مطالب براي دي 1387 سال » پزشک ایرانی-خاطرات دانشگاه علوم پزشکی ایران به روایات مختلف


ما شبی دست بر آریم و دعایی بکنیم / غم هجران تو را چاره زجایی بکنیم

دل بیمار شد از دست رفیقان مددی / تا طبیبی به سر آریم و دوایی بکنیم

آخرین ارسال های انجمن

منوی کاربری

نظر سنجی


صد در صد bully
فيفتي فيفتي 14
نه 38


آمار

آمار مطالب يک ساعت پيش: 0
امروز: 0
اين ماه: 3
کل: 97
کل نظرات: 1589
آمار کاربران يک ساعت پيش: 0
امروز: 2
اين ماه: 7
کل: 157
بن شدگان: 0
جديدترين عضو: mitiazueff
آمار پست هاي انجمن يک ساعت پيش: 0
امروز: 0
اين ماه: 0
کل: 84
کل تاپيک ها: 16
بازدید هفتگی
شنبه0
یکشنبه0
دوشنبه0
سه شنبه224
چهارشنبه276
پنجشنبه114
جمعه0
بازدیدهای این هفته: 614

افراد آنلاین اعضا: 0
هيج

روبات ها: 0
هيج

ميهمانان: 2
مجموع: 2


پزشک ایرانی » مطالب براي دي 1387 سال

رضا به سبزوار میرود+سری دوم جوک و لطیفه

موضوع: با هم بخندیمنویسنده: رضا تاریخ: 26 دي 1387

آقا به امید خدا امشب راهیه ولایت مادرمم(سبزوار) -همونطور که قبلا هم گفتم سفر کاریه نا تفریحی
اونجا هم که خاله ها ما رو میگیرن و باید چند شب خونه ی هر کدوم به اجبار بمونیم(لنگر انداختن اجباری lol )
اگر نمردم ( 30 ) صبح جمعه 4/11/87 (یک هفته دیگه) تهرانم 2 تا فرداش با بابک بریم ثبت نام دانشگاهامون.
شرمنده ی دوست عزیز همکلاسیمونم شدیم 8 (آخه قرار بود امشب ساعت 10 با هم برای اولین بار بچتیم 10 )-دوست جون قرارمونو همینجا میذارم:
زمان:جمعه 10 شب مکان:یاهو چت روم lol
یه چند تا جوک هم بگمو برم:
--از غضنفر ميپرسن چه جوري بستني کيم ميخوري؟ مي گه مي ذارمش لاي نون، سيخشو مي کشم بيرون 12
--به غضنفر ميگن يه موجود نام ببر ميگه : آب جوش ميگن آب جوش که موجود نيست ميگه والا من از تبريز که ميومدم تو جاده نوشته بود آب جوش موجود است 18
--غضنفر صبح ميره در مغازش ميگه بسم ا... رحمان رحيم.کرکره را ميده بالاميبينه همه چيز رو دزدیدن کرکره را ميده پايين ميگه صدق ا... علي العطيم wink
-- غضنفر ميره ماه عسل برميگرده زنش بهش ميگه چرا منو نبردي ميگه خواب بودي دلم نيومد بيدارت كنم 9
--احمدي نژاد زنگ ميزنه فلسطين زود قطع ميکنه ازش دليلش رو ميپرسند ميگه: مي خواستم ببينم هنوز اشغاله يا نه. 14
--يه روز يه غضنفر ميره باشگاه بدن سازي ، مربي باشگاه بهش ميگه هفته اول که بياي بدنت درد ميگيره ، غضنفر فکر ميکنه ميگه پس ميرم از هفته دوم ميام 38
--به يه گربه ي چيني ميگن اسمت چيه ميگه:ميونگ 37
--سوال كنكور آزمايشي يکي از موسسات کنکور : دو طفلان مسلم چند نفر بودند و نام پدر آنها چه بود؟ 28
--خطيب جمعه: اگر امروز شما مي بينيد يوزارسيف تن به خواسته آن زن نميدهد اينها همه از برکات نظام است. 39
--غضنفر کنکور داشته ميره سر جلسه، سوالها رو که پخش ميكنند، اول يك پنج دقيقه‌اي مبهوت به سؤالا خيره ميشه!!! بعد يك بيست پنج تومني از جيبش درمياره شروع ميكنه تند تند شير يا خط كردن و پاسخ نامه رو پر كردن .بعد 40-50 دقيقه يارو مراقبه ميبينه غضنفر خيس عرق شده!!! هي داره يك سكه رو ميندازه بالا ، زير لب فحش ميده ميره جلو ميپرسه: داري چيكار ميكني؟ ميگه: همه سوالا رو جواب دادم، دارم جوابامو چك ميكنم. 20
خوب دیگه دوستان.خوبی بدی هرچی از ما دیدید حلال کنید که ما رفتیم. 34
---ماداميکه تلخي زندگي ديگران را شيرين ميکني.....بدان که زندگي ميکني(هلن کلر)

و من به بدبخت شدن نزدیکم

موضوع: با هم بخندیمنویسنده: رضا تاریخ: 24 دي 1387

میبینم که موقع امتحاناسو همه ی وبلاگای پزشکی دارن خاک میخورن recourse
جالب اونجاست ترم بهمنی های عزیز هم از بقیه ی رفیقاشون الهام گرفتنو و در وبلاگشونو تا اطلاع ثانوی تخته کردند .
منم که تا چند روز پیش برنامم (خوردن-خوابیدن و خوندن وبلاگ) بود جدیدا برنامم به (خوردن-خوابیدن) تغییر پیدا کرده lol
این استعلام شهرستانامون هم که امروز زنگ زدم,گفتند اصلا نفرستادیم 13 (بعد از 10 روز)
فردا باید یه بار دیگه برم نظام وظیقه و برگ تقاضای استعلام بگیرم.بعدشم بار سفر بر باره بندم و دل بر عبور از سنگ و خارو و خاره بندم و ره توشمو بردارم و پاشم برم عروس ایران(لاهیجان) و کویر ایران(سبزوار lol ) که چی؟استعلام شناسنامه بگیرم. 17 17
حالا غم و غصه رو بیخیال میشیم و چند تا جوک باحال در میکنیم lol 2
--هويجه با مامانش ميره بيرون وسط راه به مامانش ميگه مامان آبهويج دارم. 4
--یارو با زنش دعواش مي شه، چراغ رو خاموش مي کنه.زنش مي گه چرا چراغ رو خاموش کردي؟ ميگه آخه جواب ابلهان خاموشيست! 22
--يه يارو خبر ميدن پدر شدي ميگه به زنم چيزي نگيد ميخوام غافلگيرش کنم 14
--عروسه وارد يه مجلس ميشه مادر شوهر ميگه : صل علي محمد ، دشمن جانم آمد ! عروس هم ميگه : عقرب زير قالي ، ميخواستي پسر نياري 38
--به یارو ميگن چرا درس ميخوني؟ ميگه درس ميخونم دکتر بشم، مطب بزنم، پول در بيارم، نيسان بخرم کار کنم. 37
--یارو کلاس رقص ميزاره، ورشکست ميشه. تحقيق ميکنن، ميبينن سره کلاس شاباش ميداده. 12
--پشت کنکوريه نذر ميکنه اگه دانشگاه قبول بشه ،،، مامانشو با پاي برهنه بفرسته کربلا 19
--به تركه ميگن درد عشق بدتره يا درد دندون گفت هنوز تو اتوبوس دستشوييت نگرفته 39
--هميشه پشت سر هر مرد موفق، زني هست .... که نتــــــــــونسته جلوي موفقيتش رو بگيره 14
--یارو مي ره امتحان گواهي نامه بده چند بار رد ميشه بعد تو راه پليس جلوش رو مي گيره مي گه گواهي نامه یارو مي گه دادين كه مي خواين؟ 6
و اما جمله ی پند آموز امروز از چارلی چاپلین:
--از چارلي چاپلين مي پرسند : خوشبختي چيه ؟ ميگه خوشبختي فاصله اين بدبختي تا بدبختي بعديه.

کتابخونه و سوتی هاش

موضوع: با هم بخندیمنویسنده: رضا تاریخ: 21 دي 1387

امروز داشتم دفترچه ی سوتی های دوستای کتابخونه ایمو میخوندم.(این دفترچه به همت بابک تهیه و تنظیم شده lol )گفتم گلچینشو اینجا هم بنویسم شما هم یه فیضی برده باشید 2 (با اجازه ی آق بابک و سوتی دهان محترم)

-تاحالا سیبیلام لب به تیغ نزدن "دست خدا"
-یک شنبه بریم 4 شنبه بازار. "شاهرخ"
-رانی آب موز. "علی رضا"
-بلوتوثت بیداره؟ "سجاد"
-سر از دست کچل ما بردار. "دست خدا"
-مهرم آزاد جونم حلال. "دست خدا"
-ریشام رو با ماشین حساب میزنم. "اکبر"
-جوراب بدبخت ترین عضو بدن است. "اکبر"
-فکر کنم در رو از قفل پشت کرد. "اکبر"
-هوا خیس بارونه "شاهرخ"
-مادر پیامبر قبل تولدش از دنیا رفت. "علی"
-رفتیم جمکران مرقد امام خمینی. "اکبر"
-مادرم بچش حاملس. "علی"
-رتبه اول کنکور از دانشگاه معافه. "علی"
-میخوام یه زن بگیرم بچه محلام حال کنن. "وحید"
-داداش رضا صادقی بدون کنکور میره سربازی. "علی"
-دویست و چپ,شیش کرده.(منظورش:206 چپ کرده). "دست خدا"
-تو دانشگاه شما جلو میشینین یا دخترا عقب میشینن؟ "شاهرخ"
-چیز خنده دار تو گوشیت داری؟فقط عکسای خودمه. "بابک"
-------------------------------------------
امروز دانشگاه شاهرخ و محمد (دانشگاه آزاد پیشوا ورامین) دعوت بودیم 14 .اصلا حال نداد recourse میدونید چرا؟
بچه ها امتحان شیمی داشتند,منو بابک بیچاره رو ول کردند به امون خدا. 17 ما هم جایی رو نداشتیم که بریم,رفتیم کتابخونه دانشگاه 2 ساعت همدیگه رو نیگا میکردیم تا امتحانشون تموم شه.امتحان هم که تموم شد برگشتیم تهران.
اصلا به این شاهرخ عوضی بگو مرتیکه تو که میدونستی اینجوری میشه چرا مارو دعوت کردی؟اونم جایی که فقط 4 ساعت رفتو برگشتشه 13 13
دیشب هم مثلا خیر سرمون رفته بودیم عزاداری,5 تا جوون که تو یه ماشین بشینن چی میشه؟معلومه دیگه اتوبان تبدیل به ... میشه lol
کلی با پراید تو اتوبان فخرفروشی کردیم 38 wink
بزغاله(راننده هرو میگم) همه ی خلافارو مرتکب شد ,که هیچ.چند بار نزدیک بود مارو به لقاالله بپیوندونه 15 شانس آوردیم زنده رسیدیم خونه. 24
پ ن :میدونید این عکسه کیه؟عکس بابک و داداششه.یه وقت فکر نکنید بابک داداش 10 سالشو فشن کرده ها!! که اگه این فکر بکنید در جهل مرکبید 4
آن کس که بابک و برادر 10 سالشو فشن کرده شخصی نیست جز-->رضا bully bully
جوک گفتم بابا.اصلا مارو چه به این کارا 9 همون پسرک 10 ساله خودشو و بابک رو به راه بد (فشن) کشونده 12 12 فکر کنم چند روز دیگه بساط سیخ و سنگ رو تو خونه ی بابک اینا توسط برادرش شاهد باشیم 39
و در انتها کاملترین تعریف "چکاب" را خواهیم دید:
--به عملي که در آن فرد قبل از وارد شدن به توالت شير آن را باز کرده واز وصل بودن آب اطمينان حاصل ميکند،تا مبادا بعد از اتمام کارش دچار مشکلات ناشي ازبي آبي در توالت گردد،”چک آب” گويند. 14
-براي لذت بردن از زندگي کافيه فقط کمي احمق باشي "نمیدونم کی گفته lol" 33

رضا معاف می شود؟

موضوع: خاطرات غیر پزشکینویسنده: رضا تاریخ: 17 دي 1387

سلام
عرض تسلیت نسبت به فرارسیدن ایام تاسوعا و عاشورای حسینی
این پست چون خیلی زیاد شد,دو بخشش کردم,که بخش دومش(که مربوط به دوندگی های من در نطام وظیفه کل کشور هست) از ادامه ی مطلب قابل دسترسیه 4
دیروز برای اولین بار اعتبار دانشجوی پزشکی بودمون بدردمون خورد 9 مسوول انجام کارهای کلانتریم (برای معافیت کفالت )یه افسر تحقیق بازنشتس,این افسره میدونس من دانشجوی پزشکی ام,به خاطر همین از همون اول یه جور دیگه با من تا میکرد 2 برگه های تحقیقات رو که داد به خودم برم امضا بگیرم,برای تایید عکس پدرم هم باید یه ضامن رو بیاری کلانتری تا ضمانت نامه امضا کنه,ولی اون ضمانت نامه رو هم داد دست خودم برم امضا بگیرم.در آخر کار هم باید بابامو میبردم کلانتری که رییس کلانتری ببینه تا پشت عکساش مهر بزنه.منم دیروز حدودای ساعت 2 بود که این کارای کلانتریم بعد از دو هفته دوندگی تموم شده بود و فقط مونده بود مهر زدن به پشت عکس بابام.رفتم پیش رییس کلانتری,سرهنگه گفت برو باباتو بیار,منم گفتم نمیشه که,برم بیارم ساعت از 2 میگذره ,افسره تحقیق میره,کارام میره برای هفته ی بعد(به خاطر تعطیلات محرم).سرهنگه گفت:به من چه.یا میری میاری یا مهر نمیزنم 16
منم رفتم به افسره تحقیق گفتم.اونم گفت بیا بریم پیشش ببینم چی میگه,غلط کرده مهر نزنه lol
افسر:جناب سرهنگ چرا مهر نزدید؟
سرهنگ:من که باباشو ندیدم,بره بیاره تا منم مهر بزنم
افسر:جناب سرهنگ کارشو راه بنداز-->دکتر مملکته
سرهنگ:جدی؟تو این محل what 12
افسر:آره جناب سرهنگ-خودم تحقیق کردم lol
سرهنگ:بده مهرش کنم bully laughing
بعدشم افسره کارامو انجام دادو و همه ی مدارکو کرد توی یه پاکتو و پلمپش کرد و داد بهم که ببرم نظام وظیفه.آخرش هم گفت هر وقت کارت تموش شد خبرشو بهم بده.(یعنی شیرینی بده lol )
پ ن 1:دیروز من و بابک و شاهرخ و محمد توی کتابخونه قرار گذاشتیم که همدیگه رو ببینیم و تجدید روحیه بشیم.دو ماه میشد که محمد و شاهرخ رو که دانشجوی یک دانشگاه(آزاد-واحد ورامین-ژنتیک و بیوشیمی) هستند رو ندیده بودم.آقا جاتون خالی,کلی حال داد.دفترچه ی سوتی هامون رو هم که به همت بابک نگاشته شده بود ورق زدیم و کلی خندیدیم.کلی هم بحث سیاسی 19 دانشجویی lol کردیم.
پ ن 2:یکی از دوستان تو نظراتش درخواست گذاشتن عکس از محیط دانشگاهمون رو داشتند که براشون میذارم:(چون عکس ها زیاده لطف کنید برید ادامه ی مطلب)
پ ن 3:این پی نوشت برای دوست همکلاسیمه-->ببین عزیز شما هنوز اسمتو به من نگفتی ها!!!حداقل یه ایمیلی چیزی از خودت میذاشتی با هم راحت در ارتباط باشیم 14
--"همه دوست دارند که به بهشت بروند, ولي کسي دوست ندارد که بميرد." جان لوييس

زندگی رو دوست دارم با تمام بدبیاریش

موضوع: مطالب جالبنویسنده: بابک تاریخ: 14 دي 1387

سلام
امروز اولین متن رو براتون فرستادم امیدوارم لذت ببرید 33
دو روز مانده به پایان جهان , تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است . تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود . پریشان شد و
آشفته و عصبانی ، نزد خدا رفت تا روز های بیشتری از خدا بگیرد .
داد زد و بد و بیراه گفت .
خدا سکوت کرد .
آسمان و زمین را بهم ریخت .
خدا سکوت کرد .
جیغ زد و جار و جنجال به راه انداخت .
خدا سکوت کرد .
کفر گفت و سجاده دور انداخت .
خدا سکوت کرد .
دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد .
خدای بزرگ سکوتش را شکست و به او گفت :
« عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت . تمام روز را به بد و بیراه و جنجال ازدست دادی ، تنها یک روز دیگر باقی است ، بیا و لااقل یک روز را زندگی کن . »
لا به لای هق هقش گفت : « اما با یک روز ! با یک روز چه کار میتوان کرد ؟ »
خدای بزرگ گفت : « آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است ، آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید .»
و آنگاه سهم یک روز زندگی اش را در دستانش ریخت و گفت : « برو و زندگی کن . »
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید . اما میترسید که حرکت کند . میترسید که راه برود . میترسید که زندگی از لای انگشتانش بریزد .
قدری ایستاد ... بعد با خودش گفت : « وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد . بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم . »
آن وقت شروع به دویدن کرد ، زندگی را به سر و رویش پاشید ، زندگی را نوشید ، زندگی را بویید ، و چنان به وجد آمد که دید میتوتند تا ته دنیا بدود ، میتواند بال بزند
میتواند .....
او در آن روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را بدست نیاورد ، اما ... اما در همان یک روز دست بر پوسته ی درخت کشید ، روی چمن ها خوابید ، کفش دوزکی را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابر ها را تماشا کرد ، و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد ، و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد .
او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ، لذت برد ، سرشار شد و بخشید ، « عاشق » شد و عبور کرد و تمام شد .
او همان یک روز زندگی کرد ، اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند :
« امروز او در گذشت ، کسی که
هزار سال زیسته بود ! » 33