| احتباس در دستشويي زنانه | خاطرات غیر پزشکی | 28 اسفند 1388 | |
| سال نو مبارك، من آب زياد ميخورم حالا با اين پيش فرض وارد ماجرا ميشيم مقبره ي شاه نعمت الله ولي بوديم،بعد از نيم ساعت در و پنجره نيگا كردن،تازه متوجه شدم كه بعله!!! داره فشار زيادي از ناحيه اينفريور شكم در قسمت آنتريور بر من وارد ميشه. از اونجايي كه طبق فرمايشات مسوول اردو بعد از 30 دقيقه،اتوبوسها به حركت در ميومدن و همچنين با توجه به بي دوست و رفيق بودن من در اردوي كذا و اينكه اگه به اتوبوس نرسم،كسي نيست كه بگه:"آقا دوست ما جا مونده،چند لحظه وايستيد"، در راستاي مغتنم شمردن فرصت و اينكه لحظه اي از براي درنگ جايز نبود،با سرعتي نظير طوفان و بدون توجه به علايم راهنمايي و رانندگي در اولين مكاني كه بوي wc ميداد فرود آمدم. آخيش....بخوبي و خوشي از زير فشار در اومدم. اما....صدا اومد.. مادرجان...دستشويي زنانست. گير كردم. آقا حالا اين بچهه هم گير داده كه دستشويي ها كثيفن،من دستشويي تميز ميخوام.دستشويي ها كثيفن،من دستشويي تميز ميخوام.مادرشم ميگه واستا دسشويي وسطي(همون مكاني كه بنده توش مستقر هستم) خالي بشه،برو توش.اينم هي درِ مكان ما رو ميزنه كه:بيا بيرون،بيا بيرون. بنده هم به اين صورت: حالا از اونطرف هم صداي تيك تاك ساعت و بوق اتوبوس.واي،اگه جا بمونم،وسط بيابوني جا موندم.فالواقع چند قدميه بدبختي تشريف دارم. واقعا لحظات نفس گيري بود. همچون جري موشه در مجموعه تام و جري،مترصد فرصتي بودم كه محوطه از جنس مونث خالي بشه و با تمام قوا از محل خارج بشم 1-اگه بمونم كه از ماشين جا ميمونم و امشبو در جوار شاه نعمت الله خواهم آراميد. 2-اگه خارج بشم كه بايد منتظر انفجار جيغ و داد زنانه به انضمام شليك لنگه كفش هاي سهمگين بمانم. 3-اگه .... نميدونم كه چي شد كه بچهه بيخيال دستشويي شد و دست از سرٍ درٍ دستشويي ما برداشت و به همراه مادرش كه تازه فارغ شده بود پ ن 1:عجب هيجاني پسر!!! پ ن 2:وبلاگو آپگريد كردم،قالبشم عوض كردم. |
||
|
|
||
| كرمان نامه | خاطرات غیر پزشکی | 25 اسفند 1388 | |
| بالانوشت : اين مطلب خيلي زياده،ميدونم به سلامتي رفتم كرمان و به همون قدر سلامتي برگشتم(خدارو شكر جونم براتون بگه كه به نمايندگي از بچه هاي كلنگ رفته بوديم كارگاه نشريات دانشگاههاي علوم پزشكي سراسر كشور رو آباد كنيم از هر دانشگاه 3 نفر رو دعوت كرده بودن ، ولي از علوم پزشكي ايران فقط 2 نفر سوار قطار تهران-كرمان شد آقا از تهران تا كرمان با قطار 14 ساعت راهه.ميگن با ماشين 10 ساعت بيشتر نميشه مكان برگزاري كارگاه ها و اسكانمون هم هتل گواشير كرمان بود،گواشير نام قديم كرمانه حالا اگه گفتيد كرمان يعني چه؟ شهر كرم ها حدود ساعت 7.30 صبح ،هتل گواشير بوديم.همه چي آروم بود،همه جا هم خلوت.ما دومين گروهي بوديم كه رسيده بوديم سر قرار -سلام ،به كرمان خوش اومديد.ولي يكم زود اومديد،ما پذيرشمون از ساعت 14 شروع ميشه.حالا تا اونقت مقداري سماغ بمكيد تا ببينيم چيكار ميشه كرد.(البته بعضي از اين جملاتو گفت،بعضي هاشم تو دلش گفت) بعدشم اضافه كرد:امروز كه كاري نداريم،مراسم افتتاحيه فرداس.(اينجا بود كه داشت اونروي ... بالا ميومد.آخه يه كلاس فيزيو عملي-جلسه ي آخر سال كانون عبور آزاد و جلسه ي نهايي هماهنگي اردوي پا به پاي ملايك-همون راهيان نور- رو كه همشون تو اين يه روز پرتيه اينا برگزار ميشد رو به خاطر برنامه ريزيه اينا الكي الكي از دست داده بودم هيچي ديگه،ما رو سه چهار ساعت الاف كردن تا بالاخره كليد اتاق 4 نفره ي 225 به ما 2 نفر رسيد.اتاق خوبي نبود ![]() من كه نميتونستم وضيعيتو تحمل كنم از در پشتي هتل زدم بيرون و رفتم كرمان گردي خيابوناي كرمان خيلي پت و پهنن.فكر كنم هر سال نصف بودجه ي شهرداري كرمان خرج ساخت و تعمير آسفالتاي خيابوناش بشه.ميدون اصلي كرمان هم ،ميدون آزاديه.چهار طرفش از اين پل هوايي ها داره كه پله برقي دارن.دور و برشم مركز خريد و ايستگاه تاكسي به اقسانقاط شهره.تو كرمان هرجا بخواي بري اول بايد بري ميدون آزادي. خلاصه، رفتم مجموعه ي گنجعليخان.يه بازار خيلي بزرگ داره كه بزرگ ترين بازار سرپوشيده ي خاورميانس كرمون به اين بزرگي،سوغات كمي داره.معروفترين سوغاتش يه نوع شيرينيه كه شيرين نيست كرمان،مثل يزد و شيراز فالوده ي مخصوص به خودشو داره.حالا يه چيز ميگم دوستاي كرماني ناراحت نشن.واقعا گند زديد به اسم فالوده با اين فالودتون اين جاهاي كرمانو كه ميشگتما،هي ياد دوستام ميفتادم،هي حسرت ميخوردم كه ايكاش اونا هم بودن شب شده بود كه برگشتم هتل.ديگه ترسيدم تو شهر غريب زياد بيرون بمونم،وگرنه عمرا بر ميگشتم به اون هتل. وقتي برگشتم،ديگه اتاقا بوي رنگ نميداد.مخازن چايي(عبارت بهتري پيدا نكردم همچين جو قابل تحمل تر شده بود.شب هم ،نمايش فيلم داشتن كه با حضور من برگزار شد يك روز بعد: ساعت 8 صبح رفتيم براي افتتاحيه.افتتاحيه ي خوبي هم بود.از دانشگاه علوم پزشكي تهران و شهيد بهشتي هم كسي نيومده بود. بعدشم برنامه ها رو دادن.4 تا كارگاه بود و 4 تا گروه حدودا 30 نفره،هرگروهي هم چرخشي كارگاهاش عوض ميشد.مدرسين كارگاه ها هم ،بيشتر از اينكه بتونن خوب تدريس كنن،سابقه و شهرت خوبي داشتن.يكيشون مسوول كليه ي ضمايم همشهري بود،اون يكيش سردبير ضميمه ي سرنخ همشهري،يكيشو نفهميدم چيكاره بود.آخريشم كه موهاي خيلي بلندي داشت و استاد هنر و عكاسي بود،صفحه ي آرايي چند تا از مجلات مشهور و برگزاري چندين نمايشگاه از افتخاراتش بود. ![]() كلاساش 2 ساعته بود و بينش هم پذيرايي( ميگفتن كه اين كارگاه ها بهونس و شما رو آورديم براي تضارب آرا و تقابل انديشه ها(اووووو.چه غلطا يه روز هم بردنمون مكان هاي عمومي شهر كرمان نشون بدن.باغ شاهزاده ماهان هم كه 30 كيلومتري كرمانه رفتيم.واقعا خيلي شاهزاده ي خري بوده و اما ميرسيم به جذاب ترين بخش ماجرا كه چگونگي راي گيري بهترين نشريات دانشجويي از نگاه دانشجويانه. موقع برگشتي هم با يه مادر و پدر و يه بچه ي بسيار بسيار بيش فعال هم كوپه اي شديم.يعني تازه اونوقت فهميدم كه بيش فعال يعني چي اين بود انشاي من. پ ن 1:اين غريبي هم زباد بد نيستا!!!به خاطر همين غربت و اصل "رضا دراصل اجتماعيست" كلي رفيق به اصطلاح اينترسيتي و اينترا نشنال پيدا كردم |
||
|
|
||



