| محله ي آدم بدا | مطالب جالب | 14 مرداد 1389 | |
| چند متري خونمون داشتم طي مسير ميكردم كه صداي يه پسره رو شنيدم كه داشت روي مخ يه پسره ديگه كار ميكرد: سايز پسره(پسرها) : نيم وجب ،اگه جوراباي منو از طول كنار هم قرار بدي،ميتونستي به راحتي مترشون كني.ديگه زياد بخوام گندشون كنم اندازه يه مشت آجر سه سانتي. حالا چي ميگفت؟ -بريم بالا،بريم بالا.برو از مامانت اجازه بگير ،بريم كوچه بالايي دعوا . گفتم احسنت به اين محله ي قهرمان پرور.جون من تروريست تروريست كه ميگن ايناان ها.بچه ي نيم وجبي با چه ذوق و شوقي داره برنامه ي دعوا رو ميچينه. حالا من هر چي تو راه فكر كردم،نتونستم رابطه ي دعوا رفتن با اجازه ي مادر رو بفهمم.اينا از اون تروريستايي ميشن كه بدون اجازه ي مامانشونون ،تي ان تي هم نميتركونن. --مادري را گفتند:پسرت را به تو شباهتي نباشد. گفت:اگر همسايگان باري ما را رها كنند فرزندمان را به ما شباهتي خواهد افتاد. ------------------------------------------ بعدا نوشت:امشب امين از حج عمره برگشت.گفت كه به نيابت از تو يه دور عمره ي كامل انجام دادم.خيلي بهم حال داد.دمش گرم. |
||
|
|
||
| عمليات فكري | مطالب جالب | 16 اسفند 1388 | |
| شب فكر ميكنم: از فردا ديگه همه ي كارارو براي خدا انجام ميدم صبح عمل ميكنم: امروز بايد سر اينو كلاه بذارم شب فكر ميكنم: از فردا ديگه همه ي كارارو براي خدا انجام ميدم ... و اين داستان ادامه دارد. بعد نوشت:يه دو سه روزي ميرم كرمان.حلالم كنيد |
||
|
|
||

