| تولدم مبارک.اما... | --- | 19 شهريور 1388 | |
| شهادت امیر مسلمانان رو تسلیت میگم. اصلا حال نوشتن نبودا. بچه ها آیا میدانستید چندین سال پیش در چنین روزی یه مرد بزرگ پا به عرصه ی وجود گذاشت؟ اون مرد بزرگ کسی نبود جز اسطوره ی عالم امکان,طلایه دار کاروان عالمان,رضا شعربافان بعدش آیا میدانستید تا کنون با وجود تبلیغات فراوان و اطلاع رسانی های گسترده ی از پیش انجام شده به جز تعداد معدودی (دو سه نفر) هیچ کدام از نزدیکان ایشان(اعم از دوست و رفیق و فامیل) ,این روز فرخنده و میمون رو به وی تبریک نگفتند؟ آیا میدانستید با وجود اینکه ایشان خیلی خیلی خیلی کادوی تولد رو دوست میدارند, طی گذشت 20 سال از عمر مبارکشون حتی یه جوراب پاره هم به عنوان کادوی تولد دریافت نکرده اند؟(الهی بمیرم) آیا میدانید به این چی میگن؟ خوب بچه ها میدونم که شدیدا متاثر شدید و دلتون برام سوخت,پس : یه دقیقه سکوت. آیا میدونی تو خیلی نامرد هستی؟چون به احترام دوستت حتی یک دقیقه هم سکوت نکردی. جدا اگه شما 20 تا بهار رو تو زندگیتون تجربه کرده بودید و حتی یک بار هم چشمتون به روی ماه کادوی تولد روشن نشده بود چه حسی داشتید؟ الهی بمیرم برات رضا.جیگرم برات کباب شد. دیگه بسه.مظلوم نمایی کافیه. خودم که نمردم که,خودم به خودم این روزو تبریک میگم.رضا جون انشاالله صد سال زنده باشی(بل بیشتر جاداره از خواهرم و اون دو دوستی که بهم تبریک گفتن تشکر کنم.(بالاخره یه جمله ی کلیشه ای هست که میگه:بعضی ها همین 3 تا تبریک رو هم دریافت نمیکنن من میدونم دیگه,یه دستایی پشت پردست.وگرنه ... دوستان همین که تو این شبهای عزیز منو به یادتون بیارید و برام دعا کنید,بیشتر از یه دنیا ارزش داره. خوب به شدت تحت تاثیر قرارتون دادم تا حسابی دعام کنیدا.دیگه سفارش نکنما. --این نیز بگذرد. ""همه میگن"" |
||
|
|
||
| یه شغل ,با چند کارگر (قسمت آخر) | --- | 4 شهريور 1388 | |
| بچه های عزیز,با چند روز تاخیر میریم سراغ قسمت آخر از مجموعه ی یک شغل,چند کارگر خبر فردای روز انتشار,به منظور ایجاد باورپذیریه صد در صدی برای کسانی که خبر رو مطالعه کردند,از وبلاگ برداشته شد. امروز جمعس,عوامل پروژه بعد از ثبت چندین جعل موفقیت آمیز قراره امروز ,سه ستاره ی ما به بهانه ی تولد دوستشون,اونو ملاقات کنن نزدیکای ظهره و هادی و محمدرضا همراه واکرش ,تو سایه نشستن,هادی هم هی داره به محمدرضا غر میزنه که پاشو بریم سر لوکیشنمون مجید:سلام هادی,ما رسیدیم پارک,شما کجاید؟ هادی:خب ما دم فلان چیز ,نزدیک فلانی جا هستیم مجید:اه,چه خوب,ما هم نزدیک همونجایم.تا لحظاتی دیگه پیشتیم. هادی: هادی یکی میزنه تو سر خودشو به محمدرضا میگه بدو که الان میرسن. محمدرضا:مگه چی شده؟ هادی:آخه گفتم,ما فلان جا هستیم.اونا هم گفتن اتفاقا ما هم نزدیک اونجاییم.بدو محمدرضا الان میرسین محمدرضا:خاک بر سرت .آخه اینم جا بود تو گفتی؟ هادی:به من چه,مرتیکه مثل اینکه یادت رفته با هم روی اون لوکیشن توافق کردیما.همش تقصیره تو اه ,من که این همه گفتم پاشو بریم,پاشو بریم. محمدرضا:پس بدو هادی.بدو. محمدرضا و هادی ,حالا با سرعتی هم تراز با فشنگ,از جاشون بلند میشن و میدوند و فقط میدوند. رهگذرها,حسابی کف کردن.اونا هم به خیال این که معجزه ای شده که مریضی با اونحالش,حالا اینجوری داره میدوه,صد بار به درگاه خدا بابت گناهاشون توبه میکنند و طلب استغفار. همینجوری که دارن میدون و گینس منتظر ثبت رکورد جدیدی در دوی سرعت هست, چشم دونده های ما,به صور نورانی ستاره ها روشن میشه.حالا دیگه ناخود آگاه دونده ها پاشون میره رو ترمز و متوقف میشن.هادی رو به محمدرضا میکنه و میگه:دیگه بازی تموم شد,لو رفتیم. محمدرضا:عیب نداره,بشین بشین,بشین و سرتو بنداز پایین,شاید اونا هنوز مارو ندیده باشن. چند ثانیه بعد,با افتادن سایه ی کادو به دستان لحظاتی سکوت فضا رو در برمیگیره .قیافه های خشمگین ستاره ها,پرده از پایان بازی برمی کشد اما خشم,سرعت ستاره های ما رو به حدود سرعت نور میرسونه و به راحتی محمدرضا رو اسیر چنگال هاشون میکنن.حالا حکایت""حالا نزن,کی بزن"" روی محمدرضا اجرا میشه. محمدرضا هم زیر دست و پای ستاره ها فقط میتونه بگه:پس کجاست حقوق بشر؟پس کجاست؟نزنید نامردا!!,حالا یاد اون جملش میفته که چند دقیقه پیش به هادی گفته بود:"حالا با چند دقیقه اینجا موندن که آسمون به زمین نمیاد" ادامه ندارد ![]() |
||
|
|
||


