عیدت مبارک.
اخطار:لطفا قبل از خوندن این متن یه
تخته ی چوبیه فرد اعلا ,تهیه کرده و دم دست داشته باشید.(کاربرد آن را متعاقبا خواهید فهمید

.)
الان که دارم مینویسم,
عید قربانه,ولی فکر کنم,الان که تو داری اینو میخونی
عید غدیر رو هم رد کرده باشی,البته احتمال داره چند قدمی
نوروز هم باشیم,یا این که ....

به هرحال دیگه احترام به مشتری ایجاب میکنه که نگم عید چیت مبارک,خودت جمله رو تکمیل کن دیگه
میبینم که ماه هاست
آپ نکردم و بسی حال کردم

میدونم خیلی ناراحتید از این که 2 ماهه اپ نکردم

به هرحال باید تحمل کنید دیگه,حقیقت تلخه

(چه ربطی داشت؟)
حالا تا اونجایی که
حافظم مدد میرسونه,4 تا اتفاق مهم تو این دوماه افتاده که اینجا ننوشتم,ولی الان میگم خدممتتون:
1-
وبلاگ گروهی کلاسمون به حالت نیمه معلق در اومد.به هرحال نوشته های به حق و ناحق اینجانب در وبلاگ مرحوم فوق الذکر و حواشی ایجاد شده در کامنتدونی و همچنین قلم فرسایی دوتن از نویسندگان دیگر آن وبلاگ دست به دست هم داده تا
نماینده ی محترم کلاس زیر فشارهای جوی ایجاد شده از طرف گروهی از جمعیت
نامرد کلاس-نسوان,جمعیت مونث,دختران کلاس,جمعیتی بی خود که پی نخود میگردند(دیگه اصرار نکنید که معانیه دیگش یادم نیست

) تاب نیاورده و اقدام به
اخراج گروهی نویسندگان آن وبگاه نماید

.من هم به هرحال بعد از مدت ها سرم به سنگ خورد و به این نتیجه رسیدم که
وبلاگ گروهی که متعلق به 90 نفره رو نمیشه با امکانات محدود بلاگفا مدیریت کرد,نظرارو با تایید نشون بدی ,آزادی بیان رو گرفتی,همینجوری یلخی نشون بدی,دوستان حسابی بهت حال میدن و از خجالتت در میان

.به هرحال ....تصمیم گرفتیم ,
همت کنیم و وبلاگی گروهی با امکاناتی بیشتر بزنیم مطالبمونو اونجا بنویسیم که این وجود تنبل هنوز بهم
رخصتِ همت نداده.البته هنوز هم اگه از من بپرسی,بهت میگم:بزودی میزنیم,
بزودی!!
2-
به مقام عظمای برادری نایل گشتم (بسیجی شدم
) و اتفاقا در همون روز که مدارکم برای ثبت نام بسیج کامل شد,به
نشست سالانه ی بسیج دانشجویی دعوت شدم

.(اصلا کلا بُرش رو حال میکنید؟من خودم موندم که چقدر
جذابم که هنوز مهر عضویتم خشک نشده,منو به اینجاهای نسبتا خصوصی دعوت میکنن.شنیدید میگن طرف مهره ی مار داره؟یکی از اون طرف ها داداشته

(چشم نخورم الهی).تازه به گمانم این مدلش که من دارم ,اصله اصله.MADE IN JAPAN ).
بزن به تخته3-
مجوز یه نشریه(ماهنامه) گرفتم.این دیگه جدا تهشه.میدونید کلا از
بچگی (اونوقتی که با روزنامه کتابامو جلد میکردم و ساندویچی سر کوچمون با روزنامه ساندویچشو میپیچوند و بابای مدرسمون با روزنامه شیشه های مدرسه رو پاک میکرد) دوست داشتم,از این کاغذا بدم بیرون.تا بلکه خدمتی هر چند ناچیز به ملت کرده باشم

.هر چند روزنامه هم روزنامه های قدیم.الان دیگه رقیب برای روزنامه ها زیاد شده.مثلا همین مایع ظرفشویی جام,میگن با یه قطرش شیشه ناپدید میشه

.آیا به نظر شما روزنامه ی ناچیز ما یارای مبارزه با این رقیب کله گنده را خواهد داشت؟بگذریم.قرار بود اول نشریه در حد
دانشکدمون باشه ,اما به هرحال همون قضیه ی مهره ی مار و اینا باعث شد که قبل از انتشار حتی یه نیم برگ از اون,نشریه ما تبدیل بشه به اولین نشریه طنز
دانشگاهی (خدا شانس بده!!!!).به هرحال جذابیم دیگه.
بزن به تخته4
-هیچ چیز ضایع نیست یکساله شد.چقدر زود گذشت.همین پارسال بود که تو نمایشگاه
الکامپ این جمله در توجیه بعضی کارای ..... از دهنم پرید بیرون

.بعدش یکم فکر کردم,دیدم عجب چیزی گفتما

.همونوقت بود که این جمله رو با آب طلا نوشتم و روی قلبم نصب کردم

(اوه اوه-این یه قسمتش دیگه احساسی شد و خصوصی

)
امروزم که میبینید که آپ کردم,آفتاب از یه طرف دیگه طلوع نکرده,بلکه
جشن تولد این جمله ی قصاره.
یک سال از تولدش میگذره و من هرروز احساس میکنم دارم بهش
نزدیک تر میشم,میترسم وقتی بهش برسم که
شب باشه و نبینمشو و ازش رد شم.(حال میکنی؟منم بلدم
فلسفی بنویسم.)
در ذکر اهمیت این جمله همین بس که من برای تولد
فرزند بزرگ ترم(همین پزشک ایرانی رو میگم),که همین یکی دوماه پیش بود,جشن تولد نگرفتم,ولی برای این ....
--------------------------------------
خوب دیگه میدونم زیاد
وراجی کردم,دیگه به بزرگی خودت ببخش.(نبخشیدی هم اصلا مشکلی پیش نمیادا),نصف شب بود,رضا بیکار بود,کیبورد دم دستش بود و اتفاقا یکم حال هم موجود بود,این شد که رضا بود و نبودشو یکی کردو آورد روی صفحه ی مانیتور.
امیدوارم از اون
تخته ای که اول گفتم آماده کن,به خوبی استفاده کرده باشی.
پ ن 1:آقای
محمدرضای عزیز,دوست گرامی,این هم از آپ.دیگه بهونه نداری ,پشت گوشی بهم فحش بدی

.(آخه شما که نمیدونید تو این دوماه هر وقت زنگ میزد ,در ابتدای کلامش,چند تا فحش استخوس دار بارم میکنه که چرا آپ نمینمایی

.)
پ ن 2:به هرحال دلم نمیاد که از
محبوبیت فوق العاده ی وبلاگم چیزی نگم.دوماه از انتشار آخرین مطلبش میگذره و اون آخرین مطلب بیچارش فقط
یه نظر تونسته جمع کنه,این اگه محبوبیت نیست,پس چیست؟
---غضنفر مياد تهران مي بينه همه لباس آستين کوتاه پوشيدن تعجب مي کنه مي گه :اوا پس اينا چه جوري دماغاشونو پاک مي کنن؟ --اگر میخواهی قواعد بازی را عوض کنی,نخست قواعد را یاد بگیر.