودش کرده.
بعد از حدود یک ربع فک زدن و گرفتن چند تا کاتالوگ از غرفه دار,رضا با گفتن جمله ی:"اگه میشه کارتتون رو بدید, حالا بریم یه دور بزنیم".دست حمید رو میگیره و از محل متواری میشه 16 .دوربین روی قیافه ی غضبناک غرفه دار برای مدت چند ثانیه زوم میشه lol
حمید فقط یه جمله میگه:دیگه پررویی هم حدی داره 38
تیتراژ برنامه

*************************************
خوب این هم از این:
تو این روند از خجالتی تا ... , lol من اساتید دلسوز lol زیادی داشتم.مثل استاد نادرزاده,استاد مجید جودی,استاد مجتبی حیدری که هرکدومشون تو دوران دبیرستان برای خودشون اسطوره ای بودن.و جا داره من از همینجا ازشون تشکر کنم. 33

پ ن 1:بعد از اینکه به علت وجود یه سری از مشکلات شخصی و غیر شخصی ,این تابستون رو بی خیال سفر شدم.تصمیم گرفتم حداقل یه کار مفید انجام بدم ,به جز گرفتن گواهینامه ی رانندگی,کار مفید تری به ذهنم نرسید.تازشم از فردا کلاس های تیوریم شروع میشه. 4
پ ن 2:حیف که تصمیم گرفتم حرف سیاسی نزنم.وگرنه ... wink 20
پ ن 3:در برنامه ی بعد,نبرد رضا با استرس را خواهیم دید. 39

---غضنفر تو جبهه پشت ضد هوايي بوده ميزنه يه هواپيما رو ميندازه. خلبانه با چتر نجات ميپره بيرون، غضنفر ميگه: بچه ها در رين صاحابش اومد!

---از ميان موجودات زنده,انسان يگانه موجودري است که ميتواند بخندد "ارسطو"
نويسنده : رضا | بازديد : 220 | نظر (25) |