مطالب براي اسفند 1387 سال » پزشک ایرانی-خاطرات دانشگاه علوم پزشکی ایران به روایات مختلف


ما شبی دست بر آریم و دعایی بکنیم / غم هجران تو را چاره زجایی بکنیم

دل بیمار شد از دست رفیقان مددی / تا طبیبی به سر آریم و دوایی بکنیم

آخرین ارسال های انجمن

منوی کاربری

نظر سنجی


صد در صد bully
فيفتي فيفتي 14
نه 38


آمار

آمار مطالب يک ساعت پيش: 0
امروز: 0
اين ماه: 3
کل: 97
کل نظرات: 1543
آمار کاربران يک ساعت پيش: 2
امروز: 4
اين ماه: 7
کل: 157
بن شدگان: 0
جديدترين عضو: mitiazueff
آمار پست هاي انجمن يک ساعت پيش: 0
امروز: 0
اين ماه: 0
کل: 84
کل تاپيک ها: 16
بازدید هفتگی
شنبه0
یکشنبه0
دوشنبه0
سه شنبه224
چهارشنبه145
پنجشنبه0
جمعه0
بازدیدهای این هفته: 369

افراد آنلاین اعضا: 0
هيج

روبات ها: 0
هيج

ميهمانان: 2
مجموع: 2


پزشک ایرانی » مطالب براي اسفند 1387 سال

خدایا با تو ام حواست کجاست

موضوع: تازه هانویسنده: بابک تاریخ: 25 اسفند 1387

سلامی همیشه بهاری
روزهای سرد زمستان هم با سوتکی از جنس صدای حرکت کوچ قطار
رو به بازگشتی دور می رودآرام آرام و می گویند بهاری در راه است.
اما نمی دانم از رنگارنگی شکوفه ها و برگ های درختان می گویند یا از رنگ های خاکستری دنیایی بس بی رحم...؟
از صدای بهاری پرندگان یا زوزه ی وحشت زای موشک های بارانی بر سر پرندگان؟
عزیزم!من از تو بهاری برای همه چیز می خواهم سفره ی هفت سین را نمی خواهم با سین هایی از سیاست,سراب,صدمه,سقوط,سستی,ستمو سکوتی پر از دلهره ی آمدن سالی پر جنگ ببینم.
بگذار هفت سین مارا صدا,صداقت,سخا,سلامتی,سرافرازی و صنایی از شکرانه آمدن
برگی تازه در گردش دوار این چرخ سر تا به پا آشفته با خود به تصویر بکشد.
مهربانم!تمنا می کنم رها کن پا و دست های زنجیر شده آنانکه می خواهند در دشت لطفت بدوند و با دستان آزاد شکوفه درختان را ببویند.
می شنوی؟
صدای قهقهه کودکی سالیان پیش ماست که با کفش های نو و لباس هایی با بویی از نوروز در انتظار لبخند پدر بزرگی مهربان می ماندیم که عیدی مان را از لای قرآن تو بگیریم...
می دانم تو هم دلت می خواهد کودکان فال به دست هم لبخندی هر چند کوتاه از رهگذران بلند نظر عیدی بگیرند.
پس باشد دیگر شک نمی کنم,تو می توانی و می خواهی که بهاری شویم پس بهاری خواهیم شد.
امسال سال صداقت است.
چون تو صادقانه در قلب من و ما آرامشی از نوع ملائک هدیه می کنی.
راستی!لحظه ی ورود بهار را لای کتاب تو خواهم جست و عیدی خود را از تو خواهم گرفت و آن هم در جهانی بهاری نه در فصلی بهاری.
دوستت دارم عزیزم...
خدایا با توام حواست کجاست؟!

تو با منی هرجا برم مهر تو بند جونمه
عشقت نمیره از سرم تو پوست و استخونمه

تذکرةالاساتید - استاد فلاح

موضوع: خاطرات دانشگاهنویسنده: taymaz تاریخ: 24 اسفند 1387

درودو دوصد بدرود به کسانی که بخوانندی این کلام قصار مرا


این بنده ی حقیر شیخ الگسول* تایماز lol « در باب گسول در ذیل به شرح خواهم راند » به در خواست استاد گرام شیخ الشیوخ رضا غار نشین* « در باب غار نیز در پس کلام سخن خواهم راند تا اندر کف نمانید » در دفتر اول تذکره الاساتید ، قصار نامه ای از بحردکتر فلاح خواهم راند تا بدانید و عبرت گیرید از سرگذشت ما ...!
من عمرا جز حقیقت سخن نرانم تا نگویند چه پست بود این تایماز .....


**********************


به نام او که همواره یکتاست

در مکتب بزرگ که در این روزگار بدان دانشگاه گویند 6 درسی را به ما آموزند که آن را بیوشیمی خوانند و چون طفلان این روزگار تنبل گشته اند « و به گفته ی خودشان گشاد 16 ( مرا شرم باد از این سخن که راندم اما مرا مجال دیگری نبود 8 )» آن را به قصار بیو گویند . درسی بس جالب و دلنشین باشد و از خود درس جالب تر اساتید گرام بودندی .
در سر آغاز دفتر شیخ الشیوخ رضا از دبیر کافی استاد شعبانی سخن به نغز راند که او همی از نخستین اساتید بیو بودندی .زین جهت این بنده ی حقیر در صدد بر آمدم تا دکتر فلاح را به نقد کشیدندی تا بدانند که بود و چه کرد و چه آورد بر سرمان ...!
استاد گرام دکتر فلاح مونثه ای بود زیرک و گوش تیز و با پوستی حساس ( این را زین جهت گفتم زیرا از جهت استفاده از گچ از دست کس استفاده نمودندی ) ، اما وقت نشناس ؛ تا جایی که یک بار طفلان را به خوشحالی کشاندی چون بعد از دو ربع ساعت نیامدی و نام بردگان پنداشتی که کلاس پریدندی ؛ اما زهی خیال باطل چون ناگاه همچون عجل معلق آمدی و امید ها را نقش بر آب کردی 17 . نو آموختگان که حالشان سخت گرفتندی بر سر جای خود برگشتندی و ندانستندی که چه خواهد آمد بر سرشان ... 15
استاد گرام گویی شش ماهه به دنیا آمدی ، ما کماکان بر پله ها بودندی که ناگاه لب به سخن گفتن کردی و ما را راهی نماند ی جز این که به تعجیل خود را بر سر دفتر رساندی و سخنان گوهروار وی را نوشتندی ، تا نکند سخنی راندی و ما نشنیدندی و اندر امتحان پایان سال آمدی و ما نمره نیاوردی که آن گاه بایستی به زمین و زمان جواب پس دادندی که چرا زین درس بیو نمره نیائردی .... « یزدان ما را از شر فوزولان در امان بدارد » 24
استاد بسی عجنبی وار سخن راندی 28 . تا جایی که کلماتی نا آشنا گفتندی که تا آن زمان عمرا این بنده ی حقیر و دوستان نشنیدندی . شما خود به قضاوت نشینید ...! او همی از لیپید « همان دنبه ی خودمان » 20 و اسید چرب « که من نفهمیدندی اسید خورنده چگونه چرب ممکن بودندی ! » و تری گلیسرید « که گویند تری آن از فرنگ آمده و گلیسریدش را یزدان خود رسانده » wink استفاده کردی . این واژگان همی آسان هایش بودندی همان که در محافل بعدی از واژگانی چون اسید بوتیلیک ، پالمیتیک اسید ، اسید الئیک ، شلمو کریگ و بسیاری واژگان غریب دیگر سود جستندی .
زین مقوله که بگذریم استاد دستی نیز در استفاده از شکل های دایره و نیم دایره و خطوط عمود داشت . تا جایی که در هر محفل چند نمونه شکل از بحر ما کشیدندی و گفتندی که این ها ساختار بودندی ! به عنوان نمونه این شکل از بحر لیپید هاست که او بگفت کاربدی عمومی داشتندی
CH3-(CH2)n-COOH
بعد ها این بنده ی حقیر دانستی که این اشکال دایره و نیم دایره از برای زبانی دیگر باشد که در فرنگ به آن اینگلیسی گفتندی « به یزدان سوگند که در این روزگار چه چیزها که مشاهده ننمودندی ... والا wink »
از بحر درس سخن به کفایت راندم . کمی نیز از کارهای استاد سخم می رانم و کلام را به پایان رسانم ...
گوش های استاد گرام حساسیتی بس والا به صدای جنس ذکور داشتندی 3 تا جایی که در پاره ای از اوقات صدای دختران شیطان کلاس را نیز بر حساب پسران گذاشتندی 13 و به آن ها توپیدندی ؛ همان که در واپسین کلاس به شیخ الهویج اربابی گیر دادندی و او را به جایی بس سخت در کنار شیخ الشیوخ ما ، رضا تبعید کردندی و او هر چه گریه و زاری کردندی افاقه نکردیدندی و آن سنگ دل او را بدان جا فرستادندی « باشد که این بلایا نصیب هیچ نوآموخته ای نشود که اندر کنار شیخ ما نشیند ...! »
حتی یک بار هم به دوست گرام این بنده ی حقیر ، شیخ الخیار امیر گیر دادندی و به یزدان سوگند که من نفهمیدندی او چگونه مچ او بگرفتندی زیرا که فاصله ی آن دو حدود دو یا سه گز به احتمال شدندی و این بنده به یقین رسیدندی که ایزد منان به استاد گرام چشمان عقاب عطا نمودی تا حال نوآموخنگان را بستانی 16 ...!
از تمام این سخنان که گذر کنیم استاد گرام دکتر فلاح زنی با کمالات و بسیار دلنشی بودندی و این بنده که از همنشینی با وی بسیار لذت بردندی و یزدان را خواستارم تا عمر بسیار به وی عطا نمودی 24 تا نوآموختگانی دیگر نیز از همنشینی با ویاستفاده کردندی و درس نغز بیو را به خوشی به پایان بردندی ...

جرگه ای دوست که گفتی بیو شیرین است *********** چون هلو اندر گلو بنشین است

من ندانم از بحر چه گفتی این را *********** چون بیو قاتل این دل چرکین است


***********************


دوستان گرام من چون در این مکان فضای کافی موجود نبوده مابقی کلام را در دفتر اصلی نگاشتم و آنان را که خواستار مطالعه ی کامل آنند آی دی ای از خود به جا گزارندی تا توانستندی با بنده تماس گرفتندی و ادامه را طلب کردندی
iam_your_tayi67


=============================================


* درباب گسول تا آن حد گوییم که این رتبه ایست که شیخ ما رضا به این بنده عطا نموده و تا جایی که این جانب مطلعم این رتبه بندی از زیر به اوج بدین صورت باشد « پوست خیار ,شلغم،باقالی, هویج ، بزغاله,گوساله » که این بنده بعد از رنج ومذمت بسیار بدین رتبه نایل گشتیدندی و اندر پس بنده شیخ البزغاله سینا و اندر پس وی شیخه الهویج یکی قرار گرفتندی .باشد که آنان نیز هم رتبه ی این جانب شوند اما زهی خیال باطل ...


* در باب غار نیز گوییند که شیخ الشیوخ رضا اندر دروازه غار زیستندی که اندر محله ی شاعر توانا مولوی باشد که در این روزگاران به پاتوق چهارشنبه سوری فروشان مبدل گشته و این جانب به دلیل بد آموزی از بیان دیگز پاتوق ها معذورم . باشد که شیخ الشیوخ خود ما را ببخشاید زین لقبی که به وی نسبت دادیم .

تذکرةالاساتید-استاد محمد شعبانی

موضوع: خاطرات دانشگاه, مطالب جالبنویسنده: رضا تاریخ: 22 اسفند 1387

چه زود عید شدا,نه؟
میدونم دیگه,دلم برای همه ی همکلاسیهای گلم تنگ میشه,برای اون خندیدنا و تیکه پرونی های سرکلاس تنگ میشه,برای آنتراکت های کلاس که با التماس از استادا میگرفتیم تنگ میشه(خودمونیما خود استادا بیشتر پایه ی آنتراکت دادن بودن,بنده خدا ها ناز میکردن lol ) ,دلم برای خیلی چیزا .....
اما جونم براتون بگه از دانشگامون و اساتید مرد و نامردمون lol تو این یه ماه.
قراره که با نویسندگان دیگه ی این وبلاگ مجموعه ای بنام <<تذکرةالاساتید>> رو به نگارش در بیارم lol امیدوارم چیز قشنگی از آب دربیاد.
با خود عهد میبندم سخنی نرانم که بعدها خوانندگان نعره برآورند که شرم باد رضا را.
استاد محمد شعبانی:
آن استاد توانای بیو شیمی,آن سلطان های کلاسان*,آن راهنمای مریدان*,محمد شعبانی
کلاساً زیادا,بیاناً فصیحا
در خبر است شیخ ما مکتب بیوشیمی را متحول نمودی و آن را با آرایش الشیمی یکسان فرض بکردی,اکمل امثال او در باب بیوشیمی به آلات آرایش اشاره کردی و ساختار ماتیک و رژلب را نیکوتر از ATP دانستی.
شیخ ما مکتب صاحب کلاسی را نیز متحول بساختی,بدان سان که نتانستی از کامبیوتر سود جستی و باوربوینت برای او معنای نداشتی و به سبک باکلاسان قرن ماقبل خویش تدریس نمودی.
دیده های پاک وی به صورت محیرالعقولی به سمت زیبارویان کلاس انحراف داشتی , به قسمی که در کتب آمده است, بود و نبود مرید ذکور برای شیخنا معنایی نداشتی.شیخ رضا در اوراقش چنین آورده که استاد مرا بسان شلغمی, بل بدتر, دانستی و در همه حال اراجیف جنس انوث را بر بیانات من ترجیح بدادی و تنها آنان را ستودی.
*های کلاس000>با کلاس
*راهنمای مریدان000>استاد راهنما
*کلیکوز000>گلیکوز
-------------------------------------
خدای ابراهیم منو ببخشه lol
اما جدا بعضی از صفات استاد منو خیلی جذب کرد.مثلا وقتی یه چیزیرو نمیدونست(که معمولا همینطور بود lol ) مردونه میگفت نمیدونم.الکی آدمو نمیپیچوند.خیلی هم استاد خوش مشرب و باحالی بود.خدا خیرش بده چقدر تو اون سه جلسه ای که باهاش داشتیم به ما حال داد(دمت گرم استاد bully )

پ ن 1:اگر شما هم بخواید میتونید در نگارش <<تذکرة الاساتید>> به ما کمک کنید.حقیقتا یادگاریه زیبایی خواهد شد 39
پ ن 2:بچه ها جون من و بعضی از همکلاسی ها قرار گذاشتیم هر شب دور و برای ساعت 10 همدیگرو تو چت روم ببینیم lol اگه شما هم این شب نشینی ها رو دوست دارید بیاید 4 آی دیه من:shrbfn

--به غضنفر ميگن شنيديم آدم شدي! غضنفر ميگه: نامردا شايعه كردن! wink
---ارزش هر کس به پهنای آرزوهای باورکردنیه اوست. 28

رضا عارف میشود!!!!

موضوع: مطالب جالبنویسنده: رضا تاریخ: 18 اسفند 1387

رسم من آسان است
کار من آسانتر
ليک چرا ديگران ديده ي توهين به من ميکنن؟



---چقدر راحت با توهين به دوستمان,خودمان را مسخره ميکنيم.

پ ن 1 :تا اینجاش در و دل خودم بود.اما مسعود جان حال دادن و یه قطعه شعر برامون فرستادن:
دردهای من اگر چه مثل درد های مردم زمانه نیست,درد مردم زمانه است...مردمی که چین روی پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نامهایشان جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد می کند...
درد های پوستی کجا درد دوستی کجا...


پ ن 2:روزگاري مردم دنيا دلشان درد نداشت
هر كسي غصه اينكه چه مي كرد نداشت
چشمهء سادگي از لطف زمين مي جوشيد
خودمانيم زمين اين همه نا مرد نداشت

اینم سینا جون فرستاده

پ ن 3:اینم یه خاطره از مجتبی جان:
خسته و کلافه رفتیم سمت دبیر خونه دانشگاه ؛ ایندفعه دیگه باید کار اشتغال به تحصیل برای آموزشگاه رانندگی رو تموم می‌کردم ! از بس اینور و اونور رفته بودم دیگه کلافه شده بودم
یه کلمه درس تو این چند روز از حلقوممون پائین نرفته بود !
داشتم دستگاه حضور و غیاب رو که ته راهرو دبیرخونه بود نیگاه می‌کردم ، یکدفعه یکی از کارمندای آموزش با عجله اومد و کیفش رو گرفت جلوی دستگاه و دستگاه یه بوق مسخره زد !!! what 20
من یه دفعه زدم زیر خنده ! همه از تو اتاقاشون سرک کشیدن و منو نیگاه کردن ، کارمنده همون جور که داشت می‌رفت گفت : چی شد ؟ من گفتم هیچی 32
فقط منتظر سوژه هستم ! همین مونده که به ترک دیوار هم بخندم !

پ ن 4:دیشب یه جشنی بودم(از اون خفناش belay ) اونقده حال داد. bully اونقدر از خودم هیجان تراوش کردم و دست زدم از پیشانیم عرق جوین میریخت 29 .(من تو ماراتن های تربیت بدنی هم عرق نمیکنم lol )-اونجا بود که صاحب مجلس استعداد های ناب و خدادیه( lol ) منو کشف کردو با عکس گرفتنش منو همیشه در تاریخ مجالسشون ثبت کردbully (مجلس اونقدر خفن بود که گوشی موشی نمیذاشتن ببری تو 16 )

پ ن 5:اولین منفیه کلاسیم رو هم گرفتم wink این استاده آناتومی تا اومد سر کلاس,به ته کلاسیا(لژ نشینا lol ) گیر داد,اونم از سه پیچش.خلاصه از من پرسید چند تا استخوان پهن نام ببر.منم بعد از اندکی تامل مجبور شدم از کشف جدیدم رونمایی کنم.گفتم استخوان مخچه,و کلاس رفت رو هوا lol استاد هم اسم شریف منو وارد BlackLIst نمودند lol البته قبل از من اسامی بزرگانی همچون امیرضا و محمدرضا به همراه تنی چند از خانومای لژ نشین کلاس در اون لیست به چشم میخورد bully البته من به هر روش کثیف و ناصوابی هم چه شده اسممو از اون لیست در خواهم آورد,حالا میبینید 14
--مادر: احمد! اگر من به تو ده تا بادام بدهم که آنها را به طور مساوي با جواد تقسيم کني، چند تا به او مي دهي؟
احمد: سه تا!مادر: ببينم! مگر تو حساب کردن بلد نيستي؟احمد: چرا مامان من بلدم، ولي جواد که بلد نيست

---چقدر راحت با توهين به دوستمان,خودمان را مسخره ميکنيم

عبرت بگیرید ....

موضوع: خاطرات پزشکینویسنده: taymaz تاریخ: 15 اسفند 1387

سلام به همه ی بچه های با صفای دانشگاه ... 7
این پستی که می زارم رو امیدوارم همه بخونن . 24
هیچ ربطی به مساعل دانشگاه و دعواهای اخیر هم نداره.... 28
راستشو بخواین یه نمه داره... wink
در واقع خاطرات یکی از دوستامه که داره تو دانشگاه بابل درس می خونه ...
من با اجازش این تیکه ی اول خاطراتش رو براتون می زارم ، تا تیکه ی دومش رو برام بفرسته ...
البته برام تعریف کرده ولی هنوز تو وبلاگش نذاشته
اما هدفم چی یه از این پست .... 18
راستشو بخوایین این درگیری ها تو هر جایی یک چیزه طبیعی یه اما این که آخرش چی می شه رو باید خودمون در موردش تصمیم بگیری belay م
چرا اصلا ما باید با هم مشکل داشته باشیم .... واقعا نمی دونیم ...
به جون خودم خسته شدم از بس گفتم بس کنی 26 د.ولی مثل این که بعضی ها از این بگو مگو ها خوششون می یاد 16 .... ( همین الان خودش می شه موضوع جرو بحث بعدی )
این تن بمیره کوتاه بیاین ... 17
من می گم بریم تو یه فضای رمانتیک مثل سالن تشریح lol بشینیم مثل چند تا دکتر متشخص حرفامون رو با هم بزنیم ( به قول رضا جون از خودمون هم پذیرایی کنیم )
دیگه واقعا نمی دونم چی بگم ... 38
========================
فقط داستان رو گذاشتم تو ادامه مطلب تا حجم صفحه ی اول زیاد نشه ...
داستان رو خوندین نگین این چه ربطی به ماجرا داشتا ...
خودم میدونم زیاد ربط نداره ولی می خواستم بهونه ای بشه تا حرفام رو بزنم bully