سلامی همیشه بهاری
روزهای سرد زمستان هم با سوتکی از جنس صدای حرکت کوچ قطار
رو به بازگشتی دور می رودآرام آرام و می گویند بهاری در راه است.
اما نمی دانم از رنگارنگی شکوفه ها و برگ های درختان می گویند یا از رنگ های خاکستری دنیایی بس بی رحم...؟
از صدای بهاری پرندگان یا زوزه ی وحشت زای موشک های بارانی بر سر پرندگان؟
عزیزم!من از تو بهاری برای همه چیز می خواهم سفره ی هفت سین را نمی خواهم با سین هایی از سیاست,سراب,صدمه,سقوط,سستی,ستمو سکوتی پر از دلهره ی آمدن سالی پر جنگ ببینم.
بگذار هفت سین مارا صدا,صداقت,سخا,سلامتی,سرافرازی و صنایی از شکرانه آمدن
برگی تازه در گردش دوار این چرخ سر تا به پا آشفته با خود به تصویر بکشد.
مهربانم!تمنا می کنم رها کن پا و دست های زنجیر شده آنانکه می خواهند در دشت لطفت بدوند و با دستان آزاد شکوفه درختان را ببویند.
می شنوی؟
صدای قهقهه کودکی سالیان پیش ماست که با کفش های نو و لباس هایی با بویی از نوروز در انتظار لبخند پدر بزرگی مهربان می ماندیم که عیدی مان را از لای قرآن تو بگیریم...
می دانم تو هم دلت می خواهد کودکان فال به دست هم لبخندی هر چند کوتاه از رهگذران بلند نظر عیدی بگیرند.
پس باشد دیگر شک نمی کنم,تو می توانی و می خواهی که بهاری شویم پس بهاری خواهیم شد.
امسال سال صداقت است.
چون تو صادقانه در قلب من و ما آرامشی از نوع ملائک هدیه می کنی.
راستی!لحظه ی ورود بهار را لای کتاب تو خواهم جست و عیدی خود را از تو خواهم گرفت و آن هم در جهانی بهاری نه در فصلی بهاری.
دوستت دارم عزیزم...
خدایا با توام حواست کجاست؟!
تو با منی هرجا برم مهر تو بند جونمه
عشقت نمیره از سرم تو پوست و استخونمه
روزهای سرد زمستان هم با سوتکی از جنس صدای حرکت کوچ قطار
رو به بازگشتی دور می رودآرام آرام و می گویند بهاری در راه است.
اما نمی دانم از رنگارنگی شکوفه ها و برگ های درختان می گویند یا از رنگ های خاکستری دنیایی بس بی رحم...؟
از صدای بهاری پرندگان یا زوزه ی وحشت زای موشک های بارانی بر سر پرندگان؟
عزیزم!من از تو بهاری برای همه چیز می خواهم سفره ی هفت سین را نمی خواهم با سین هایی از سیاست,سراب,صدمه,سقوط,سستی,ستمو سکوتی پر از دلهره ی آمدن سالی پر جنگ ببینم.
بگذار هفت سین مارا صدا,صداقت,سخا,سلامتی,سرافرازی و صنایی از شکرانه آمدن
برگی تازه در گردش دوار این چرخ سر تا به پا آشفته با خود به تصویر بکشد.
مهربانم!تمنا می کنم رها کن پا و دست های زنجیر شده آنانکه می خواهند در دشت لطفت بدوند و با دستان آزاد شکوفه درختان را ببویند.
می شنوی؟
صدای قهقهه کودکی سالیان پیش ماست که با کفش های نو و لباس هایی با بویی از نوروز در انتظار لبخند پدر بزرگی مهربان می ماندیم که عیدی مان را از لای قرآن تو بگیریم...
می دانم تو هم دلت می خواهد کودکان فال به دست هم لبخندی هر چند کوتاه از رهگذران بلند نظر عیدی بگیرند.
پس باشد دیگر شک نمی کنم,تو می توانی و می خواهی که بهاری شویم پس بهاری خواهیم شد.
امسال سال صداقت است.
چون تو صادقانه در قلب من و ما آرامشی از نوع ملائک هدیه می کنی.
راستی!لحظه ی ورود بهار را لای کتاب تو خواهم جست و عیدی خود را از تو خواهم گرفت و آن هم در جهانی بهاری نه در فصلی بهاری.
دوستت دارم عزیزم...
خدایا با توام حواست کجاست؟!
تو با منی هرجا برم مهر تو بند جونمه
عشقت نمیره از سرم تو پوست و استخونمه



