مطالب براي بهمن 1387 سال » پزشک ایرانی-خاطرات دانشگاه علوم پزشکی ایران به روایات مختلف


ما شبی دست بر آریم و دعایی بکنیم / غم هجران تو را چاره زجایی بکنیم

دل بیمار شد از دست رفیقان مددی / تا طبیبی به سر آریم و دوایی بکنیم

آخرین ارسال های انجمن

منوی کاربری

نظر سنجی


صد در صد bully
فيفتي فيفتي 14
نه 38


آمار

آمار مطالب يک ساعت پيش: 0
امروز: 0
اين ماه: 3
کل: 97
کل نظرات: 1543
آمار کاربران يک ساعت پيش: 2
امروز: 4
اين ماه: 7
کل: 157
بن شدگان: 0
جديدترين عضو: mitiazueff
آمار پست هاي انجمن يک ساعت پيش: 0
امروز: 0
اين ماه: 0
کل: 84
کل تاپيک ها: 16
بازدید هفتگی
شنبه0
یکشنبه0
دوشنبه0
سه شنبه224
چهارشنبه160
پنجشنبه0
جمعه0
بازدیدهای این هفته: 384

افراد آنلاین اعضا: 0
هيج

روبات ها: 0
هيج

ميهمانان: 2
مجموع: 2


پزشک ایرانی » مطالب براي بهمن 1387 سال

2 روز,2 بار تغییر عقیده

موضوع: خاطرات پزشکینویسنده: رضا تاریخ: 30 بهمن 1387

13 13 13
ببینم این نجمه چی میگه بیوشیمی رو عشقه؟
امروز مبحث کربوهیدارت ها بود,از یه فصل 10 صفحه ای بیش از 100 تا اسم جورباجور در اومده که باید همشونو حفظ کنی 13
نمیدونم این اساتید کی میخوان بفهمن که حفظیات اصلا بدرد نمیخورن؟اصلا به فرض که حفظشونم کردیم,خوب 7 سال دیگه یادمون میره دیگه.
بیوشیمی واقعا قشنگه,ولی نحوه ی آزمون گرفتنش اعصاب هر بنی و بشری رو خورد میکنه 13
بگذیریم lol
پستی که دیروز دادم عجب بازدیدی زدا,دیروز رکورد بازدید سایت زده شد bully
در کل نتیجه گیری کردیم که:
1-هر چی دخترا بکشن حقشونه,حقشونه bully (نظرم 180 درجه نسبت به نتیجه گیریه قبلی برگشت lol .)آخه وقتی چشم ندارن یه دختر رو به عنوان سرگروهشون بپذیرن,شما چجوری انتظار دارید مردسالاری ریشه کن شه؟چجوری انتظار دارید زنان کرسی هایی مناسب رو تو مجلس و دولت بدست بیارن؟میخوام بدونم چجوری انتظار دارید؟
جدا این چشم و هم چشمی چه ابعادی داشته و ما نمیدونستیما.
2-به نظرم در ابتدای خلقت گل آدم جنسش با گل حوا فرق داشته lol آخه این همه تفاوت؟؟؟؟؟
3-من جدیدا دارم خیلی یه طرفه تصمیم میگیرم.مثل این که مغزم قفل کرده.جدی میگما.قبلا استدلال هام منطقی تر و جامع تر بودن و بیشتر رو حرف خودم میموندم.الان خیلی منعطف شدم,اونقدری که دیگه دارم وا میرم lol الان روحیه ی غرورم و لج بازیمو از دست دادم,نمیدونم این الان خوبه,بده.هی میخوام جلوشو بگیرم,ولی نمیشه recourse
پ ن 1:امروز استاد بهداشت بعد از تبیین اصول سلامت,(این یه تیکه یعنی منم بلدم باکلاس بنویسم lol ) از کلاس 80 نفره پرسید:
کی تو این کلاس فکر میکنه سالمه؟؟ فقط خودم دستمو بردم بالا(یه جوری هم دستمو بلند کردم که کلم خورد به دیوار lol ( wink-البته منابع آگاه میگن یه دختره هم این شجاعتو به خرج داد.)
ولی نمیدونم چرا بعد از این که من دستمو بردم بالا کلاس خندش دراومد.
بعد پرسید چرا فکر میکنی سالمی؟گفتم آخه خیلی راحتم(اینبار دیگه کلاس ترکید 20 )-اتفاقا بعدا استاده گفت سلامتی یعنی انسان احساس آرامش کامل(همون راحتی رو که خودم گفتم) داشته باشه.من اصلا شوخی شوخی هم جواب درست میدم.(استعدادو حال کنید 4 )
پ ن 2: نمیدونم چرا جدیدا وقتی جدی هم به یه سوالی جواب میدم,کلاس فکر میکنه دارم شوخی میکنم و بهم میخنده lol
پ ن 3:رسما اولین نمره ی تشویقی کلاس رو خودم گرفتم laughing یک نمره ی تشویقی سرکلاس تاریخ امامت bully من از همین تریبون lol آمادگیمو برای کسب بهترین نمره های کلاسی اعلام میکنم. 4
رقیب میطلبیم 16 16 (حال میکنید چجوری احساساتو تحریک میکنم؟)

چرت نوشت:این سیناهه خیلی باحاله ها,در جدیدترین اظهاراتش به من اعلام داشته که :
من فقط به عشق تو میام دانشگاه lol (ضمیر تو به من یعنی رضا برمیگرده)
ببینم سینا تو سرعت تایپت خوب شد؟اسمتو تو وبلاگ بردما,حالا یه نظر مشتی بده lol ,تو رو هم مثل محمدرضا و بابک جهانی کردم 2 الان فکر کردی برای چی بابک نماینده کلاسشون شد؟به خاطر حمایت های بی دریغ من تو این وبلاگ از اون laughing یهویی دیدی تو هم فردا رییس جمهور شدی bully


---حكومت نظامي بود ، سروانه به غضنفر مي گه كه تو اينجا كشيك بده ، از هفت شب به بعد هر كسي رو تو خيابون ديدي در جا بزنش . حرفش كه تموم مي شه ، تا مياد بره سوار ماشينش بشه ، مي بينه صداي گلوله اومد .برميگرده مي بينه غضنفر زده يك بدبختي رو كشته !داد مي زنه : احمق ! الان كه تازه ساعت پنج بعد از ظهره !غضنفر مي گه : قربان اين يه آدرسي پرسيد كه ، عمراً تا ساعت نه شب هم پيداش نمي كرد! 20
---هرگز از کسي که هميشه با من موافق بود چيزي ياد نگرفتم. 28

جوش خوردم,شکست خوردم ولی یاد گرفتم

موضوع: خاطرات غیر پزشکینویسنده: رضا تاریخ: 29 بهمن 1387

خدایا امروز چقدر جوش زدم...........
سلام بچه ها جون.امروز انتخابات نمایندگی ورودی های بهمن 87 بود(80 نفر)
خوب خیلی خوب بود.تقریبا طرز فکر و جو کلی بچه های کلاس رو شناختم 4 چیزایی دیدم که برام خیلی غیر منتظره بود 28 این انتخابات با من کاری کرد که طرز تفکرم تو چند موضع کاملا عوض شد what .در نهایت حس میکنم بزرگتر شدم 2
باید بگم که این پست رو به عنوان یه خاطره ی تنها نخونید.میشه چیزایی یاد گرفت و من به جنبه ی آموزشی این پست بیشتر تاکید دارم 2 اما روند انتخابات:
من کاندید نشدم lol (به نفع یک کاندیدای پسر-محمدرضا- کشیدیم کنار 29-چون جو کلاس 60-40 به نفع دخترها بود و با اینکه میدونستم در صورت کاندید شدن میتونستم از محمدرضا که به نفعش کشیدم کنار رای بیشتری بیارم ولی در اصل به نفع جمعیت پسرانه ی کلاس کشیدم کنار تا تشتت آرا ایجاد نشه 29 )
تا اینجای کار 2 کاندید دختر و یک کاندید پسر داشتیم.
با این وضع شکست ما قطعی بود,من برای این که در جمع دخترا تفرقه ایجاد کنم 16 یکی از پسرهای کاملا غیرشناخته شده( علیرضا)(که با پیش بینی های من در اون لحظه بیشتر از 3-4 تا رای نمیاورد رو بهش پیشنهاد دادم که پاشه بره و نمایندگیشو اعلام کنه, چهار نفر رفیقاشم تایید کردند و بلند شد رفت تا کاندید بشه)آخر به همت خودم و چندتا از بچه ها با تشویق عجیبی علیرضا رو همراهی کردیم.
با این کار رای پسرها زیاد تغییر نمیکرد ولی باعث میشد تعداد دختر بیشتری شیر شند و نمایندگیشونو اعلام کنند. 16
پیش بینی درست بود و 2 تا دختر دیگه هم اومدن کاندیتاریشونو اعلام کردن (این یعنی به طور غیر مستقیم بین رای دختر ها تشتت و تفرقه ایجاد کردن 16 )
تا اینجا قضیه خوب پیش میرفت.
اما بعد از مدتی که 50 درصد پسرا رایشونو دادن , یکی از بچه ها اومد گفت بیشتر اونا به علیرضا رای دادن 12 یهو قاطی کردم 13 از همونجا داد زدم:
رای گیری رو متوقف کن متوقف کن.رفتم برگه ی رای رو گرفتم خواستم پارش کنم lolاما حیف که نمیشد.آخه میدونید چیه؟اون 50درصد دیگه ی پسرها اصلا حاضر نبودن به علیرضا رای بدن 13
مجبور بودیم سریع تا رای گیری تموم نشده سیاستمون رو عوض کنیم و اون آشی رو که خودم از آشپزاش بودم رو خودمون کوفت کنیم 13
حالا دیگه هرچی به علیرضا گفتم به نفع محمدرضا بکش کنار ,کنار نکشید که نکشید.محمدرضا هم حاضر نشد به نفع علیرضا بکشه کنار.این یعنی شکست صد در صد ما.خدا میدونه من این وسط چقدر اینور اونور دویدم و چقدر حرص خوردم که یکی بکشه کنار تا حتما پسرها برنده شند.دیگه اینقدر حرص خوردم که قرمز قرمز شده بودم.دقیقا اینجوری--> 13 )
هیچکی نکشید کنار و طبق محاسبات من ,پسرها عملا باختند.20 درصد کلاس علیرضا-20 درصد کلاس محمد رضا و 60 درصد دخترها هم به احتمال قوی میتونستند به یک کاندید با درصد رای بیشتر از 20 درصد از اون 4 نفر رای بدن)
اما وقتی نتایج اعلام شد,من شوکه شدم.علیرضا و محمدرضا هر کدوم حدود 25 رای آوردن. what در صورتی که کل پسرها 30 نفر نمیشد.در نهایت علیرضا حسین زاده با اختلاف ناچیزی نسبت به محمد رضا اربابیان نماینده ی کلاس شد.این یعنی پیروزی پسرها laughing
----------------------------
اما:
1-تو این انتخابات همه ی ترفندهای شیطانی و پیش بینیهای من با شکست روبرو شد recourse دوتا دختری که بعدا اومدند جمعا 8 رای هم نتونستن بیارن,یعنی نیت تشتت و تفرقه افکنیه من جواب نداد lol -علیرضایی که شانس پیروزیشو صفر میدونستم و فکر میکردم از بین 6 تا کاندید (2 پسر و 4 دختر) آخر بشه نماینده شد.
2-در پایان انتخابات خیلی خوشحال بودم که یک پسر انتخاب شد و کلی هم براش دست زدم 14 25 ولی بعدش که یکم فکر کردم یه چیزایی رو فهمیدم:
دم دخترهای کلاس گرم که به جنسیت توجه نکردن.
وای بر خودم و بقیه ی پسرها که اونقدر ضد دخترها کار کردیم و اونارو تو اون موقع اصلا آدم فرض نمیکردیم.(واقعا برای خودم متاسفم و خوشحالم که خیلی زود فهمیدم اون تفکر اشتباهه و سعی میکنم اصلاحش کنم-آخه میدونید چیه من خیلی ادعای تساویه حقوق زن و مرد رو داشتم و به دوستام هم میگفتم که برای من دختر و پسر فرق نداره ولی امروز عملا نشون دادم حرف خودمو قبول ندارم)
به نظر من پیروز این انتخابات دختر ها بودند,با این که میتونستن نتیجه رو به نفع یه دختر برگردونن اما فارغ از تقاضل جنسیتی یک پسر رو انتخاب کردند که این حرکتشون قابل تقدیره.
3-بعد از انتخابات پسرها شکست سنگینی خوردن,و عملا جو کلاس سه تیکه شد.مثلا اگه بخوای نام گذاری کنی مثل جنگ جهانی میشه:
متفقین-متحدین-بی طرف ها -------من بی طرفما
4-من میدونم که نمایندگی خیلی دردسر داره,اما قبل از انتخابات من فکر میکردم اگه نماینده پسر نباشه برامون افت داره.ولی الان اصلا اینجوری فکر نمیکنم و آرزو میکردم نماینده یه دختر می شد تا یه چیزایی رو به گروه های متفقین و متحدین یاد میداد,که دیگه لج بازی نکنن.آخه در حین انتخابات ما هدفمون (هر چند نادرست) یکی بود و همه باید با هم یکی میشدیم,اما بعضی ها واقعا لج بازی میکردن و فقط میخواستن رفیق خودشون رای بیاره,حتی به قیمت شکست در رسیدن به هدف)
5-ترم بعد من به هیچ وجه جنسیت رو در نطر نمیگیرم و به شایسته ترین فرد رای میدم(آدم شدم lol )
6-آقا چه حالی داد موقع معرفیه کاندیدا,وقتی دخترا خودشونو معرفی کردن من و چندتا پسر دیگه هو میکشیدیم و موقع معرفیه پسرا سنگ تموم میذاشتیم.
7-هنوز چیزای زیادی تو زندگیم وجود دارند که ارزش تجربه کردن رو دارن bully


--سه نفر توي هواپيما براي هم كلاس مي ذاشتند . اولين نفر با موبايل دومين نفر با لب تاپ سومين نفر مي بينه داره كم مياره ، ميره يك دستمال كاغذي رو لوله مي كنه ميگذاره توي جيبش ( البته يك گوشه از دستمال كاغذي را از جيبش بيرون ميذاره ) بعد مياد پيش دوستاش يكي از دوستاش ازش مي پرسه : اين چيه از جيبت بيرونه ؟ ميگه واي خداي من ، كي براي من فكس فرستاده !!!؟؟؟
---بعضی عيب ها تا پديدار نشوند,هرگز مداوا نميگردند.آنوقت ننگي ميشوند که پوشانده هم نخواهند شد.

خودم رو معرفی می کنم ...

موضوع: تازه هانویسنده: taymaz تاریخ: 26 بهمن 1387

سلام به مه ب دکترای با کلاس ....
نظر به این که رضا جون لقب شریف و زیبای هویج رو به این بنده ی حقیر دادن و ازم خواستن خودم رو معرفی کنم ، براتون می نویسم....
من تایماز هستم.... what
نترسین بابا تایماز اسممه ....
همین طور که رضا جون تو نظرات گفتن من پسرم و همکلاسی برو بچ تو دانشگاه ایرانم... wink
اسمم ترکمنی یه و معنی شم می شه « بی نظیر» . خداییش معنی رو حال کردین 9
البته بزارین همین جا این سو تفاهم رو برطرف کنم . بعضی ها فکر می کنن چون اسمم ترکی یه خودمم ترکم ولی اونا سخت در اشتباهن 35 چون من اصلیتم تنکابنی یه و خودم هم تو تهران به دنیا اومدم....
خب اینم از معرفی .... خوب بود
حالا می خوام از امروز براتون بنویسم....
امروز جاتون خالی برامون جلسه ی معارفه گذاشته بودن 25
اونم بهد از یه هفته .... 38
چی بگیم والا .... اصلا مگه چیزی هم می تونیم بگیم ....
ولش بابا....جلسه معارفه خداییش ته خنده بود ... 20
کلی حرف زدن و کلی هم بهمون امیددادن ... اخه برامون از مشروطی یو اخراجو و افتادنو این جور چیزا حرف زدن ... تازه یکی از استادام اومد در مورد مشکلان روحی یو مشکل ارتباط با جنس مخالفو .... از این جور چیزا حرف زد .
استادم که هر کدوم یه جوری 6 می زدن
یکی لهجه داشت خفن « اصلا معلوم نبود رشتیه ها ....» 16
یکی دیگه در عرض کم تر از 30 ثانیه حرفاشو زد و در رفت
یکی هم وسطای جلسه فلنگو بست و جلسرو پیچوند . آخه گفته بودن بعد از معارفه پذیرایی می شین . اون بیچارم ترسید چیزی بهش نرسه ... wink
یکی هم بود که صداش کپ پدر مارکو پلو بود ( امیدوارم کارتونشو دیده باشین .... چون در این صورت می فهمین من چی می گم ...) 6
به هر حال معارفه تموم شدو اومدیم بیرون که پذیرایی شیم
یهو یکی از دخترا اومد سمتمون و یه حرفایی زد که رضا رو دگرگون کرد.... 16
دختره اومد گفت می شه جاتونو با من تو کلاس زبا....
اینو که گفت رضا یهو گفت : بلههههههههههههههههههههه 7
بابا پسر بزار حرفش تموم شه بعد
دخترم که کلی ذوق کرده بود با خوشحالی رفت... bully
نکته ی مهم داستان این بود که محمد رضای عزیز قبل از شروع کلاس ها با رضا جون کلی هماهنگ کرده بود که تو یه کلاس بیافتن ولی رضا خان با دیدن پری یه قصه ی ما دامن از دستش در رفتو به کلی همه چیزو از یاد برد و محمد رضا موندو حوضش.... 9
خلاصه ادامه داستان....
بعد از تمام این قضایا رفتیم که اسم استاد راهنماهامون رو ببینیم که به یه مسئلع ی جدید برخوردیم ....
تو تمام گروها تقریبا یا دختر بود یا پسر ( هر گروه 14 نفر )
به جز گروهی که من توش بودم . البته همه دختر بودن به جز من .... 12
که الیته اونم احتمالا اشتباه لپی بوده . بیچاره ها فکر کردن من دخترم منو انداختن میون 13 دختره دیگه... 8
چه کنیم دیگه اینم از محسنات اسم باحال داشتنه دیگه... lol
خب دیگه چشتون رو بیش از این درد نمی یارم...
برین خوش باشین

يک آدم خوش شانس...

موضوع: با هم بخندیمنویسنده: taymaz تاریخ: 26 بهمن 1387

يك آدم خوش شانس:

از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به اين دنيا نميرسيد.
از همون اول كم نياوردم، با ضربه دكتر چنان گريه اي كردم كه فهميد جواب «هاي»، «هوي» است. am
هيچ وقت نگذاشتم هيچ چيز شكستم بدهد، پي درپي شير ميخوردم و به درد دلم توجه نميكردم!
اين شد كه وقتي رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهاي خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب مي بردند. belay
هيچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد كه برم پاي تخته زنگ مي خورد. هر صفحه اي از كتاب را كه باز ميگردم، جواب سوالي بود كه معلمم از من مي پرسيد. 31
اين بود كه سال سوم، چهارم دبيرستان كه بودم، معلمم كه من را نابغه مي دانست منو فرستاد المپياد رياضي! what

تو المپياد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود و يكي از ورقه ها بي اسم بود، منم گفتم اسممو يادم رفت بنويسم! 18
بدون كنكور وارد دانشگاه شدم هنوز يك ترم از نگذشته بود كه توي راهروي دانشگاه يه دسته عينك پيدا كردم، اومدم بشكنمش كه خانمي سراسيمه خودش را به من رسوند و از اين كه دسته عينكش رو پيدا كرده بودم حسابي تشكر كرد و گفت: نيازي به صاف كردنش نيست زحمت نكشيد اين شد كه هر وقت چيزي از زمين برمي داشتم، يهو جلوم سبز ميشد و از اين كه گمشده اش را پيدا كرده بودم حسابي تشكر ميكرد. بعدا توي دانشگاه پيچيد: دختر رئيس دانشگاه، عاشق ناجي اش شده، تازه فهميدم كه اون دختر كيه و اون ناجي كيه! 38
يك روز كه براي روز معلم براي يكي از استادام گل برده بودم يكي از بچه ها دسته گلم رو از پنجره شوت كرد بيرون، منم سرك كشيدم ببينم كجاست كه ديدم افتاده تو بغل اون دختره! خلاصه اين شد ماجري خواستگاري ما و الان هم استاد شمام! bully
كسي سوالي نداره؟ 12
حال کردین جون من... 20
به این می گن زندگی . حالا ما هی بیایم بزنیم تو سرو کله ی خودمو که چی داریم پزشکی می خونیم 3
من که واقعا از این همه خر شانسی مخم سوت کشید .... am
شما هم اگه هنگ کردین Ctrl+Alt +Delete رو بزنید ..... 9

عزدواج

موضوع: به هم بخندیمنویسنده: بابک تاریخ: 25 بهمن 1387

> هر وقت من يک کار خوب مي کنم
> مامانم به من مي گويد بزرگ که شدي
> برايت يک زن خوب مي گيرم. تا به حال
> من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم
> قول پنج تايش را به من داده است.
> حتمن ناسرادين شاه خيلي کارهاي
> خوب مي کرده که مامانش به اندازه
> استاديوم آزادي برايش زن گرفته
> بود. ولي من مؤتقدم که اصولن انسان
> بايد زن بگيرد تا آدم بشود ، چون
> بابايمان هميشه مي گويد مشکلات
> انسان را آدم مي کند. در عزدواج
> تواهم خيلي مهم است يعني دو طرف
> بايد به هم بخورند. مثلن من و ساناز
> دختر خاله مان خيلي به هم مي خوريم.
> از لهاز فکري هم دو طرف بايد به هم
> بخورند، ساناز چون سه سالش است
> هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولي
> مامانم مي گويد اين ساناز از تو
> بيشتر هاليش مي شود. در عزدواج سن و
> سال اصلن مهم نيست چه بسيار آدم
> هاي بزرگي بوده اند که کارشان به
> تلاغ کشيده شده و چه بسيار آدم هاي
> کوچکي که نکشيده شده. مهم اشق است !
> اگر اشق باشد ديگر کسي از شوهرش
> سکه نمي خواهد و دايي مختار هم از
> زندان در مي آيد. من تا حالا کلي
> سکه جم کرده ام و مي خواهم همان اول
> قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز
> بدهم تا بعدن به زندان نروم. مهريه
> وشير بلال هيچ کس را خوشبخت نمي
> کند. همين خرج هاي ازافي باعث مي
> شود که زندگي سخت بشود و سر خرج
> عروسي دايي مختار با پدر خانومش
> حرفش بشود. دايي مختار مي گفت پدر
> خانومش چتر باز بود.خوب شايد حقوق
> چتر بازي خيلي کم بوده که نتوانسته
> خرج عروسي را بدهد. البته من و
> ساناز تفافق کرده ايم که بجاي شام
> عروسي چيپس و خلالي نمکي بدهيم. هم
> ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست
> تازه وقتي مي خوري خش خش هم مي کند!
> اگر آدم زن خانه دار بگيرد خيلي
> بهتر است و گرنه آدم مجبور مي شود
> خودش خانه بگيرد. زن دايي مختار هم
> خانه دار نبود و دايي مختار مجبور
> شد يک زير زميني بگيرد. مي گفت چون
> رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند
> پايين! اما خانوم دايي مختار هم مي
> خواست برود بالا! حتمن از زير
> زميني مي ترسيد . ساناز هم از زير
> زميني مي ترسد براي همين هم برايش
> توي باغچه يک خانه درختي درست
> کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و
> دستش شکست. از آن موقه خاله با من
> قهر است. قهر بهتر از دعواست.آدم
> وقتي قهر مي کند بعد آشتي مي کند
> ولي اگر دعوا کند بعد کتک کاري مي
> کند بعد خانومش مي رود دادگاه
> شکايت مي کند بعد مي آيند دايي
> مختار را مي برند زندان! البته
> زندان آدم را مرد مي کند.عزدواج هم
> آدم را مرد مي کند، اما آدم با
> عزدواج مرد بشود خيلي بهتر است!
> اين بود انشاي من

زنده باد عشق زنده باد هرچی جوان عاشقه
زنده باد عشق زنده باد هرچی گل شقایقه(سلطان مشکی)
این بار اون جمله قشنگه به دلیل طولانی بودن اومده تو ادامه ی مطالب