مطالب براي آذر 1387 سال » پزشک ایرانی-خاطرات دانشگاه علوم پزشکی ایران به روایات مختلف


ما شبی دست بر آریم و دعایی بکنیم / غم هجران تو را چاره زجایی بکنیم

دل بیمار شد از دست رفیقان مددی / تا طبیبی به سر آریم و دوایی بکنیم

آخرین ارسال های انجمن

منوی کاربری

نظر سنجی


صد در صد bully
فيفتي فيفتي 14
نه 38


آمار

آمار مطالب يک ساعت پيش: 0
امروز: 0
اين ماه: 3
کل: 97
کل نظرات: 1543
آمار کاربران يک ساعت پيش: 2
امروز: 4
اين ماه: 7
کل: 157
بن شدگان: 0
جديدترين عضو: mitiazueff
آمار پست هاي انجمن يک ساعت پيش: 0
امروز: 0
اين ماه: 0
کل: 84
کل تاپيک ها: 16
بازدید هفتگی
شنبه0
یکشنبه0
دوشنبه0
سه شنبه224
چهارشنبه147
پنجشنبه0
جمعه0
بازدیدهای این هفته: 371

افراد آنلاین اعضا: 0
هيج

روبات ها: 0
هيج

ميهمانان: 2
مجموع: 2


پزشک ایرانی » مطالب براي آذر 1387 سال

جلادی که موش شد

موضوع: خاطرات گذشتهنویسنده: رضا تاریخ: 30 آذر 1387

سلام
بعد از نوشتن سه قسمت از داستان مسافرتمون میخوام یه تنوع بدم به وبلاگ ,تا هم خودم ,هم شما حالشو ببرید bully
میخوام یه خاطره ی باحال از بابک بگم wink wink wink (هنوز خاطره رو نگفتم خندم گرفت wink )
آقا سال دوم بود سر کلاس چرت جغرافی (دبیرشم از درسش چرت تر-یه آدم چهارشونه با لهجه ی خفن که ادعا میکرد اصلا لهجه نداره wink (واقعا متاسفم برای کسایی که از لهجه ی پاک و مادریشون فرار میکنن.آحه مگه بچه ی تهرون بودن چه افتخاری داره که کسی تا میاد تهران سعی میکنه لهجشو از بین ببره)-جدا چه جوکی بود)
آخرای تایم کلاس بود که دبیره گفت: ساعت چنده؟
بابک گفت:آقا زنگه,بعد از مکث کوتاهی گفت:البته 15 دقیقه دیگه lol 20
دبیره هم بلند شد,گوش بابکو گرفت و آن چنان چکی بهش زد که صداش کل کلاسو گرفت 15 15
کلاس یه لحظه کپید و فضای مرده ای بر کلاس حاکم شد
بالاخره اون زنگ تموم شد ولی بچه های کلاسمون نامردی نکردنو تا آخر سال نذاشتن یه آب خوش از دهن این جلاد بره پایین
همه جا مسخرش میکردیم و خلاصه بگم یارو رو بدبخت کردیم.طوری که سال بعد از دبیرستانمون فرار کرد bully 20 16 16
آره بچه ها جون.بدانید و آگاه باشید من و دوستام تو مدارسی درس خوندیم که معروفند به هتل
راستی میدونستید در دبیرستانمون رو به علت نداشتن بازده تخته کردند؟ 12
پ ن :از دوران دبیرستان خاطره زیاد دارم و حالاحالاها در خدمتتون هستم 14

رضا و دوستان در مشهد (3)

موضوع: خاطرات غیر پزشکینویسنده: رضا تاریخ: 30 آذر 1387

.....زنگ گوشیمو برای نیم ساعت دیگه تنظیم کردم و راحت با دوستان چرت نیم ساعته رو شروع کردیم
از خواب که بیدار شدم دیدم همه جا روشنه 12 نور زرد لامپ بالای سرمون مقابل نور خورشید دیگه حرفی برای گفتن نداشت.
مثلا قرار بود نیم ساعت چرت بزنیم و بریم زیارت.دیدم صبح شده و دیگه از برنامه عقب افتادیم.گفتم :گور بابای برنامه lol بخواب حالتو بکن 26
هیچی دیگه.ظهر شد که دیگه هر سه تاییمون از خواب سیر, و بیدار شدیم 37 (چرت نیم ساعته 10 ساعت طول کشید)
وقتی بیدار شدیم هممون سردر داشتیم.کاشف به عمل اومد به خاطر نور زرد لامپ بالا سرمون بود که 10 ساعت مدام به کله های نازنینمون lol میتابید.
ناهار رو با همون دستور دیروز زدیم به بدن و یکم با هم جروبحث کردیم تقصیر کی بود که اینقدر خوابیدیم و حالا دیگه باید کجا بریم؟
بعد از کلی بحث و جدل دولت با رفتم به باغ وحش به توافق رسید (باغ وحش مشهد تو کوهستان پارکشه-تقریبا خارج از شهر-مثبت ترین نکتش اینه که اتوبوس خوره 9 )
تو اتوبوس بحث از دیار تبریز (دیار آینده ی دست خدا) شد.منو بابک هی میگفتیم فقط تهرانو عشقه ,اونم میگفت :فگت تبریز(البته اصلا لهجه نداره ها)
بعد هی ما دلیل میاوردیم که تهران بهتر از تبریزه (برای زندگی اونایی که تو تهران بزرگ شدن,وگرنه کی کثیفی و آلودگی تهران رو دوست داره؟) و اونم قانع نمیشد,تا این که رومونو برگردوندیم.دست خدای داستان ما هم از اونجایی که اصلا روحیه ی انتقاد پذیری نداره خواست با زدن چند ضربه به پای من دقو دلیشو در بیاره,منم نامردی نکردم,برگشتم همونجا تو اتوبوس چند تا چک (دوتا این ور دوتا اونور) خوابوندم زیر گوشش 13 16 .(چند بار هم شده بود که همینجوری شوخی میکرد و من بهش میگفتم:نکن بشر,کرم نریز ,یدفه چند تا میخوابونم زیر گوشتا . اما آدم نشد که نشد ,تا این که ایندفه کاسه ی صبرم لبریز شد 13 )
بعد از این چک ها اونم اومد بزنه,اما به خاطر داشتن عینک روی صورتم یکی بیشتر نزد lol (البته از اونجایی که من لاغر و نحیفم یکم هم مراعاتمو کرد 14 )
منو یدالله از این جا به بعد قهر کردیم 23 باغ وحش رفتیم و تو راه برگشت آشتی شدیم lol
تو برنامه هامون رفتن به خواجه ربیع هم بود,بابک میگفت اونجا یه بار من رفتم منظره ی خیلی قشنگی داره.از اونجایی که خط اتوبوس مستقیم از باغ وحش به خواجه ربیع موجود بود ما هم فرصتو غنیمت شمردیم و یک سر هم به آرامگاه خواجه ربیع زدیم,اما نه, نشد که زیارت کنیم what آرامگاه وقت غروب بسته بود 12 13
میدونستید مشهدی ها به نون خامه ای میگن نارنجک lol 6 ما اینو وقتی خواستیم از شیرینی فروشی بغل خواجه ربیع نون خامه ای بگیریم متوجه شدیم.
هوا تاریک شده بود و نا امید از زیارت برگشتیم هتل.اینبار تصمیم گرفتیم شام یه چیز خاطره انگیز و خنده دار بزنیم wink
نون+پنیر+خیار+گوجه ی دونه ای 400 تومن شام اون روزمون بود.
شامو که خوردیم زنگ زدم امین:
-سلام امین,بیا هتل بریم بگردیم
- (امین با صدای خواب آلود)سلام,الان نمیتونم,فردا میام
-بیا برات یه خودکار گرفتما,اسمتم روش حکاکی شده (دورو برای حرم از این جور حکاکی ها زیاد پیدا میشه که بهترینشو به نظر من اول خیابون امام رضاست)
-باشه باشه,الان راه میفتم (با یه خودکار بچه رو ... کردم lol )
امین بعد از یک ساعت رسید و ما تو این یک ساعت استراحت کردیم.وقتی رسید پا شدیم رفتیم حرم و این بار دیگه با معرفت زیارت کردیم و چیزایی که سفارش کرده بودند بهمون رو ضریح مال کردیم 2
اینجا بود که منو امین گروه رو ترک کردیم و رفتیم خونه ی خالمون
مثلا رفتیم که سه ساعته برگردیم.ساعت 2 نصف شب رسیدیم خونه ی خاله.
یه محله ای داشتند خفن.محله ی خفت گیرای مشهد بود.امین میگه تو اخبار حوادث مشهد بیشتر اتفاقاش مربوط به این محلس 15 از مواد فروش گرفته تا قاتل خونشون تو اون محله بود. (نام محلشونو افشا نمیکنم lol )
نصف شب رسیدیم دیگه,در نتیجه زنگ زدیم دخترخالم بیاد دم در درو باز کنه (بیچاره از سر شب تا نصف شب منتظر شرف یابی منو و امین بود lol ).
وقتی رسیدیم,همه خواب بودند,بروبچس یه خاله ی دیگمم از شهرستان اومده بودند خونشون مهمونی.دیگه اوضاع قاراشمیش بود اساسی.منو و امینم به زور یه جایی پیدا کردیم و کلمونو گذاشتیم زمین
و این داستان ادامه دارد....
پ ن 1:امروز رفتم واکسنمو بزنم,چند تا مرکز بهداشت هم رفتم,همه یا تموم کرده بودند یا گفتند یه روز دیگه بیا recourse 13
پ ن 2:حمید امروز دفترچه کنکور گرفت .اینبار میخواد برای پزشکی یا رشته ای مرتبط به پزشکی بخونه.از همین الانم قرار گذاشتیم انتخابای اولشو دانشگاه ایران بزنه 14 (هنوز نه به باره نه بداره حمید رو داره lol )

رضا و دوستان در مشهد (2)

موضوع: خاطرات غیر پزشکینویسنده: رضا تاریخ: 29 آذر 1387

....گوشیمو گذاشتم رو زنگ که ساعت 7 از خواب بیدارمون کنه پاشیم بریم بیرون و گرفتیم تخت خوابیدیم
ساعت 7 از خواب بیدار شدم و گقتم:
-(با تن صدای آرام) بابک,دست خدا بلند شید.
اما خبری نشد,چند بار تکرار کردم اما بازم خبری نشد 3 آخر با صدای بلند داد زدم:
-بلند شید دیگه 13 13
که دست خدا بلند شد و با صدای خواب آلود گفت:
-بگیر بخواب,ما اومدیم اینجا که استراحت کنیم و بگیریم بخوابیم,نه اینکه تفریح کنیم12 12
منم دیگه اعصابم خورد شد و همه جور صدا از خودم و گوشیهای بچه ها در آوردم تا بیدارشون کنم belay اما نشد که نشد recourse منم مجبور شدم همرنگ جماعت بشم و بگیرم بخوابم lol
ساعت 12 از خواب بیدار شدیم lol
زدیم بیرون تا بلیط برگشتو بگیریم.(سیستم بلیط دهی تو مشهد جوریه که راه آهن بلیط نمیده و یا باید اینترنتی بگیری یا بری آژانس) بلیطای اینترنتی که تموم شده بود.پس رفتیم آژانس .بلیطای اونجا هم تموم شده بود 17 اینجا بود که مجبور شدیم بیعانه بدیم تا اگه احیانا مسافری بلیطشو کنسل کرد به ما برسه 4
رفتیم حرم و بدون اینکه وارد رواق ها بشیم و زیارت کنیم اومدیم بیرون(تزمون این بود که با شکم گرسنه که نمیشه با معرفت زیارت کرد lol )
رامونو به طرف بازار رضا کج کردیم و کمی خرید کردیم.(هر وقت خواستید از مشهد عطر بگیرید ,یه مغازه وسطای بازار رضا هست که سردر مغازش نوشته: هر 3 هزارتومن عطری که بگیرید 2 شیشه عطر اشانتیون میدیم 14 من توصیم اینه که از اونجا خرید کنید.چون هم فروشندش باحاله و هم اشانتیوناش 2 )
دیگه نوبت شکم شده بود lol طبق پیش بینی های انجام شده ما باید غذامونو از ساندویچی تهیه میکردیم و ناهار روز آخر رو باید تو رستوران میزدیم .
این دست خدا باز یک مشکل دیگه برامون ایجاد کرد.آقا دنبال ساندویچی بود که هم تمیز باشه هم ارزون lol
4-5 تا ساندویچی رفتیم ,ولی ایشون راضی نشدند 3 اینجا بود که دعوا بابک و دست خدا شروع شد belay (حیف که با صحنه های اکشن همراه نیود 16 )
بابک:دیگه خستمون کردی.میریم اینور میگی گرونه,میریم اون ساندویچی میگی کثیفه,میریم اون یکی میگی....
در نهایت تصمیم گرفتیم بریم هتل و تکلیفمون رو با هم دیگه و مخصوصا با شکممون روشن کنیم.
تو هتل تصمیم گرفتیم که مواد اولیه رو از بیرون بگیریم و خودمون تبدیلش کنیم به ساندویچ و نوش جان کنیم(خداییش عجب تصمیمو بود,هم اقتصادی تر و هم بهداشتی تر bully )
6 قرص نان فانتزی + 12-13 حلقه کالباس خشک + خیار شور به مقدار لازم+ 6 عدد سس + نوشابه خانواده ناهار ما سه نفر رو تشکیل دادند ( شام همان روز + ناهار فردا هم دقیقا با همین دستور آماده شد lol )
بعدش چیکار کردیم؟
خوب چرت بعد از ناهار میچسبه و چند ساعت خسبیدیم lol
بیدار که شدیم زنگ زدم به امین که بیاد به عنوان راهنما شهرو به ما نشون بده.
امین که اومد بهش گفتیم کجای مشهد باحاله؟
امین:من هیچ جای مشهدو بلد نستم.فقط بلدم اتوبوس سوار شم بیام حرم و برگردم.راه هنرستانمونم بلدم 4
ما: what 12 خوب حالا کجا بریم؟
امین:بریم قدم زنی؟
ما:بریم بریم
بعد از پیاده روی در سطح شهر امین به کلش زد که مارو ببره مرکز خرید مشهد (پروما)
تا وارد مرکز خرید شدیم,اسپیکر مرکز صداش اینگونه در اومد:
مشتریان گرامی مرکز راس ساعت 10.30 تعطیل میشود,لطفا در خرید خود تسریع نمایید.
حالا ساعت چنده؟10.25 wink
ما هم مات و مبهوت به هم نیگا کردیم و خندیدیم و از مرکز خروجیدیم lol
با اتوبوسا برگشتیم به حرم(تو مشهد همه ی خطوط اتوبوسرانی مربوط به حرم شبنده روزیند و اکثر خطوط یک سرشون به حرم میرسه)
اما چون گرسنه بودیم ,دست خدا گفت:
بریم شامو بزنیم و برگردیم با معرفت و درست و حسابی زیارت کنیم
امین برگشت خونشون و ما هم رفتیم هتل شامو زدیمو بعدش اومدیم یه چرتکی بزنیم تا خستگی پیاده روی رو رفع کنیم (البته اینبار من لامپ اتاقو روشن نگه داشتم تا به خواب عمیق نریم)
زنگ گوشیمو برای نیم ساعت دیگه تنظیم کردم و راحت با دوستان چرت نیم ساعته رو شروع کردیم
و این داستان ادامه دارد...
پی نوشت:دیروز بهترین بازی رایانه ای که تو عمرم بازی کرده بودم (Dead Space-بازی از ژانر ترسناک و خون آشامیه 16 ) رو تموم کردم و الان حسابی بیکارم.GTA4 هم که فعلا رو هیچ سیستمی بالا نمیاد و باید منتظر پچ ها و نسخه های اصلاحیش باشم recourse

رضا و دوستان در مشهد (1)

موضوع: خاطرات غیر پزشکینویسنده: رضا تاریخ: 28 آذر 1387

امروز بابک برام ایمیل زده که من اونو براتون کپی پیست میکنم:
بدون خالیبندی خاطرات مشهد را تا یادت نرفته بنویس.زجرهاییم که من کشیدم بنویس.
توضیح:من حافظه ی بسیار قدرتمندی 37 دارم ,(عمق فاجعه به قدریه که مسیر قبله رو بعد از چند بار نماز خوندن به سمتش تو هتل فراموش کردم recourse )
من همینجا و از همین تریبون هرگونه ادعای زجر کشیدن را از سوی ایشان به شدت تکذیب میکنم 35 (چه با کلاس شدا)
تازه هر کی ندونه من که میدونم تو این سفر از همه بیشتر خوش به حال بابک بود.حالا باز منو بگی که زحمت های فراوانی رو تحمل کردم باز یه چیزی
آقا ما تو این مدت شده بودیم کرکره خنده برا اینا recourse هرچی این دونفر به اضافه ی امین لندهور lol تو زندگیشون غم و غصه داشتند با خندیدن به اعمال اینجانب همه رو به باد فراموشی دادند.
اصلا تقصیر خودمه که به همه رو میدم .البته چیکار میشه کرد,از باحالیمه دیگه.اگه رضا کرکره خنده نباشه که رضا نیست یه موجود دیگس.
بگذریم.
بریم سراغ خاطرات سفر به صورت روز به روز
قسمت اول:
گفتم که بلیطمون برا قطار صندلی بود.قطارش جوری بود که صندلی ها دوبه دو کنار هم قرار میگرفت.تو قطار با این که نتونستیم درست حسابی بخوابیم ولی به نظر من بد نگذشت.کنار من یک کارشناس بهداشت نشسته بود.اگه گفتید از کدوم دانشگاه مدرک گرفته بود؟خوب معلومه دیگه 12 دانشگاه ایران.
آقا طرف هی از مزایای دانشگاه مخصوصا اردوهایی که میبرن میگفت و منم هی آرزو میکردم این یک ماه هم زود بگذره تا زودتر وارد دانشگاه بشم.
بعد از 12 ساعت تو راه بودن وارد شهر مشهد شدیم.تا از ترمینال بیرون اومدیم یه یارو دم در ترمینال صدامون زد:
-جوونا جوونا منزل میخواید؟
-آره.شبی چند؟کجاست؟
-چند شب میخواید بمونید؟
-3 شب
-یکی دارم تو خیابون شیرازیه شبی 15.یکی هم دارم تو خیابون امام رضا شبی 20
-همون اولیو 3 شب 35 میدی؟
اینجا بود که دست خدا به خاطر تخفیفی که میخواستم بگیرم خندش گرفت wink (اونقدر بلند خندید که یارو فهمید ما انتظار تخفیف درست حسابی رو نداریم و گفت :نه,کمه belay )
بالاخره با کلی چک و چونه به سه شب 40 تومن راضی شد. 4
وسط راه زنگ زد به اون خیابون شیرازیه که پربود و مجبور شد مارو ببره خیابون امام رضا با همون قسمت 3 شب 40 تومن
حدود ساعت 2 بود که رسیدیم.وضع هتل زیاد خوب نبود,4 تا تخت داشت با آشپزخانه و دستشویی مشترک با 3 اتاق دیگه
اینجا بود که غرولند های دست خدا شروع شد که اینجا کجاست که منو آوردید و از این جور حرف 3 13 ا.تازه آقا پتوهای هتل رو هم قبول نداشت و از پتوی شخصی من که آورده بودم استفاده میکرد 13
گوشیمو گذاشتم رو زنگ که ساعت 7 از خواب بیدارمون کنه پاشیم بریم بیرون و گرفتیم تخت خوابیدیم
و این داستان ادامه دارد...
پاورقی :ما به مسافرخونه ی درپیت میگیم هتل,حالا نمیدونم شما چی میگید lol 38

مشهد در یک نگاه

موضوع: خاطرات غیر پزشکینویسنده: رضا تاریخ: 25 آذر 1387

سلام سلام سلام
خوبید؟خوشید؟سلامتید؟حالتون چطوره؟
از مشهد برگشتما
خوش گذشت جاتون خالی.4 شب و 4 روز اونجا بودیم.
حالا به تفسیر روز به روزشو اینجا میذارم ولی فعلا یه سفرو یه مرور کلی میکنیم:
همسفران:خودم-بابک-دست خدا (کلا یه دولت رو تشکیل میدادیم lol )
زمان درگیری:18 تا 23 آذر
حق السفر هر فرد (بدون احتساب هزینه های شخصی و سوغاتی ها): 46 هزار تومن (اول 40 تومن بود که وقتی با کمبود بودجه مواجه شدیم نفری 6 تومن هم اضاف کردیم)
مادرخرج:بابک (البته خودش هیچ اختیاری در تعیین نوع خرج نداشت و بیشتر رای ممتنع به نظرات من یا دست خدا میداد000> بیشتر نقش بانک رو داشت)
هتل ها : هتل 7 ستاره رضا (همون مسافرخانه ی رضا که بهش میگفتیم هتل 14-3 شب 40 هزار تومان ) + حسینیه ی سبزواری ها (چون پول کمتر از مسافرخونه میگرفت یه شب هم اونجا خوابیدیم-1شب 6 هزار تومن)
وسایل ایاب و ذهاب:قطار(رفت)-اتوبوس + خط 11 (در شهر مشهد) - اتوبوس(قطار گیرمون نیومد recourse )
راهنمای سفر:امین (پسرخالم که درست 180 درجه با من فرق میکنه-البته با این که 2 ساله که مشهدند ولی هیچ جای مشهدو درست نمیشناخت000>عجب راهمایی داشتیما)
خلاصه کارهای انجام شده:خوابیدیم,رفتیم حرم,خوابیدیم,خیابونای مشهد رو متر کردیم,خوابیدیم,رفتیم بازار رضا و حرم,خوابیدیم,رفتیم باغ وحش + خواجه ربیع(بسته بود 17 ),با امین رفتم خونه ی خالم(بقیه چیکار کردند؟خوابیدند),رفتیم رستوران 14 2 + پروما(یکی از بزرگترین مراکز خرید مشهد)+رزرو بلیط اتوبوس,خوابیدیم,رفتیم حرم و برگشتیم تهران(تو اتوبوس هم با این که سخت بود ولی حسابی خوابیدیم 2 )
هیجان انگیزترین اتفاقات:دعوای بابک و دست خدا (بعدا میگم چرا) -خوابوندن سه چهارتا چک آب دار زیر گوش دست خدا از طرف اینجانب am am -دیدن قیافه ی بچه ها وقتی فهمیدن حسینه هم برای خوابیدن پول میگیره-برخورد محکم دست خدا به پنجره ی آیینه ای در مسیرش(چقدر خندیدیم wink wink )
سوتی های منتخب:قاطی کردن قبله از طرف من(چند بار بود که به یه سمت نماز خوندیم ولی من اوندفعه به یه سمت دیگه نماز خوندم lol - شب بود,داشتیم میخوابیدیم,سایه ی پنجره افتاده بود روی دیوار,این بایک نامرد بهم گفت پاشو پنجره رو باز کن منم پاشدم پنجره رو باز کنم,دیدم این که پنجره نیست سایه ی پنجرس(نامردا رحم نکردند کلی بهم خندیدند 17 )
چیزای جالب:بلیط اتوبوس تو مشهد 50 تومنه,تازه شب دوتا بلیت میگیرن نامردا-تیشرت 1500 تومنی میتونستی اونجا پیدا کنی-تو بازار رضا خیلی بنداز بندازه (حواستون جمع باشه)-بازار رضا جمعه ها بستس-اوتوبوسا هر 1 ساعت یک بار میاند(خیلی کمند و کثیف)-مشهد خیلی بزرگه-اماکن تفریحی مثل همه ی شهربازی های روباز تو زمستون تعطیلند تازه بعضی اماکن زیارتی هم بعد از غروب میبندند recourse
خوب اینم از خلاصه ی سفر
روز نوشت : امروز با حمید بلند شدیم بریم برای معافیتم از سربازی مدارک رو کامل کنیم(معافیت کفالت میخوام بگیرم و 2 سال از عمرمو سیو (SAVE) کنم 39 )
آقا رفتیم واکسن رو بزنیم (2 تا واکسنه که یکیش مننژیته و اون یکیش کزاز) دیدیم نفر قبل از من دوبل هیکل منو داره و داره از درد واکسن گربه میکنه 30
آقا من تا این صحنه رو دیدم کپیدم 15 و داشتم از ترس اختیارات ادراریمو از دست میدادم lol با این که داشتم با خودکار واکسیناتور اسممو مینوشتم , خودکارو پرت کردم تو صورتشو ( اینقدر هول بودم نفهمیدم خورد کجاش) و زدم به چاک bully
حمید بدبخت هم اینجوری: what از بیمارستان زد بیرون
بعدش رفتم یه دکتر دیگه تا برگه معاینه پزشکیمو پر کنه.دکتره هم محلی در اومد lol (هم دانشگاهیمون بوده,خودشو و همسرش سال 80 از دانشگاه علوم پزشکی ایران فارغ التحصیل شدند.)آقا این خانوم دکتر کلی مارو تحویل گرفت 4 آخرشم برای تعیین گروه خونی یه آزمایش نوشت
از دست اون واکسنه در رفتیم خوردیم به یه آمپول خون گیری که قطرش دوبرابره واکسنه recourse
هیچی دیگه مجبور شدم خون بدم .(خداییش اصلا درد نداشت-->به خاطر همین تصمیم گرفتم فردا مثل بچه ی آدم برم واکسنامو بزنم 2 .ولی یه بیمارستان دیگه میرم,اونجا دیگه خودمونو ضابع کردیم)
پی نوشت 1:من این پستو دیروز نوشتم ولی از اونجایی که بینهایت تنبلم امروز آوردم رو وبلاگ
پی نوشت 2:بالاخره GTA4 به دستم رسید laughing 39