| خدایا با تو ام حواست کجاست | تازه ها | 25 اسفند 1387 | |
| سلامی همیشه بهاری روزهای سرد زمستان هم با سوتکی از جنس صدای حرکت کوچ قطار رو به بازگشتی دور می رودآرام آرام و می گویند بهاری در راه است. اما نمی دانم از رنگارنگی شکوفه ها و برگ های درختان می گویند یا از رنگ های خاکستری دنیایی بس بی رحم...؟ از صدای بهاری پرندگان یا زوزه ی وحشت زای موشک های بارانی بر سر پرندگان؟ عزیزم!من از تو بهاری برای همه چیز می خواهم سفره ی هفت سین را نمی خواهم با سین هایی از سیاست,سراب,صدمه,سقوط,سستی,ستمو سکوتی پر از دلهره ی آمدن سالی پر جنگ ببینم. بگذار هفت سین مارا صدا,صداقت,سخا,سلامتی,سرافرازی و صنایی از شکرانه آمدن برگی تازه در گردش دوار این چرخ سر تا به پا آشفته با خود به تصویر بکشد. مهربانم!تمنا می کنم رها کن پا و دست های زنجیر شده آنانکه می خواهند در دشت لطفت بدوند و با دستان آزاد شکوفه درختان را ببویند. می شنوی؟ صدای قهقهه کودکی سالیان پیش ماست که با کفش های نو و لباس هایی با بویی از نوروز در انتظار لبخند پدر بزرگی مهربان می ماندیم که عیدی مان را از لای قرآن تو بگیریم... می دانم تو هم دلت می خواهد کودکان فال به دست هم لبخندی هر چند کوتاه از رهگذران بلند نظر عیدی بگیرند. پس باشد دیگر شک نمی کنم,تو می توانی و می خواهی که بهاری شویم پس بهاری خواهیم شد. امسال سال صداقت است. چون تو صادقانه در قلب من و ما آرامشی از نوع ملائک هدیه می کنی. راستی!لحظه ی ورود بهار را لای کتاب تو خواهم جست و عیدی خود را از تو خواهم گرفت و آن هم در جهانی بهاری نه در فصلی بهاری. دوستت دارم عزیزم... خدایا با توام حواست کجاست؟! تو با منی هرجا برم مهر تو بند جونمه عشقت نمیره از سرم تو پوست و استخونمه |
||
|
|
||
| تذکرةالاساتید - استاد فلاح | خاطرات دانشگاه | 24 اسفند 1387 | |
| درودو دوصد بدرود به کسانی که بخوانندی این کلام قصار مرا این بنده ی حقیر شیخ الگسول* تایماز من عمرا جز حقیقت سخن نرانم تا نگویند چه پست بود این تایماز ..... ********************** به نام او که همواره یکتاست در مکتب بزرگ که در این روزگار بدان دانشگاه گویند در سر آغاز دفتر شیخ الشیوخ رضا از دبیر کافی استاد شعبانی سخن به نغز راند که او همی از نخستین اساتید بیو بودندی .زین جهت این بنده ی حقیر در صدد بر آمدم تا دکتر فلاح را به نقد کشیدندی تا بدانند که بود و چه کرد و چه آورد بر سرمان ...! استاد گرام دکتر فلاح مونثه ای بود زیرک و گوش تیز و با پوستی حساس ( این را زین جهت گفتم زیرا از جهت استفاده از گچ از دست کس استفاده نمودندی ) ، اما وقت نشناس ؛ تا جایی که یک بار طفلان را به خوشحالی کشاندی چون بعد از دو ربع ساعت نیامدی و نام بردگان پنداشتی که کلاس پریدندی ؛ اما زهی خیال باطل چون ناگاه همچون عجل معلق آمدی و امید ها را نقش بر آب کردی استاد گرام گویی شش ماهه به دنیا آمدی ، ما کماکان بر پله ها بودندی که ناگاه لب به سخن گفتن کردی و ما را راهی نماند ی جز این که به تعجیل خود را بر سر دفتر رساندی و سخنان گوهروار وی را نوشتندی ، تا نکند سخنی راندی و ما نشنیدندی و اندر امتحان پایان سال آمدی و ما نمره نیاوردی که آن گاه بایستی به زمین و زمان جواب پس دادندی که چرا زین درس بیو نمره نیائردی .... « یزدان ما را از شر فوزولان در امان بدارد » استاد بسی عجنبی وار سخن راندی زین مقوله که بگذریم استاد دستی نیز در استفاده از شکل های دایره و نیم دایره و خطوط عمود داشت . تا جایی که در هر محفل چند نمونه شکل از بحر ما کشیدندی و گفتندی که این ها ساختار بودندی ! به عنوان نمونه این شکل از بحر لیپید هاست که او بگفت کاربدی عمومی داشتندی CH3-(CH2)n-COOH بعد ها این بنده ی حقیر دانستی که این اشکال دایره و نیم دایره از برای زبانی دیگر باشد که در فرنگ به آن اینگلیسی گفتندی « به یزدان سوگند که در این روزگار چه چیزها که مشاهده ننمودندی ... والا از بحر درس سخن به کفایت راندم . کمی نیز از کارهای استاد سخم می رانم و کلام را به پایان رسانم ... گوش های استاد گرام حساسیتی بس والا به صدای جنس ذکور داشتندی حتی یک بار هم به دوست گرام این بنده ی حقیر ، شیخ الخیار امیر گیر دادندی و به یزدان سوگند که من نفهمیدندی او چگونه مچ او بگرفتندی زیرا که فاصله ی آن دو حدود دو یا سه گز به احتمال شدندی و این بنده به یقین رسیدندی که ایزد منان به استاد گرام چشمان عقاب عطا نمودی تا حال نوآموخنگان را بستانی از تمام این سخنان که گذر کنیم استاد گرام دکتر فلاح زنی با کمالات و بسیار دلنشی بودندی و این بنده که از همنشینی با وی بسیار لذت بردندی و یزدان را خواستارم تا عمر بسیار به وی عطا نمودی جرگه ای دوست که گفتی بیو شیرین است *********** چون هلو اندر گلو بنشین است من ندانم از بحر چه گفتی این را *********** چون بیو قاتل این دل چرکین است *********************** دوستان گرام من چون در این مکان فضای کافی موجود نبوده مابقی کلام را در دفتر اصلی نگاشتم و آنان را که خواستار مطالعه ی کامل آنند آی دی ای از خود به جا گزارندی تا توانستندی با بنده تماس گرفتندی و ادامه را طلب کردندی iam_your_tayi67 ============================================= * درباب گسول تا آن حد گوییم که این رتبه ایست که شیخ ما رضا به این بنده عطا نموده و تا جایی که این جانب مطلعم این رتبه بندی از زیر به اوج بدین صورت باشد « پوست خیار ,شلغم،باقالی, هویج ، بزغاله,گوساله » که این بنده بعد از رنج ومذمت بسیار بدین رتبه نایل گشتیدندی و اندر پس بنده شیخ البزغاله سینا و اندر پس وی شیخه الهویج یکی قرار گرفتندی .باشد که آنان نیز هم رتبه ی این جانب شوند اما زهی خیال باطل ... * در باب غار نیز گوییند که شیخ الشیوخ رضا اندر دروازه غار زیستندی که اندر محله ی شاعر توانا مولوی باشد که در این روزگاران به پاتوق چهارشنبه سوری فروشان مبدل گشته و این جانب به دلیل بد آموزی از بیان دیگز پاتوق ها معذورم . باشد که شیخ الشیوخ خود ما را ببخشاید زین لقبی که به وی نسبت دادیم . |
||
|
|
||

